موضوع:برادر ناتنی من
موضوع:برادر ناتنی من
پارت ۷
+خب ببین تهیونگ اینجا رو هیچکس ندیده به بابا هم نمیگی
_ چرا
+بیا تو خودت میبینی
+این اتاق پشت این ویلا من توش گربه دارم نگا کنش اسمش جیگر بابا بفهمه گربه دارم کلم رو میکنه
_منم سگ داشتم اسمش یونتان بود ولی مرد (ناراحت)
+اخی پس خیلی سختی کشیدی
_اهم راستی چی بهم میدی به بابا نگم
+یاااا تهیونگا من به تو اطمینان کردم من فیلمی که تو گوشیت بود رو نمیگم تو هم این رو نمیگی
_نه دیگه خانومی من برای فیلم تو گوشیم شرت گذاشتم خودت هم میدونی که دیگه تکرار نکنم تو که نمیتونی تحدیدم کنی پس چی بهم میدی
+ تهیونگ حواست باشه من اون دخترای هرزه دورت نیستم که اینجور با من حرف میزنی بعدم چرا نمیتونم تحدید کنم اصلا من به مامان میگم چه فیلمی داخل گوشیت بود مثلا میخوای چه غلطی بکنی
_من نگفتم تو هرزه ای خانومی بعدم امتحانش ضرر نداره امتحان کن خودت درد بکش تا فردا هم برام چیز هایی که میخوام رو میخری
ویو ا.ت:
تا امدم حرف بزنم سریع نزدیکم شد هیلی ترسیدم
_خیلی دلم میخواد جرعتش رو داری به مامان بگی یا نه و رفت
راستش از حرفش زورم گرفت من میگم مهم نیست عواقبش چیه من میگم نگا به ساعت کردم ۶:۳۰ بود تهیونگ رو صدا کردم سوار ماشین شدیم رفتیم ثبت نام کردیم و لوازم تحریر و لباس فرم و لباس برای عروسی و کفش و کیف و... خرید کردیم ساعت نگاه کردم یا خدا ۵:۴۰ بود یعنی چقدر بیرون بودیم با تهیونگ رفتیم ناهار که چه عرض کنم عصرانه خوردیم بعد رفتیم خونه رفتیم اتاقامون من از شدت خستگی خوابم برد با احساس تکون دادم بیدار شدم یونا بود خیلی اروم صدام میکرد
م.ته ا.ت ا.ت دخترم ا.ت بیدارشو میخوایم شام بخوری
+ساعت چند (خواب الو)
م.ته ۹:۰۰
+یااا چقدر خوابیدم
م.ته بیا دخترم
+بریم
رفتیم سر سفره از حرصم گفتم جریان دیشب رو
+ مامان بابا میخوام ی چیزی بهتون بگم دیشب که من حالم بد بود به خاطر ...
توضیح دادم قشنگ میشد نفرت رو تو چشمای تهیونگ دید
م.ته تهیونگ تا ی هفته گوشی جمع دارم برات
_ولی مامان (عصبی)
م.ته مرض این چه حرفی به ا.ت زدی دارم برات
تهیونگ بلند شد و رفت اتاق خودش بابام هم انگار چیزی نشنیده بود ولی یونا از من دفاع کرد رفتم تو اتاقم و خوابیدم
صبح :
بیدار شدم کارام رو کردم امروز روز عروسی بود
رفتم ارایشگاه لباس خوشگلم رو پوشیدم تا ساعت ۷:۰۰ عصر بود چقدر زود گذشت
عروسی :
رفتم عروسی به موقع رسیدم
کشیش گفت:
کشیش خانم کیم یونا ..... (خودتون تصور کنید نمیدونم چی میگن)
م.ته بله
کشیش اقای پارک سئونگ ......
پ.ت بله
کشیش و اینگونه شما را زن و شوهر اعلام میکنم
+مبارک باشه مامان بابا
_مبارک باشه
بعد از عروسی :
پ.ت ا.ت تهیونک ما رفتیم
_کجا
پ.ت ویلا اجاره کردم برای ی هفته ی هفته شما تنها می مونین خونه
+نههههه من با این تنها نمی مونم
تهیونگ که خوشحال شد گفت
_اره برین زن و شوهری لذت ببرین مواظب ا.ت هستم خیالتون راحت
م.ته خدافظ
پ.ت خدافظ
پارت ۷
+خب ببین تهیونگ اینجا رو هیچکس ندیده به بابا هم نمیگی
_ چرا
+بیا تو خودت میبینی
+این اتاق پشت این ویلا من توش گربه دارم نگا کنش اسمش جیگر بابا بفهمه گربه دارم کلم رو میکنه
_منم سگ داشتم اسمش یونتان بود ولی مرد (ناراحت)
+اخی پس خیلی سختی کشیدی
_اهم راستی چی بهم میدی به بابا نگم
+یاااا تهیونگا من به تو اطمینان کردم من فیلمی که تو گوشیت بود رو نمیگم تو هم این رو نمیگی
_نه دیگه خانومی من برای فیلم تو گوشیم شرت گذاشتم خودت هم میدونی که دیگه تکرار نکنم تو که نمیتونی تحدیدم کنی پس چی بهم میدی
+ تهیونگ حواست باشه من اون دخترای هرزه دورت نیستم که اینجور با من حرف میزنی بعدم چرا نمیتونم تحدید کنم اصلا من به مامان میگم چه فیلمی داخل گوشیت بود مثلا میخوای چه غلطی بکنی
_من نگفتم تو هرزه ای خانومی بعدم امتحانش ضرر نداره امتحان کن خودت درد بکش تا فردا هم برام چیز هایی که میخوام رو میخری
ویو ا.ت:
تا امدم حرف بزنم سریع نزدیکم شد هیلی ترسیدم
_خیلی دلم میخواد جرعتش رو داری به مامان بگی یا نه و رفت
راستش از حرفش زورم گرفت من میگم مهم نیست عواقبش چیه من میگم نگا به ساعت کردم ۶:۳۰ بود تهیونگ رو صدا کردم سوار ماشین شدیم رفتیم ثبت نام کردیم و لوازم تحریر و لباس فرم و لباس برای عروسی و کفش و کیف و... خرید کردیم ساعت نگاه کردم یا خدا ۵:۴۰ بود یعنی چقدر بیرون بودیم با تهیونگ رفتیم ناهار که چه عرض کنم عصرانه خوردیم بعد رفتیم خونه رفتیم اتاقامون من از شدت خستگی خوابم برد با احساس تکون دادم بیدار شدم یونا بود خیلی اروم صدام میکرد
م.ته ا.ت ا.ت دخترم ا.ت بیدارشو میخوایم شام بخوری
+ساعت چند (خواب الو)
م.ته ۹:۰۰
+یااا چقدر خوابیدم
م.ته بیا دخترم
+بریم
رفتیم سر سفره از حرصم گفتم جریان دیشب رو
+ مامان بابا میخوام ی چیزی بهتون بگم دیشب که من حالم بد بود به خاطر ...
توضیح دادم قشنگ میشد نفرت رو تو چشمای تهیونگ دید
م.ته تهیونگ تا ی هفته گوشی جمع دارم برات
_ولی مامان (عصبی)
م.ته مرض این چه حرفی به ا.ت زدی دارم برات
تهیونگ بلند شد و رفت اتاق خودش بابام هم انگار چیزی نشنیده بود ولی یونا از من دفاع کرد رفتم تو اتاقم و خوابیدم
صبح :
بیدار شدم کارام رو کردم امروز روز عروسی بود
رفتم ارایشگاه لباس خوشگلم رو پوشیدم تا ساعت ۷:۰۰ عصر بود چقدر زود گذشت
عروسی :
رفتم عروسی به موقع رسیدم
کشیش گفت:
کشیش خانم کیم یونا ..... (خودتون تصور کنید نمیدونم چی میگن)
م.ته بله
کشیش اقای پارک سئونگ ......
پ.ت بله
کشیش و اینگونه شما را زن و شوهر اعلام میکنم
+مبارک باشه مامان بابا
_مبارک باشه
بعد از عروسی :
پ.ت ا.ت تهیونک ما رفتیم
_کجا
پ.ت ویلا اجاره کردم برای ی هفته ی هفته شما تنها می مونین خونه
+نههههه من با این تنها نمی مونم
تهیونگ که خوشحال شد گفت
_اره برین زن و شوهری لذت ببرین مواظب ا.ت هستم خیالتون راحت
م.ته خدافظ
پ.ت خدافظ
- ۱۰۰
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط