سرشو تکون داد نباید چیزی از دست ناهید میخوردی

سرشو تکون داد: نباید چیزی از دست ناهید میخوردی!
دلم ریخت: بهارنارنج بود، حالمو بهتر میکرد
-گمون نکنم فقط بهارنارنج بوده باشه!
دستشو کشید رو صورتش: اشتباه من بود، دوباره به خونه و زندگیم راهش دادم
نفسشو آه مانند بیرون داد و من با چشم های به اشک نشسته بهش نگاه کردم
یعنی به همین سادگی بچه امو از دست دادم؟ یعنی ناهید خانوم تا این حد بی رحم و سیاه دل بود؟
رومو از والایار گرفتم و یه راست رفتم تو اتاق،روی زانو هام سقوط کردم و با دستام صورتمو پوشوندم
من حتی وقت شادی کردن برای بچه امو نداشتم، حتی وقت اینکه یبار باهاش حرف بزنمم نداشتم
احساس میکردم بدبخت ترین زن روی زمینم که هم بچه امو از دست دادم هم زندگیمو از دست دادم و هم بعد از چند سال فهمیدم مادرم کس دیگه ای بوده و معلوم نیست چه بلایی هم سرش اومده و چطور زندگی کرده و مرده.
صدای گریه ام بلند شده بود و نفسم به سختی بالا میومد.
حس میکردم هر چقدر صدای گریه ام بلند تر میشه قلبم کمی تسلی پیدا می‌کنه.
با احساس نشستن دستی روی شونه ام برای لحظه ای ساکت شدم؛ والایار نشست کنارم: ماهی، منو ببین! بسه الان با گریه کردن دردی دوا نمیشه.



🍃🍂سرنوشت🍂🍃

@Sarnveshtha


قسمت اول داستان👇

https://eitaa.com/Sarnveshtha/28
دیدگاه ها (۰)

من #شهرزادم...ی #دختر_خوشگل و شرو شیطون،هرچی یادم میاد همیشه...

چند پارتی جیهوپ ویو ا/تکلاس تموم شد به سمت در مدرسه رفتم و خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط