Part
Part 27:
Margaret:....
یکدفعه ،لی لی با سر اومد تو خونه.
+اییییییی،چته روانی؟
لی لی با خنده گفت:بیا بریم ددر دودور.
+کجا؟
آنا هم اومد.
آنا:داخل شهر دیگه،بریم برای عروس خانم خرید کنیم.
+چی چی !عروس خانم.
لی لی: بیخیال پاشو پاشو.
از جام بلند شدم،لباس پوشیدم.
و با بچه ها تاکسی گرفتیم،رفتیم.
و به بزرگترین مال مسکو رفتیم.
وای چقدر خوبههههه! یکدفعه گوشیم زنگ خورد!
الکساندر بود.
جواب دادم!
الکساندر با خوشحالی گفت:«سلام بر نامزد قشنگم.»
وا بخدا این کم داره.
+«سلام.»
_«کجایی»
+«مال»
_«لوکیشن بفرست ،من بیام.»
+«تنها نیستم.»
یکدفعه عصبی شد_«کدوم بیناموسی،پیشته.»
+«هوییی آمپر نچسبون ،دخترا پیشه منن»
_«ادرس بده،با الکسیس و ژنیا بیایم.»
+«خیلی خب.»
قطع کردم و آدرس رو براش فرستادم.
با دخترا تو کافه نشستیم منتظرشون بودیم که بیان.
آنا :«اوفففف! ما تا الان خرید کرده بودیماااا.»
+«به من چه؟ این پوفیوز ول کن نیست.»
لی لی:«تو هم با این شوهر کردنت،چشم بازارو کور کردی.»
_«با زن من درست صحبت کن.»
یکدفعه متوجه نگاه وحشت زده،انا و لی لی شدم.
پشت کردم و با صحنه ای که دیدم یه بار سکته کردم.
الکساندر پشت من ایستاده با استایل خفن و یک شاخه گل رز بزرگ.
یکدفعه خم میشه ،گل هارو سمتم میگیره.
_«بفرمایید بانو.»
Margaret:....
یکدفعه ،لی لی با سر اومد تو خونه.
+اییییییی،چته روانی؟
لی لی با خنده گفت:بیا بریم ددر دودور.
+کجا؟
آنا هم اومد.
آنا:داخل شهر دیگه،بریم برای عروس خانم خرید کنیم.
+چی چی !عروس خانم.
لی لی: بیخیال پاشو پاشو.
از جام بلند شدم،لباس پوشیدم.
و با بچه ها تاکسی گرفتیم،رفتیم.
و به بزرگترین مال مسکو رفتیم.
وای چقدر خوبههههه! یکدفعه گوشیم زنگ خورد!
الکساندر بود.
جواب دادم!
الکساندر با خوشحالی گفت:«سلام بر نامزد قشنگم.»
وا بخدا این کم داره.
+«سلام.»
_«کجایی»
+«مال»
_«لوکیشن بفرست ،من بیام.»
+«تنها نیستم.»
یکدفعه عصبی شد_«کدوم بیناموسی،پیشته.»
+«هوییی آمپر نچسبون ،دخترا پیشه منن»
_«ادرس بده،با الکسیس و ژنیا بیایم.»
+«خیلی خب.»
قطع کردم و آدرس رو براش فرستادم.
با دخترا تو کافه نشستیم منتظرشون بودیم که بیان.
آنا :«اوفففف! ما تا الان خرید کرده بودیماااا.»
+«به من چه؟ این پوفیوز ول کن نیست.»
لی لی:«تو هم با این شوهر کردنت،چشم بازارو کور کردی.»
_«با زن من درست صحبت کن.»
یکدفعه متوجه نگاه وحشت زده،انا و لی لی شدم.
پشت کردم و با صحنه ای که دیدم یه بار سکته کردم.
الکساندر پشت من ایستاده با استایل خفن و یک شاخه گل رز بزرگ.
یکدفعه خم میشه ،گل هارو سمتم میگیره.
_«بفرمایید بانو.»
- ۵۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط