ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم

ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله‌ی عشاق بی سر انجامم

به آن دقایق پر درد زندگى سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم

مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه‌ی بامم

مرا که این همه توفان طبیعتم ، دریاب
که من به یک سر موی محبتى رامم

ز عمر شکوه ندارم که خامه‌ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم

مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم

به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم

چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست ؟
هنوز دست ارادت نبسته احرامم

هوای خواندن افسانه‌ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم

معینی کرمانشاهی
دیدگاه ها (۱)

ببین سیاهی بخت و مپرس از نامممن از قبیله‌ی عشاق بی سر انجامم...

حریم حضرتببین سیاهی بخت و مپرس از نامممن از قبیله‌ی عشاق بی‌...

﷽‌‌🍃‌‌‌ای چاره ساز، مشکل ما را تو چاره کنبرحال عاشقان خرابت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط