{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ😼🎀

پارت 5

ویو چویا
وقتی بیدار شدم دیدم دازای ل.خ.ت کنارم خوابیده جیغ کشیدم
+دازای پیشب چی شد؟؟
-تو مست بودی و متوجه نشدی و خب منم...
پریدم بغلش و بوسیدمش لبخند زد لباس هامونو پوشیدیم که یکهو قفل در آپارتمان باز شد.
_هیچ خبره کجایی دازای؟ چرا دیشب تلفن هامو جواب نمیدادی واستا ببینم اون کیه
+بابا این چویاست خب راستش..
_چویا چی؟ فامیلش چیه؟
گفتم +چویا ناکاهارا هستم
_دازای واقعا که من بابای اینو میشناختم اون دزد بود مامانش یک دروغگوعه اونا سعی کردن سر منو کلاه بزارن نزار بچشون سر تورو کلاه بزاره در شن و شخصیت ما نیست که با همچین آدم هایی بگردیم
+ولی پدر...
_ولی نداره دیگه من تورو با اون دختره نبینم وگرنه تو دیگه پسرم نیستی
بابای دازای رفت درو پست سرش محکم بست
خونه لرزید
+دازای؟
-جانم؟
+من مم من نمیدونستم قسم میخورم اگر میدونستم....
-اصلا مهم نیست هویج جونم خودم حلش میکنم
+ولی...
_ولی نداره حالا برو کافه تو به کارا برس منم برمیگرم
.
.
به کافه رفتم سفارشا رو گرفتم و حساب کتاب ها رو هم انجام دادم خیلی خسته بودم یعنی دازای کجا بود؟

ادامه دارد😼
دیدگاه ها (۱)

قهوه تلخ😼پارت 4گوشیم زنگ میخورد . یعنی کیه؟ گوشیو نگاه کردم ...

قهوه تلخ😼🎀پارت 3دوباره رفتم به همون کافه....ولی ایندفعه فرق ...

"فیک سوکوکو" پارت۱۳ویو نویسنده: و.....دازای میوفته رو چویا. ...

Arahabaki

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط