{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉

𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉

part 8
یوجونگ: میخوای بدونی؟
هیرا: اره!
یوجونگ: چشم یک نفرو از کاسه دراوردم یکیم جوری زدمش که دیگه نتونست خوب حرکت کنه و من اولی بیشتر دوست دارم و جالب...
هیرا: دیگه نگو کم کم دارم ازت میترسم
یوجونگ: خب خودت گفتی بگم به من چه!
هیرا: اوف اینجا انتن نمیده چرا
یوجونگ: هی یکی اونجاست میبینیش؟
هیرا: اره
هیرا: هـی داری چیکار میکنی؟

ویو یوجونگ
بعد از کلی غر زدن و مرحله هارو طی کردن به یک جنگل رسیدیم یک نفرو دیدم بهتون پیشنهاد میکنم تو همچین جاهایی یک چاقو دم دست داشته باشید برای دفاع از خود حالا، رفتم سمتش با یک حرکت راحت بیهوشش کردم توی اینجور جاها نباید به کسی اعتماد کرد واگرنه بد میبینی

ویو هیرا

خیلی هیجان انگیز بود که با یوجونگ اومده بودیم جنگل ولی چشمش خورد به یک نفر اونو کشت! ترسیده بودم من زیاد احل این جور فضا هانیستم بیشتر تو کافه شهربازی.. اینجور منطقه ها میرم والان این صحنه برام عجیب ترسناک بود حس بدی داشتم تجربه اولم بود ولی انگار یوجونگ همیشه تو جنگل بوده این کار ها براش ترسناک نیست بیشتر هیجان انگیزه عادت شده و تو هرکاری محرات های خاصی داشت توی چشماش میتونی سیاهی مرموز بودنو ببینی ولی پشت اون سیاهی میشه قشنگ دید قبلا روشنایی بوده یک دختره پاک دل نازک لوس کوچولو شکست خورده.. و این اتفاق ها و دنیای بی رحم باعث شده انقدر تغییر کنه...

هیرا: کشتیش!
یوجونگ یک نفس عمیق کشید و خیلی ریلکس گفت: نه فقط بیهوشش کردم
هیرا: چه فرقی میکنه؟؟
یوجونگ: بیهوش کردن یک ادم با کشتنش خیلی فرق داره هم روشش هم مجازاتش
هیرا:.......

شرایط پارت بعد
۲۵لایک ۱۰ کامنت (نظرهاتو بگین🥺🙂) ۷ بازنشر
بلاخره پارت جدیددد لیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۷)

When bitterness became sweet

سیلاممممممم بانو هامم....

𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉part 5ویو ...

𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉part 6ویو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط