{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Enter in castle or heart

Enter in castle or heart?
Part:²

دالان‌های قصر طولانی و پیچ‌درپیچ بودند. کف مرمری زیر قدم‌های سهیون تقریباً صدا نمی‌داد، اما قدم‌های سنگین ته‌جو هرچند آهسته، وزنی در سکوت داشت.
سهیون جلوتر می‌رفت، دست‌هایش پشت کمر قفل شده بود و گاهی بدون دلیل خاصی دور خودش می‌چرخید. انگار اصلاً حضور بادیگاردی که چند قدم پشت سرش حرکت می‌کرد را جدی نمی‌گرفت.

بعد ناگهان ایستاد.

ته‌جو هم بی‌درنگ متوقف شد.

سهیون نیم‌چرخید و با کنجکاوی به او نگاه کرد.
"تو همیشه این‌قدر ساکتی؟"

ته‌جو کوتاه جواب داد:
"بله."

"حتی وقتی حوصلت سر می‌ره؟"

"حوصله‌ام سر نمی‌رود."

سهیون لب‌هایش را جمع کرد، انگار به این جواب قانع نشده باشد. چند ثانیه به صورت ته‌جو خیره ماند؛ آن چهرهٔ بی‌احساس، آن نگاه سرد…
بعد ناگهان خندید.

"جالبه."

ته‌جو اخم کمرنگی کرد.
"چه چیزی؟"

"تو اولین محافظی هستی که از من نمی‌ترسه."

"چرا باید بترسم؟"

سهیون شانه بالا انداخت.
"چون معمولاً بعد از دو سه روز از دستم فرار می‌کنن."

"من فرار نمی‌کنم."

سهیون لحظه‌ای مکث کرد.
بعد آرام گفت:
"امیدوارم."

ته‌جو متوجه نشد چرا آن یک کلمه کمی متفاوت به گوش رسید.
اما قبل از اینکه بتواند فکرش را کامل کند، سهیون دوباره به راه افتاد.

چند دقیقه بعد به باغ رسیدند.

باغ سلطنتی چیزی شبیه افسانه بود؛ درختان بلند، حوض‌های سنگی، گل‌هایی که انگار هر فصل از سال همزمان شکوفه می‌دادند.
خدمتکارها از دور تعظیم کردند، اما سهیون حتی نگاهشان هم نکرد.

او مستقیم به سمت درخت بزرگی در وسط باغ رفت.
بعد… ناگهان از شاخهٔ پایینی بالا رفت.

ته‌جو یک قدم جلو آمد.
"پایین بیایید."

سهیون که حالا نیمه بالای درخت بود، با تعجب به پایین نگاه کرد.
"چرا؟"

"ممکن است بیفتید."

سهیون خندید.
"من صد بار از این درخت بالا رفتم."

ته‌جو با همان صدای بی‌احساس گفت:
"بار صد و یکم هم می‌تواند خطرناک باشد."

سهیون چند ثانیه او را نگاه کرد.
بعد با شیطنت گفت:
"نگران شدی؟"

"نه."

"پس چرا می‌خوای پایین بیام؟"

ته‌جو مکثی کوتاه کرد.
"چون وظیفهٔ من است که زنده بمانید."

سهیون لحظه‌ای ساکت شد.
بعد آرام‌تر گفت:
"اوه… پس فقط وظیفه‌ست."

ته‌جو چیزی نگفت.

سهیون روی شاخه نشست و پاهایش را تاب داد. نسیم موهای سیاه و نرمش را کمی به هم ریخت.

"ته‌جو."

"بله."

"اگه یه روز من واقعاً بیفتم چی؟"

ته‌جو بدون تردید جواب داد:
"مجبور میشم شمارو بگیرم شاهزاده."

سهیون چشم‌هایش کمی گرد شد.
انگار انتظار این جواب سریع را نداشت.

بعد لبخند زد.

"پس خوبه."

ته‌جو نگاهش را از او گرفت و اطراف باغ را زیر نظر گرفت. برای او اینجا فقط یک محل مأموریت بود.
یک مسیر… برای رسیدن به پادشاه.

اما با این حال، ذهنش بی‌اراده به چیزی فکر کرد.

این شاهزاده…
با بقیه فرق داشت.

نه غرور داشت.
نه ترس.

و نه حتی تلاش می‌کرد مثل یک شاهزاده رفتار کند.

سهیون ناگهان از درخت پرید پایین.

ته‌جو ناخودآگاه یک قدم جلو آمد، آمادهٔ گرفتنش…
اما شاهزاده قبل از رسیدن او نرم روی زمین فرود آمد.

سهیون خندید.
"دیدی؟ گفتم بلدم."

ته‌جو دستش را آرام پایین آورد.
چهره‌اش هنوز همان‌قدر سرد بود.

اما در دلش یک فکر کوتاه گذشت:

«این پسر… عجیب است.»

سهیون هم در همان لحظه به او نگاه می‌کرد.
طوری که انگار داشت چیزی را در صورت بی‌احساس ته‌جو جست‌وجو می‌کرد.

بعد با لحنی سبک گفت:
"خب محافظ اخموی من … حالا چی کار کنیم؟"

ته‌جو کوتاه گفت:
"هر کاری که شما انجام دهید، من فقط همراهی می‌کنم."

سهیون لبخند زد.
"پس امروز قراره خیلی خسته بشی."

و دوباره راه افتاد.

ته‌جو پشت سرش حرکت کرد…
بی‌آنکه بداند نزدیک‌تر از چیزی که تصور می‌کند، به سرنوشت خودش قدم برمی‌دارد.

---
نظرت؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین 💖💖
دیدگاه ها (۰)

Enter in castle or heart?Part:⁴شبِ روز نهم، درست پس از آن‌که...

Enter in castle or heart?part:⁵سکوت سنگین شد. اضطراب کوتاهی...

Enter in castle or heart?Part:³یک هفته از روزی که ته‌جو پا ب...

Enter in castle or heart?Part: ¹باد عصرگاهی از میان دالان‌ها...

Enter in castle or heart?Part:⁶وقتی گفت و گویشان تمام شد، ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط