رمان شیطنت در راه عشق
رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۳۷
یارو اون طرف فوت کرد از خنده"جمعین فاتحه" دیگ از حالت خنگی در اومده بودم یه نگاه به صفحه گوشی انداختم دیدم نوشته"مهی اوشگل"
_مهدیس میکشمت
مهی با خنده گفت_خب به من چه احمق جان تو خودت اول صبح یکم شیش میزنی
_مردم ازار سیفون چرا مزاحم خواب من شدی؟!
_خواستم ببینم زنده ای که متوجه شدم!
کارد میزدی خونم در نمی اومد،با حرص گفتم
_ایشالا کچل از دنیا بری سلیطه زود شرتو کم کن تا چند تا فحش"ک"دار بارت نکردم
با خنده گفت
_بای جیگر
_بای و مرض،ایشالا فردوسی بزنه تو کمرت بگو خدافس
بعد قطع کردمو چند تا فحش به جدو نسل مهی دادم
یه نگاه به ساعت انداختم۷ بود
ای الهی خودم کفنت کنم که زندگی ندارم از دستت
امروز کلاس ندارم فردا هم میپیچونم نمیرم چون میخوام برم کوه
بلند شدم یواش یواش درو باز کردم رفتم کنار پله تا کمر عین میمون خم شدم تا سورن رو پیدا کنم
رو میز نشسته بودو صبحونه میخورد،اخیش پس خوب شد
سریع رفتم تو اتاقش! به به چه اتاقی!وقت تعریف کردن اتاقشو ندارم.رفتم سر کمد لباساش!
اوه اوه اینجارو باش چقدر لباس!
یه تیشرت مشکیشو گرفتم،در کمدشو بستم شادو شنگول بودم
حس مغلول ها رو دارم که به ایران حمله کردنو قارت کردن
رفتم تو اتاقمو درو اروم بستم تیشرتو پوشیدم! من دیگ حرفی ندارم
تیشرتش مثل مانتو بود واسه من
استیناش بجای اینکه کوتاه باشه تا ارنجم بود قدشم که یکم تا بالای زانو
عین پسرا شدم! یه تیکه از لبه های تیشرتو گذاشتم تو شرتک
یه کلاه لبه دار گذاشتم سرم رفتم جلو اینه با چند تا ژست عکس گرفتم"ناموسا مدیونید فکر کنید ندید بدیدم"
شورتکو با شلوارم عوض کردم موهامو کوجه ای بستم کلاهو گذاشتم رو سرم
از پله ها ویژ سور خوردم اومدم پایین
سورن که هنگ کرد
_های مای خر هَوِریود؟؟
قاشقشو برداشت و گفت
_خر خودتی بچه پرو
بعد قاشقو پرت کرد سمتم
_اوپس!تیرت خطا رفت.
بشکن میزدمو میگفتم
_آی بسوز آی بسوز
حرصشم در اومد افتاد دنبالم،منم بدو بدو
_واستا بگیرمت فسقل
_مگه مغز خر خوردم فسیل
یهو حواسم پرت شد دیوار به اون گندگی رو به روم رو ندیدم خوردم بهش عین مگس که میخوره به شیشه پخش میشه دقیقا منم یه همچین حالتی داشتم
یهو سورن ایستادو زد زیر خنده،بریده بریده گفت
_د..دختر ..تو...معر..که ای
زکی من اینجا فسیل شدم این میگه معرکه
ای خدایا ببین ما با کیا شدیم هفتاد میلیونو خورده ای
یهو خندش بند اومد یه نگاه عمیق و بعد گفت_تیشرت منه؟!
_په نه په تیشرت پدربزرگه پدره عموی پدربزگه!
_استپ استپ،با کدوم اجازه رفتی تو اتاقم؟
_با اجازه بزرگترا
خواست جدی باشه اما زد زیر خنده
پارت_۳۷
یارو اون طرف فوت کرد از خنده"جمعین فاتحه" دیگ از حالت خنگی در اومده بودم یه نگاه به صفحه گوشی انداختم دیدم نوشته"مهی اوشگل"
_مهدیس میکشمت
مهی با خنده گفت_خب به من چه احمق جان تو خودت اول صبح یکم شیش میزنی
_مردم ازار سیفون چرا مزاحم خواب من شدی؟!
_خواستم ببینم زنده ای که متوجه شدم!
کارد میزدی خونم در نمی اومد،با حرص گفتم
_ایشالا کچل از دنیا بری سلیطه زود شرتو کم کن تا چند تا فحش"ک"دار بارت نکردم
با خنده گفت
_بای جیگر
_بای و مرض،ایشالا فردوسی بزنه تو کمرت بگو خدافس
بعد قطع کردمو چند تا فحش به جدو نسل مهی دادم
یه نگاه به ساعت انداختم۷ بود
ای الهی خودم کفنت کنم که زندگی ندارم از دستت
امروز کلاس ندارم فردا هم میپیچونم نمیرم چون میخوام برم کوه
بلند شدم یواش یواش درو باز کردم رفتم کنار پله تا کمر عین میمون خم شدم تا سورن رو پیدا کنم
رو میز نشسته بودو صبحونه میخورد،اخیش پس خوب شد
سریع رفتم تو اتاقش! به به چه اتاقی!وقت تعریف کردن اتاقشو ندارم.رفتم سر کمد لباساش!
اوه اوه اینجارو باش چقدر لباس!
یه تیشرت مشکیشو گرفتم،در کمدشو بستم شادو شنگول بودم
حس مغلول ها رو دارم که به ایران حمله کردنو قارت کردن
رفتم تو اتاقمو درو اروم بستم تیشرتو پوشیدم! من دیگ حرفی ندارم
تیشرتش مثل مانتو بود واسه من
استیناش بجای اینکه کوتاه باشه تا ارنجم بود قدشم که یکم تا بالای زانو
عین پسرا شدم! یه تیکه از لبه های تیشرتو گذاشتم تو شرتک
یه کلاه لبه دار گذاشتم سرم رفتم جلو اینه با چند تا ژست عکس گرفتم"ناموسا مدیونید فکر کنید ندید بدیدم"
شورتکو با شلوارم عوض کردم موهامو کوجه ای بستم کلاهو گذاشتم رو سرم
از پله ها ویژ سور خوردم اومدم پایین
سورن که هنگ کرد
_های مای خر هَوِریود؟؟
قاشقشو برداشت و گفت
_خر خودتی بچه پرو
بعد قاشقو پرت کرد سمتم
_اوپس!تیرت خطا رفت.
بشکن میزدمو میگفتم
_آی بسوز آی بسوز
حرصشم در اومد افتاد دنبالم،منم بدو بدو
_واستا بگیرمت فسقل
_مگه مغز خر خوردم فسیل
یهو حواسم پرت شد دیوار به اون گندگی رو به روم رو ندیدم خوردم بهش عین مگس که میخوره به شیشه پخش میشه دقیقا منم یه همچین حالتی داشتم
یهو سورن ایستادو زد زیر خنده،بریده بریده گفت
_د..دختر ..تو...معر..که ای
زکی من اینجا فسیل شدم این میگه معرکه
ای خدایا ببین ما با کیا شدیم هفتاد میلیونو خورده ای
یهو خندش بند اومد یه نگاه عمیق و بعد گفت_تیشرت منه؟!
_په نه په تیشرت پدربزرگه پدره عموی پدربزگه!
_استپ استپ،با کدوم اجازه رفتی تو اتاقم؟
_با اجازه بزرگترا
خواست جدی باشه اما زد زیر خنده
- ۳۶.۵k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط