Part
Part 26:
Margaret:....
با این دادی که این زد،فکر کنم که گوش قشنگم
دیگه نمیشنوه.
+داداشی گوش کن ببین چی میگم.
بازم با اون لحن عصبانی است گفت: بگو.
+قبل از اومدنم به روسیه، با یه پسر در ارتباط بودم. که بعد از اومدنم به روسیه پیشنهاد داد، و ازدواج کردیم.داداش دوستش دارم.
امیدوارم دروغم لو نره، چون بدبخت میشم.
لئو با اون لحن عصبانی بازم ادامه داد:ببین،چرا به من نگفتی .بعد از تموم شدن قضیه باید خبر بدید.
با لکنت گفتم:+د.د.دد.اداش،به خدا عروسی نکردیم هنوز .
یکدفعه داد زد:نه توروخدا ازدواجم من.
اسمش چیه؟
+الکساندر تزاروییچ براتوا.
فریاد زد،اخ فریاد زد:با اون حروم زادههههههههههه؟؟؟؟؟
یکدفعه گریه ام گرفت:د.د.د.دا.د.داش،دوستش دارم.
وقتی صدای گریه ام و شنید آروم شد .
نفس عمیقی کشید:از دستت عصبانی نیستم،چون که با این پسره یه مشکلی دارم مربوط به گذشته...عصبانیم.
کاری نمیتونم بکنم،اگه دوستش داری باشه.
ازدواج کن ،اما! نفرت من نسبت به اون کم نمیشه.ولی اگه اون بهت آسیب رسوند پشتتم.
خوشحال شدم .
+مرسی داداشی.
لئو:قربونت برم ،ببخشید عصبانی شدم ،ولی من برای عروسی نمیام.
+اما داداش...
لئو:همینی که گفتم،خداحافظ
+خداحافظ.
وقتی قطع کردم ،یکدفعه پام شل شد و وا رفتم رو کاناپه .
آییییی خدایا!!!
+چه استرسی بود.
ALEXANDER:....
وقتی رفتم خونه طبق تصوراتم،تیانا و مامان کل خونه رو
پر کرده بودن.
ولی برخلاف تصورم همه خوشحال بودن.
همه منتظر عروسی بودن.
یه عروسی بزرگ ،البته تو ذهن خودمم بود.
آرتور وقتی منو دید، با اعصبانیت اومد سمتم.
آرتور:چرا لئو رو نفرستادی بره؟
_اههه.لئو بیخیال!آخه به من چه
آرتور:به تو چه؟اون مرتیکه نامزد سابقه زن منه؟
عامل مرگ بابابزرگه.
عامل بهم خوردن قرارداد میلیاردی بین خانواده های مافیا.
_من خودم میدونم چجوری انتقام بگیرم،یواش یواش نه الان نه بعداً تو انتقام عجله نکن.
آرتور:پس کارتو درست انجام بده.هم اون لئو احمق و بکش هم اون دیمیتری میخائیلوویچ خائن .
Margaret:....
با این دادی که این زد،فکر کنم که گوش قشنگم
دیگه نمیشنوه.
+داداشی گوش کن ببین چی میگم.
بازم با اون لحن عصبانی است گفت: بگو.
+قبل از اومدنم به روسیه، با یه پسر در ارتباط بودم. که بعد از اومدنم به روسیه پیشنهاد داد، و ازدواج کردیم.داداش دوستش دارم.
امیدوارم دروغم لو نره، چون بدبخت میشم.
لئو با اون لحن عصبانی بازم ادامه داد:ببین،چرا به من نگفتی .بعد از تموم شدن قضیه باید خبر بدید.
با لکنت گفتم:+د.د.دد.اداش،به خدا عروسی نکردیم هنوز .
یکدفعه داد زد:نه توروخدا ازدواجم من.
اسمش چیه؟
+الکساندر تزاروییچ براتوا.
فریاد زد،اخ فریاد زد:با اون حروم زادههههههههههه؟؟؟؟؟
یکدفعه گریه ام گرفت:د.د.د.دا.د.داش،دوستش دارم.
وقتی صدای گریه ام و شنید آروم شد .
نفس عمیقی کشید:از دستت عصبانی نیستم،چون که با این پسره یه مشکلی دارم مربوط به گذشته...عصبانیم.
کاری نمیتونم بکنم،اگه دوستش داری باشه.
ازدواج کن ،اما! نفرت من نسبت به اون کم نمیشه.ولی اگه اون بهت آسیب رسوند پشتتم.
خوشحال شدم .
+مرسی داداشی.
لئو:قربونت برم ،ببخشید عصبانی شدم ،ولی من برای عروسی نمیام.
+اما داداش...
لئو:همینی که گفتم،خداحافظ
+خداحافظ.
وقتی قطع کردم ،یکدفعه پام شل شد و وا رفتم رو کاناپه .
آییییی خدایا!!!
+چه استرسی بود.
ALEXANDER:....
وقتی رفتم خونه طبق تصوراتم،تیانا و مامان کل خونه رو
پر کرده بودن.
ولی برخلاف تصورم همه خوشحال بودن.
همه منتظر عروسی بودن.
یه عروسی بزرگ ،البته تو ذهن خودمم بود.
آرتور وقتی منو دید، با اعصبانیت اومد سمتم.
آرتور:چرا لئو رو نفرستادی بره؟
_اههه.لئو بیخیال!آخه به من چه
آرتور:به تو چه؟اون مرتیکه نامزد سابقه زن منه؟
عامل مرگ بابابزرگه.
عامل بهم خوردن قرارداد میلیاردی بین خانواده های مافیا.
_من خودم میدونم چجوری انتقام بگیرم،یواش یواش نه الان نه بعداً تو انتقام عجله نکن.
آرتور:پس کارتو درست انجام بده.هم اون لئو احمق و بکش هم اون دیمیتری میخائیلوویچ خائن .
- ۷۱
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط