« شریک »
« شریک »
زوج سالخورده وارد رستوران شدند بسیاری از مشتریها آنها را تحسین میکردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی میکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند ».
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت و غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد ، با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و روبهرویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیبزمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ درآورد و آنرا با دقت زیادی به دو تکهی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیبزمینیها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید .
همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز میزد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه میکردند و این بار به این فکر میکردند که آن زوج پیر احتمالا آن قدر فقیر هستند که نمیتوانند دو ساندویچ سفارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیبزمینیهایش ...
مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد ، اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم»
مردم کمکم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را میخورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمیزند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: «ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «میتوانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید»
- چرا شما چیزی نمیخورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید ، پس منتظر چی هستید ...!!؟؟
پیرزن جواب داد: «منتظر دندانهایم»
زوج سالخورده وارد رستوران شدند بسیاری از مشتریها آنها را تحسین میکردند و به راحتی میشد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی میکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند ».
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت و غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد ، با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و روبهرویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیبزمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ درآورد و آنرا با دقت زیادی به دو تکهی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیبزمینیها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید .
همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز میزد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه میکردند و این بار به این فکر میکردند که آن زوج پیر احتمالا آن قدر فقیر هستند که نمیتوانند دو ساندویچ سفارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیبزمینیهایش ...
مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد ، اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم»
مردم کمکم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را میخورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمیزند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: «ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «میتوانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید»
- چرا شما چیزی نمیخورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید ، پس منتظر چی هستید ...!!؟؟
پیرزن جواب داد: «منتظر دندانهایم»
- ۲.۳k
- ۲۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط