آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 40
ویوی ا. ت
توی راه خونه پدر جونگکوک، هر دومون ساکت بودیم.
جونگکوک بیشتر از همیشه جدی بود.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: مادرت...
جونگکوک دستش روی فرمون کمی محکم شد.
ا. ت: اگه نمیخوای جواب بدی، نده.
جونگکوک: نه.
چند لحظه ساکت موند.
جونگکوک: مادرم سه سال پیش ناپدید شد.
ا. ت: ناپدید شد؟
جونگکوک: همه گفتن مرده.
ا. ت: ولی تو باور نکردی؟
جونگکوک: هیچوقت جسدش پیدا نشد.
آروم نگاش کردم.
جونگکوک: پدرم گفت باید قبول کنم که رفته.
ا. ت: و تو قبول نکردی.
جونگکوک: نه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون مادرم آدمی نبود که بدون هیچ حرفی ناپدید بشه.
ا. ت: شاید مجبور شده بود.
جونگکوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
جونگکوک: منم همین فکر رو میکنم.
ا. ت: و فکر میکنی پدرت یه چیزی میدونه؟
جونگکوک: الان بیشتر از قبل.
ویوی جونگکوک
وقتی رسیدیم، نگهبان جلوی در فوراً ماشین رو شناخت.
در باز شد.
وارد محوطه شدیم.
ا. ت به ساختمون بزرگ روبهرو نگاه کرد.
ا. ت: اینجا خونهست؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: توی اینجا چند نفر زندگی میکنن؟
جونگکوک: فقط پدرم.
ا. ت: فقط؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس چرا اینقدر بزرگه؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: من اگه اینقدر پول داشتم، یه خونه کوچیکتر میخریدم.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت: چون توی این خونه اگه گم بشم، کسی پیدام نمیکنه.
جونگکوک: تو حتی توی یه آپارتمان هم گم میشی.
ا. ت: اون یه بار بود!
جونگکوک: سه بار.
ا. ت: جزئیات مهم نیست.
جونگکوک ماشین رو پارک کرد.
هر دومون پیاده شدیم.
جونگکوک: قبل از اینکه وارد بشیم...
ا. ت: چی؟
جونگکوک: هرچی دیدی، به کسی اعتماد نکن.
ا. ت: حتی به تو؟
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
جونگکوک: به من اعتماد کن.
لحنش جدی بود.
ا. ت: باشه.
ویوی ا. ت
وارد خونه شدیم.
همهجا ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
جونگکوک: پدرم کجاست؟
یکی از خدمتکارها جلو اومد.
مرد: آقای جئون توی اتاق مطالعه هستن.
جونگکوک: کسی همراهشه؟
مرد: نه.
جونگکوک: مطمئنی؟
مرد: آره.
جونگکوک به سمت پلهها رفت.
منم دنبالش حرکت کردم
ادامه
شرط15لایک 10کامنت
part 40
ویوی ا. ت
توی راه خونه پدر جونگکوک، هر دومون ساکت بودیم.
جونگکوک بیشتر از همیشه جدی بود.
ا. ت: جونگکوک؟
جونگکوک: هوم؟
ا. ت: مادرت...
جونگکوک دستش روی فرمون کمی محکم شد.
ا. ت: اگه نمیخوای جواب بدی، نده.
جونگکوک: نه.
چند لحظه ساکت موند.
جونگکوک: مادرم سه سال پیش ناپدید شد.
ا. ت: ناپدید شد؟
جونگکوک: همه گفتن مرده.
ا. ت: ولی تو باور نکردی؟
جونگکوک: هیچوقت جسدش پیدا نشد.
آروم نگاش کردم.
جونگکوک: پدرم گفت باید قبول کنم که رفته.
ا. ت: و تو قبول نکردی.
جونگکوک: نه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون مادرم آدمی نبود که بدون هیچ حرفی ناپدید بشه.
ا. ت: شاید مجبور شده بود.
جونگکوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
جونگکوک: منم همین فکر رو میکنم.
ا. ت: و فکر میکنی پدرت یه چیزی میدونه؟
جونگکوک: الان بیشتر از قبل.
ویوی جونگکوک
وقتی رسیدیم، نگهبان جلوی در فوراً ماشین رو شناخت.
در باز شد.
وارد محوطه شدیم.
ا. ت به ساختمون بزرگ روبهرو نگاه کرد.
ا. ت: اینجا خونهست؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: توی اینجا چند نفر زندگی میکنن؟
جونگکوک: فقط پدرم.
ا. ت: فقط؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس چرا اینقدر بزرگه؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: من اگه اینقدر پول داشتم، یه خونه کوچیکتر میخریدم.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت: چون توی این خونه اگه گم بشم، کسی پیدام نمیکنه.
جونگکوک: تو حتی توی یه آپارتمان هم گم میشی.
ا. ت: اون یه بار بود!
جونگکوک: سه بار.
ا. ت: جزئیات مهم نیست.
جونگکوک ماشین رو پارک کرد.
هر دومون پیاده شدیم.
جونگکوک: قبل از اینکه وارد بشیم...
ا. ت: چی؟
جونگکوک: هرچی دیدی، به کسی اعتماد نکن.
ا. ت: حتی به تو؟
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
جونگکوک: به من اعتماد کن.
لحنش جدی بود.
ا. ت: باشه.
ویوی ا. ت
وارد خونه شدیم.
همهجا ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
جونگکوک: پدرم کجاست؟
یکی از خدمتکارها جلو اومد.
مرد: آقای جئون توی اتاق مطالعه هستن.
جونگکوک: کسی همراهشه؟
مرد: نه.
جونگکوک: مطمئنی؟
مرد: آره.
جونگکوک به سمت پلهها رفت.
منم دنبالش حرکت کردم
ادامه
شرط15لایک 10کامنت
- ۲۳۹
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط