{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنها در بی‌چراغے شبها مےرفتم

تنها در بی‌چراغے شبها مےرفتم
دست‌هایم از یاد مشعل‌ها تهے شده‌ بود
همہ ستاره‌هایم بہ تاریڪے رفتہ بود
مشت من ساقہ خشڪ تپش‌ها را مےفشرد
لحظه‌ام از طنین
ریزش پیوندها پُر بود
تنها مے رفتم می‌شنوے ؟
تنها
من از شادابے باغ زمرد ڪودڪے بہ راہ افتاده‌ بودم
آیینہ ها انتظار تصوریم را مےڪشیدند
درها عبور غمناڪ مرا مےجستند
و من مے رفتم تا در پایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهہ لحظه‌ها میان دو تاریڪے بہ من پیوستے
صداے نفس‌هایم با طرح دوزخے
اندامت درآمیخت
همہ تپش‌هایم از آن تو باد
چهرہ بہ شب پیوستہ همہ تپش‌هایم
من از برگ ریز سردِ ستاره‌ها گذشتہ ام
تا در خط هاے عصیانے پیڪرت
شعلہ گمشدہ را بربایم
دستم را بہ سراسر شب ڪشیدم
زمزمہ نیایش دربیدارے انگشتانم تراوید
خوشہ قضا را فشردم
قطره‌هاے ستارہ در تاریڪے درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مہ آلود نیایش تو را گم ڪردم
میان ما سرگردانیِ بیابان هاست
بےچراغیِ شب‌ها
بستر خاڪے غربت‌ها
فراموشے آتش هاست
میان ما هزارویڪ شبِ جست‌وجوهاست...
دیدگاه ها (۰)

تنها در بي چراغي شبها مي رفتم دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده...

دستـم را به سراسر شب ڪشیدم ،زمزمـه نیایش در بیـــــدارے انگش...

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم‌. دست هايم از ياد مشعل ها تهي...

‌در ها عبور غمناک" تو را"می جستند؛و من می رفتم،می رفتم تا در...

🍃✨⚘🍃⚘﷽⚘🍃⚘🍃     ❀✵نـیــایـــش بــا خــــدا✵❀🌸 ای خدائی که همه...

#دکلمههمه‌چیز از چشم‌های تو شروع شد...از آن لحظه که نگاهم بی...

به رسم محبت ، بسم الله. . .دلتنگ نوشتن هستم اما نمیتوانم بنو...

**photo & text by :delaram**باذن الله... بسم الله. . .×× من،...

داستان کوتاه در انتظارش / الهه پورعلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط