Enter in castle or heart
Enter in castle or heart?
Part:⁴
شبِ روز نهم، درست پس از آنکه سهیون بالاخره به خواب رفت، تهجو از اتاق عقب کشید و در را آرام بست.
بیصدا در راهروی نیمهتاریک قدم برداشت؛ سایهها روی دیوارهای سنگی میلغزیدند و صدای خدمتکاران دیرهنگام کمکم محو میشد.
تهجو در ظاهر برای «گشت شبانه» بیرون بود.
اما مقصدش چیز دیگری بود.
پلههای قدیمی زیر پاهایش کمی صدا میدادند، اما او آنقدر دقیق حرکت میکرد که هیچکس متوجهش نمیشد. در نهایت به انباری کوچکی در بخش جنوبی قصر رسید؛ محلی که سالها پیش استفاده میشد اما حالا تقریباً متروکه بود.
در زد. دو بار آرام، یکبار محکم.
رمزشان بود.
در باز شد.
چهرهی هانگو، دوست قدیمیاش، در نور ضعیف شعله آشکار شد.
هانگو زمزمه کرد:
«بالاخره اومدی. فکر کردیم گیر افتادی.»
تهجو وارد شد.
درون اتاق سه نفر دیگر حضور داشتند؛ **یونهوی**، **موجین** و یک مرد ریزنقشتر که مسئول جمعآوری اطلاعات بود.
یونهوی به محض دیدن تهجو گفت:
«خب؟ نزدیکش شدی؟»
تهجو نگاه سردش را به او انداخت.
«اگر منظور تو شاهزادهست… بله. بیشتر از حد لازم.»
موجین پوزخند زد.
«شنیدیم بچهست؟ دردسر درست میکنه؟»
تهجو نفسش را کمی محکمتر بیرون داد.
«کلمهی دردسر براش کمگفتنه.»
همه خندیدند.
بهجز خود تهجو.
او تکیه داد به دیوار و گفت:
«اما برای همین من رو فرستادید. کسی که شاه شک نکنه، کسی که بتونه روزانه به اتاقها رفتوآمد کنه… و کسی که بهش اعتماد کنند.»
هانگو قدمی جلو آمد.
«پس میتونی؟»
تهجو سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«برای انجام مأموریت؟ بله.
اما… کار سختتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
موجین ابرو بالا داد.
«مشکل شاهزادهست؟»
تهجو لحظهای مکث کرد.
تصویر سهیون در ذهنش آمد—خندانی که انگار هیچچیز جدی نیست، بیخیالی خطرناک، شیطنتهای گاه کودکانه، گاه مرموز.
«او… قابل پیشبینی نیست. همهجا هست. همهچیز رو میبینه. و اگر سر از کاری دربیاره… ممکنه به مشکل بخوریم.»
یونهوی نزدیکتر شد.
«تهجو. ما اینجا هستیم تا شاه رو بکشیم، نه برای مراقبت از یه پسر لجباز.»
تهجو چشم تیرهاش را باریک کرد.
«اون پسر لجباز پسر پادشاهه. همیشه اطرافشه. اگه بفهمه چیزی میدونیم… قبل از اینکه حتی به شاه برسیم نابود میشیم.»
مرد ریزنقش گفت:
«خب… از شر شاهزاده خلاص شین.»
تهجو تند سمتش برگشت:
«نه.»
--------
نظرت ؟
ممنون میشم لایک کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین💖💖
Part:⁴
شبِ روز نهم، درست پس از آنکه سهیون بالاخره به خواب رفت، تهجو از اتاق عقب کشید و در را آرام بست.
بیصدا در راهروی نیمهتاریک قدم برداشت؛ سایهها روی دیوارهای سنگی میلغزیدند و صدای خدمتکاران دیرهنگام کمکم محو میشد.
تهجو در ظاهر برای «گشت شبانه» بیرون بود.
اما مقصدش چیز دیگری بود.
پلههای قدیمی زیر پاهایش کمی صدا میدادند، اما او آنقدر دقیق حرکت میکرد که هیچکس متوجهش نمیشد. در نهایت به انباری کوچکی در بخش جنوبی قصر رسید؛ محلی که سالها پیش استفاده میشد اما حالا تقریباً متروکه بود.
در زد. دو بار آرام، یکبار محکم.
رمزشان بود.
در باز شد.
چهرهی هانگو، دوست قدیمیاش، در نور ضعیف شعله آشکار شد.
هانگو زمزمه کرد:
«بالاخره اومدی. فکر کردیم گیر افتادی.»
تهجو وارد شد.
درون اتاق سه نفر دیگر حضور داشتند؛ **یونهوی**، **موجین** و یک مرد ریزنقشتر که مسئول جمعآوری اطلاعات بود.
یونهوی به محض دیدن تهجو گفت:
«خب؟ نزدیکش شدی؟»
تهجو نگاه سردش را به او انداخت.
«اگر منظور تو شاهزادهست… بله. بیشتر از حد لازم.»
موجین پوزخند زد.
«شنیدیم بچهست؟ دردسر درست میکنه؟»
تهجو نفسش را کمی محکمتر بیرون داد.
«کلمهی دردسر براش کمگفتنه.»
همه خندیدند.
بهجز خود تهجو.
او تکیه داد به دیوار و گفت:
«اما برای همین من رو فرستادید. کسی که شاه شک نکنه، کسی که بتونه روزانه به اتاقها رفتوآمد کنه… و کسی که بهش اعتماد کنند.»
هانگو قدمی جلو آمد.
«پس میتونی؟»
تهجو سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«برای انجام مأموریت؟ بله.
اما… کار سختتر از چیزیه که فکر میکردیم.»
موجین ابرو بالا داد.
«مشکل شاهزادهست؟»
تهجو لحظهای مکث کرد.
تصویر سهیون در ذهنش آمد—خندانی که انگار هیچچیز جدی نیست، بیخیالی خطرناک، شیطنتهای گاه کودکانه، گاه مرموز.
«او… قابل پیشبینی نیست. همهجا هست. همهچیز رو میبینه. و اگر سر از کاری دربیاره… ممکنه به مشکل بخوریم.»
یونهوی نزدیکتر شد.
«تهجو. ما اینجا هستیم تا شاه رو بکشیم، نه برای مراقبت از یه پسر لجباز.»
تهجو چشم تیرهاش را باریک کرد.
«اون پسر لجباز پسر پادشاهه. همیشه اطرافشه. اگه بفهمه چیزی میدونیم… قبل از اینکه حتی به شاه برسیم نابود میشیم.»
مرد ریزنقش گفت:
«خب… از شر شاهزاده خلاص شین.»
تهجو تند سمتش برگشت:
«نه.»
--------
نظرت ؟
ممنون میشم لایک کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین💖💖
- ۳.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط