پارت
پارت ۱۱
کوک :حالت خوبه
؟: ا...ا...اره م..مم..نو..نون
کوک : لکنت زبون داری ؟درست حرف بزن
؟: چشم
ویو ته
کوک خیلی داره سرد رفتار میکنه دلم برای دختره سوخت حالا کوک خیلی وقته که به هیچ کس کمک نکرده حالا این یه دلیل داره یا یاد بچه گیای خودش افتاده یا ازش خوشش میاد
کوک : مواظب باش
؟:چ چشم خ خدانگهدار
کوک : مگه بهت نگفتم درست حرف بزنننن(با داد)
ته :کوک بیا بریم داری از حدت میگذری
ته دست کوک رو میگیره و میبره و دارن میرن سمت خونه اقا و خانوم جئون که متوجه میشن یکی داره دنبالشون میاد وایسادن و برگشتن دیدن همون دختره هست ته میدونست الان کوک برمیگرده و یه چیزی به دختره میگه اون زود تر حرف زد
ته : هی چرا داری دنبالمون میای
؟: من یتیمم و دو نفر م...
کوک:رود باش بگو وقتمو تلف نکن (داد)
؟:من خدمتکار اقا و خانم جئون هستم
کوک و ته :چی
کوک :دیگه خدمتکار اونا نیستی برو خونت
؟:من خونه ندارم و هیچ جا هم منو قبول نمیکنن که پیششون باشم لطفا من جایی رو ندارم
کوک :به م...
ته : باشه از این به بعد خدمتکار ما هستید
؟:خبلی ممنون (تعظیم( حالانمیدونم درست نوشتم یا نه))
ویو کوک
از اینکه ته پرید وسط حرفم اعصابم خورد شد ولی خب من به یه خدمت کار شخصی نیاز دارم
کوک :خب از امروز شروع میکنی چند سالته
؟:۱۶ سالمه ، ببخشید ..ام باید بهتون بگم ارباب
کوک :پس چی میخوای صدام کنی (کوک میزنه تو گوش دختره)
ویو ته
اصن انتظار همچین چیزی نداشتم دلم به حال دختره سوخت بغض کرده بود ناجور هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم ولی این کوک کوکی که من میشناختم نبود
ویو کوک
نمیدونم چرا زدم تو گوشش دست خودم نبود ولی باید قرورم رو حفض کنم پس ول کردم و رفتم تو خونه
کوک :سلام بابا و مامان ... چطورین ..هوم انتظار نداشتید برگردم نه (خنده)
م.کوک : کوک عزیزم چه بزرگ و جذاب شدی مباد کوک رو بغل کنه که کوک میزنه تو گوشش و میفته زمین
پ.کوک : چه قلتی میکنی این کیه (رو به ته)
کوک: رفیقم هر موقع میرفتم بیرون میرفتم پیش اون .. اون منو از این اشغال دونی نجات داد
ویو ته
نه نه این درست نبست ینی کوک میدونه نه فکر نکنم ولی من باید انتقامم رو بگیرم کوک رفت و باباشو برد توی زیرزمین و گفت من مراقب باشم مامانش فرار نکنه روی صندلی نشستم و مامانش روی زمین افتاده بود و گریه مبکرد گفتم فکر خوبه که الان انتقامم رو از مامانش بگیرم کوک حتما بابا شو زنده میزاره پس میتونم انتقامم رو از اونم بگیرم که گفتم
ته: ...
کوک :حالت خوبه
؟: ا...ا...اره م..مم..نو..نون
کوک : لکنت زبون داری ؟درست حرف بزن
؟: چشم
ویو ته
کوک خیلی داره سرد رفتار میکنه دلم برای دختره سوخت حالا کوک خیلی وقته که به هیچ کس کمک نکرده حالا این یه دلیل داره یا یاد بچه گیای خودش افتاده یا ازش خوشش میاد
کوک : مواظب باش
؟:چ چشم خ خدانگهدار
کوک : مگه بهت نگفتم درست حرف بزنننن(با داد)
ته :کوک بیا بریم داری از حدت میگذری
ته دست کوک رو میگیره و میبره و دارن میرن سمت خونه اقا و خانوم جئون که متوجه میشن یکی داره دنبالشون میاد وایسادن و برگشتن دیدن همون دختره هست ته میدونست الان کوک برمیگرده و یه چیزی به دختره میگه اون زود تر حرف زد
ته : هی چرا داری دنبالمون میای
؟: من یتیمم و دو نفر م...
کوک:رود باش بگو وقتمو تلف نکن (داد)
؟:من خدمتکار اقا و خانم جئون هستم
کوک و ته :چی
کوک :دیگه خدمتکار اونا نیستی برو خونت
؟:من خونه ندارم و هیچ جا هم منو قبول نمیکنن که پیششون باشم لطفا من جایی رو ندارم
کوک :به م...
ته : باشه از این به بعد خدمتکار ما هستید
؟:خبلی ممنون (تعظیم( حالانمیدونم درست نوشتم یا نه))
ویو کوک
از اینکه ته پرید وسط حرفم اعصابم خورد شد ولی خب من به یه خدمت کار شخصی نیاز دارم
کوک :خب از امروز شروع میکنی چند سالته
؟:۱۶ سالمه ، ببخشید ..ام باید بهتون بگم ارباب
کوک :پس چی میخوای صدام کنی (کوک میزنه تو گوش دختره)
ویو ته
اصن انتظار همچین چیزی نداشتم دلم به حال دختره سوخت بغض کرده بود ناجور هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم ولی این کوک کوکی که من میشناختم نبود
ویو کوک
نمیدونم چرا زدم تو گوشش دست خودم نبود ولی باید قرورم رو حفض کنم پس ول کردم و رفتم تو خونه
کوک :سلام بابا و مامان ... چطورین ..هوم انتظار نداشتید برگردم نه (خنده)
م.کوک : کوک عزیزم چه بزرگ و جذاب شدی مباد کوک رو بغل کنه که کوک میزنه تو گوشش و میفته زمین
پ.کوک : چه قلتی میکنی این کیه (رو به ته)
کوک: رفیقم هر موقع میرفتم بیرون میرفتم پیش اون .. اون منو از این اشغال دونی نجات داد
ویو ته
نه نه این درست نبست ینی کوک میدونه نه فکر نکنم ولی من باید انتقامم رو بگیرم کوک رفت و باباشو برد توی زیرزمین و گفت من مراقب باشم مامانش فرار نکنه روی صندلی نشستم و مامانش روی زمین افتاده بود و گریه مبکرد گفتم فکر خوبه که الان انتقامم رو از مامانش بگیرم کوک حتما بابا شو زنده میزاره پس میتونم انتقامم رو از اونم بگیرم که گفتم
ته: ...
- ۴۴
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط