{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Enter in castle or heart

Enter in castle or heart?
Part:³

یک هفته از روزی که ته‌جو پا به قصر گذاشته بود می‌گذشت؛ فقط هفت روز، اما برای او طولانی‌تر از یک ماه گذشته بود.

وقتی مأموریت را پذیرفته بود، تصورش ساده بود. محافظت از یک شاهزاده‌ی نوزده‌ساله نباید کار سختی می‌بود. بیشتر شاهزاده‌ها لوس و نازپرورده‌اند، کمی دستور بدهی، کمی اخم کنی، بالاخره آرام می‌شوند. نهایت دردسرشان هم فرار از کلاس یا دیر رسیدن به مراسم است.

اما سهیون… هیچ شباهتی به آن تصور ساده نداشت.

در همان چند روز اول، ته‌جو فهمید که مشکل این نیست که شاهزاده لوس است؛ مشکل این بود که سهیون انگار عمداً دردسر درست می‌کرد. نه از روی اشتباه، نه از روی حماقت… از روی قصد.

صبح‌ها قبل از این‌که خدمتکارها بیدارش کنند از تخت بیرون می‌پرید و جایی در قصر قایم می‌شد، فقط برای این‌که همه را دنبال خودش بدواند.
در راهروها ناگهان مسیرش را عوض می‌کرد، از پله‌هایی بالا می‌رفت که اجازه نداشت، یا از دیوار کوتاه باغ بالا می‌رفت و بدون حتی نگاه کردن به پایین می‌پرید.

و هر بار که ته‌جو مجبور می‌شد دنبالش بدود، سهیون فقط می‌خندید.

نه خنده‌ای از روی ترس یا دستپاچگی؛
خنده‌ای شبیه کسی که از دیدن دردسر لذت می‌برد.

یک بار از درخت بلندی در باغ بالا رفت؛ آن‌قدر بالا که شاخه‌ها زیر وزنش صدا دادند. ته‌جو همان پایین ایستاده بود، نگاهش را از او برنمی‌داشت.

«پایین بیایید.»

سهیون روی شاخه تاب خورد.
«اگه نیام چی؟»

«می‌افتید.»

«پس بگیرم.»

و قبل از این‌که ته‌جو حتی بتواند جواب بدهد، خودش را رها کرد.

ته‌جو به موقع او را گرفت؛ ضربه‌ی سقوط به بازوهایش خورد و نفسش برای لحظه‌ای بند آمد. اما سهیون فقط با خنده از دست‌هایش پایین پرید، انگار نه انگار که چند متر سقوط کرده.

«دیدی؟ گفتم می‌گیری.»

مثل این‌که جان خودش اصلاً برایش مهم نبود.

یا شاید… می‌خواست ببیند ته‌جو تا کجا می‌تواند تحمل کند.

دردسرهایش هم فقط خطرناک نبودند؛ گاهی صرفاً اعصاب‌خردکن بودند.
یک صبح، درست وقتی ته‌جو وارد اتاق شد، کوسنی که پر از پرهای ریز بود جلوی پایش ترکید و اتاق پر از پر شد. سهیون از پشت پرده بیرون پرید و با هیجان خندید، انگار شاهکار بزرگی انجام داده باشد.

بار دیگر، سر میز غذا ناگهان تکه‌ای نان برداشت و به سمت خواجه‌السرا پرتاب کرد؛ فقط چون مرد لحظه‌ای قبل به او گفته بود دیر آمده.

و وقتی گلدان سفالی کنار پنجره شکست، سهیون بدون حتی مکثی گفت:
«ته‌جو انداخت.»

در حالی که ته‌جو حتی نزدیکش هم نبود.

بدتر از همه این بود که هیچ‌چیز برای سهیون جدی به نظر نمی‌رسید.
تذکر خدمتکاران، اخم نگهبان‌ها، قوانین قصر… هیچ‌کدام اهمیتی نداشتند.

او با همان لبخند همیشگی از کنارشان رد می‌شد، انگار همه‌ی این‌ها فقط بخشی از یک بازی باشند.

ته‌جو آدم صبوری بود. سال‌ها آموزش دیده بود احساساتش را کنترل کند، خونسرد بماند، واکنش نشان ندهد.
اما حتی او هم بعد از یک هفته فهمیده بود این مأموریت چیزی شبیه محافظت معمولی نیست.

محافظت از کسی که می‌خواهد زنده بماند آسان است.
اما محافظت از کسی که انگار خودش هم اهمیتی به دردسرها نمی‌دهد… چیز دیگری است.

آن شب وقتی سهیون دوباره بدون دلیل خاصی در راهروها می‌دوید و ته‌جو مجبور بود پشت سرش حرکت کند، برای اولین بار با خودش فکر کرد:

این کار… واقعاً سخت‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم.

و با این حال، سهیون جلوتر می‌رفت؛
سبک، بی‌خیال، و با لبخندی که نشان می‌داد فردا احتمالاً دردسر تازه‌ای در راه است.
:
-------

نظرت ؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین 💖 💖
دیدگاه ها (۳)

Enter in castle or heart?Part:²دالان‌های قصر طولانی و پیچ‌در...

Enter in castle or heart?Part:⁴شبِ روز نهم، درست پس از آن‌که...

Enter in castle or heart?Part: ¹باد عصرگاهی از میان دالان‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط