{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از مراسم های سنتی در کلیسا بعد از غروب آفتاب تقریبا همه به ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁵
......................................................
بعد از مراسم های سنتی در کلیسا، بعد از غروب آفتاب، تقریبا همه، به جز وِر های عادی که برای عروسی آلفایشان به کلیسا آمده بودند یعنی افراد مهم و اقوامی که انگشت شمار بودند و دوستان و آشنایان به محیطی سر باز رفتند؛ هوا تاریک و سرد بود و مکان با گل آرایی هایی که با سلیقه امیلی و همینطور لایرا بودند چیده شده بود، میز های بزرگ و کوچکی با رومیزی شیری رنگ و صندلی های ساده اما با طرح های ساده‌ی سلطنتی در دور تا دور محیط قرار داشتند. صدای موسیقی آرام و نوت های ویالون با صدای گفت و گوی وِر ها قاطی شده بود. وِر ها گفت و گو میکردند، می‌خندیدند. بعضی ایستاده بودند و بعضی هم سر میز نشسته بودند. فضا خیلی رسمی و سرد به نظر نمی‌رسید اما جو خیلی صمیمی هم نداشت که امیلی حدس میزد بخاطر آلفا ها و سران پک ها بود؛ اگر چه آنها هم به اندازه نیکولاس سرد نبودند و صحبت هایشان با صمیمیت و احترام همراه بود، یا شاید هم فقط می‌ترسیدند. امیلی و نیکولاس سر میزی نشسته بودند. نیکولاس لیوان کریستالی حاوی شراب سرخ در دست داشت و از آن می‌نوشید. در لیوان امیلی هم مقداری شراب بود که کمی از آن را خورده بود. امیلی عادت نداشت زیاد الکل بخورد، کاملا برعکس لایرا که اگر در مراسمی مست نمیشد عجیب بود. هوا سرد بود اما بارانی در کار نبود. نیکولاس درحالی که به نیم رخ امیلی خیره شده بود جرعه ی دیگری از نوشیدنی اش را نوشید و خطاب به امیلی گفت"سردته کوچولو؟..." امیلی رویش را به طرف نیکولاس برگرداند و گفت"نه زیاد..." نیکولاس خندید و گفت"فکر نکنم... داری مثل بید میلرزی..." امیلی با اخم کمرنگی گفت"درسته... و تو هم داری بهم میخندی!..." نیکولاس خنده اش را فرو برد و لیوانش را روی زمین گذاشت و گفت"لباسی همراهت داری؟..." امیلی سرش را تکان داد و گفت"لایرا کتم رو توی رختکن گذاشته." نیکولاس ایستاد و کتش را مرتب کرد و گفت"پس میریم به رختکن..." و در حالی که به اطراف نگاه کرد گفت"بدم نمیاد از این شلوغی فاصله بگیرم..." سپس به سمت امیلی برگشت و دستش را به طرف امیلی دراز کرد. امیلی با کمک نیکولاس درحالی که با دست دیگرش دامن لباس عروسش را بالا نگه داشته بود ایستاد. نیکولاس دستش را پشت کمر امیلی گذاشت و او را به سمت راهرویی که رختکن قرار داشت هدایت کرد. در حالی که در راهرو قدم میزدند، نیکولاس زمزمه کرد"از سر و صدا متنفرم..." امیلی زیر لب به این حساسیت نیکولاس خندید که باعث شد نیکولاس ابرویی بالا بیندازد...............
...........................................................
پارت اولمون قشنگا💖👍🏻
دیدگاه ها (۵)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁴............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط