{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر بگذار بر درد بازوان من

سر بگذار بر درد بازوان من
دست نگاهم را بگیر
مرا دچار حادثه‌ای کن
که با عشق نسبت دارد
من عجیب از روزگار
رنجیده ام ...!
دیدگاه ها (۱)

این جا کسی است پنهان همچـــــــون خیال در دلاما فـــــــــــ...

ساعت کمی مانده به نیمه های شب. ایستگاه قدیمی راه آهن و من و ...

دل را بہ دریا می زنمو با تو عبور می کنماز تمامدلتنگی ها و تن...

هرجا بروی، مرا خواهی دید،یک شب،تمام شهر را دیوانه وار،باخیال...

فواره وار سر به هوایی و سر به زیر!چون تلخی شراب دل آزار و دل...

ای دل! برای آن که نگیری چه می‌کنی؟با روزگار دوری و دیری چه م...

کپشن رو بخون زیباست:)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط