Part
Part 28:
ALEXANDER:.....
گل و از دستم گرفت،منم دستمو پشت کمرش گذاشتم.
پسرا هم به تقلید از من به لی لی و آنا گل دادن.
_«خب،من و مارگارت میریم خرید.. خرید لباس عروس شماهم هرجا رفتید برین...باز باهم هماهنگ میشیم همو میبینیم.»
الکسیس شیطون نگاه ژنیا کرد:«خیلی خب،تازه نامزد کرده ها خوش باشید.»
با مارگارت سمت مزون لباس عروس رفتیم.
به محض ورودم صاحب مزون،تا کمر خم شد.
+«وااا،این چرا تا کمر خم شد .»
رو صورتش خم شدم،_«بیبی ،من صاحب کل این مالم.»
رومو کردم سمت فروشنده.
_«کل لباس عروس های سنگین و شیک رو بیار.»
+«لازم به این همه کار نیست.»
_«عزیزم،من و تو فقط یک بار قراره ازدواج کنیم.
میخوام بهترین عروسی رو بگیرم.»
چند دقیقه بعد ،فروشنده با 4 تا از بهترین لباس های شیک و زیباش اومد
ALEXANDER:.....
گل و از دستم گرفت،منم دستمو پشت کمرش گذاشتم.
پسرا هم به تقلید از من به لی لی و آنا گل دادن.
_«خب،من و مارگارت میریم خرید.. خرید لباس عروس شماهم هرجا رفتید برین...باز باهم هماهنگ میشیم همو میبینیم.»
الکسیس شیطون نگاه ژنیا کرد:«خیلی خب،تازه نامزد کرده ها خوش باشید.»
با مارگارت سمت مزون لباس عروس رفتیم.
به محض ورودم صاحب مزون،تا کمر خم شد.
+«وااا،این چرا تا کمر خم شد .»
رو صورتش خم شدم،_«بیبی ،من صاحب کل این مالم.»
رومو کردم سمت فروشنده.
_«کل لباس عروس های سنگین و شیک رو بیار.»
+«لازم به این همه کار نیست.»
_«عزیزم،من و تو فقط یک بار قراره ازدواج کنیم.
میخوام بهترین عروسی رو بگیرم.»
چند دقیقه بعد ،فروشنده با 4 تا از بهترین لباس های شیک و زیباش اومد
- ۴۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط