part
part۷
.
.
با صدای آلارمش از خواب پرید به ساعت نگاهی کرد لعنت! دییرش شده بود باید الان راه میوفتاد سریع بلند شد تا بره دوش بگیره ولی با بازکردن در حموم همخونشو دید که لباساشو درآورده بود و فقط باکسر تنش بود چه بدن خوش اندامی داشت! پوستش سفید و براق بود با این فکرایی که به سرش میزد سریع درو بست
+هووووووی!! چه غلطی میکنی احمق مگه بهت یاد ندادن در بزنی؟
_ببخشید عجله داشتم میشه زود بیای بیرون؟
+معلومه که نه تازه الان میخوام دوش بگیرم ده دقیقه ای باید منتظر بمونی
+میتونی منتظر نمونی اگه نمیتونی
_فاک یو
یونجون بیتوجه به غرزدنای بوم به دستشویی رفت و بیخیال حموم کردن شد فقط صورتشو شست و مسواک زد و ته ریششو زد و لباساشو پوشید
.
.بوم بعد گرفتن دوشش لباساشو پوشید و با یه حوله دور گردنش رفت پایین، یونجون پشت میز غذاخوری بود وداشت قهوه شو میخورد و گوشیشو چک میکرد
+تو که عجله داشتی
_نه اینکه خیلی احترام گذاشتی
+تو بحث کردن کم نمیاری ها یه پا دیوونه ای برا خودت!
یونجون پوزخندی زد و اخرین قلپ قهوه شو خورد و پاشد
_من شب حدود 7اینا میام درو باز نزار
+اووکی!
بوم منتظر بود تا لیوان قهوش پر بشه
_خدافظ
+هومم
_زهر مار
یونجون زیر لب گفت و رفت بیرون سرش درد میکرد بیشتر شبو نتونسته بود بخوابه و ذهنش درگیر این همخونه جدیدش بوده و با خودش کلنجار میرفت و اخر حدود ساعت چهار با قرص خوابیده بود و حالا هم باید کار میکرد چه زندگی فاکی داشت.
.
.
با صدای آلارمش از خواب پرید به ساعت نگاهی کرد لعنت! دییرش شده بود باید الان راه میوفتاد سریع بلند شد تا بره دوش بگیره ولی با بازکردن در حموم همخونشو دید که لباساشو درآورده بود و فقط باکسر تنش بود چه بدن خوش اندامی داشت! پوستش سفید و براق بود با این فکرایی که به سرش میزد سریع درو بست
+هووووووی!! چه غلطی میکنی احمق مگه بهت یاد ندادن در بزنی؟
_ببخشید عجله داشتم میشه زود بیای بیرون؟
+معلومه که نه تازه الان میخوام دوش بگیرم ده دقیقه ای باید منتظر بمونی
+میتونی منتظر نمونی اگه نمیتونی
_فاک یو
یونجون بیتوجه به غرزدنای بوم به دستشویی رفت و بیخیال حموم کردن شد فقط صورتشو شست و مسواک زد و ته ریششو زد و لباساشو پوشید
.
.بوم بعد گرفتن دوشش لباساشو پوشید و با یه حوله دور گردنش رفت پایین، یونجون پشت میز غذاخوری بود وداشت قهوه شو میخورد و گوشیشو چک میکرد
+تو که عجله داشتی
_نه اینکه خیلی احترام گذاشتی
+تو بحث کردن کم نمیاری ها یه پا دیوونه ای برا خودت!
یونجون پوزخندی زد و اخرین قلپ قهوه شو خورد و پاشد
_من شب حدود 7اینا میام درو باز نزار
+اووکی!
بوم منتظر بود تا لیوان قهوش پر بشه
_خدافظ
+هومم
_زهر مار
یونجون زیر لب گفت و رفت بیرون سرش درد میکرد بیشتر شبو نتونسته بود بخوابه و ذهنش درگیر این همخونه جدیدش بوده و با خودش کلنجار میرفت و اخر حدود ساعت چهار با قرص خوابیده بود و حالا هم باید کار میکرد چه زندگی فاکی داشت.
- ۴۷
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط