سناریوفصل دوم
سناریو※فصل دوم※
محدودیتی نامحدود
پارت 111/11
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یومه:*لبخند*... هوف.. به خیر گذشت.. یجورایی
خب برم-..*به تلفن خره یه پیامک میاد*
هوم...*رفتم و تلفن رو از روی زمین برداشتم*
"نقشه عوض شد، هردوشونو بکش"
...*به جنازه ی مرد نگاه کردم*... تچ *رفتم*
--------------------------------------
DAZAI
دازای:*به سنگ قبر اوداساکو تکیه داده بود و به برگای درخت نگاه میکرد*...
یومه:*یه دسته رز کرمی روی قبر گذاشتم *.. کنیچیوا..*لبخند *..*رفتم و به درخت تکیه دادم*
دازای: جایی بودی؟..
یومه: هوم.. دیدن یه دوست.. اشنا؟..
دازای: برگشتن از پیش یه.. دوست یا اشنا.. با استین خونی.. روی گردنت هم یه قطره هست..
یومه: مگه نمیشه سر راه یه مزاحم ببینم؟
دازای: . . .هوم *لبخند *
یومه:*نشستم*...
دازای:...
یومه:...
*هوا رو به ابری شدن میرفت و باد میون ساختمون ها حرکت میکرد اما باد خنکی نبود. برگای درخت هر از گاهی شروع به رقص با باد میکردند. شکاف هایی از اسمان نور خورشید را روی زمین پهن کرده بود، جایی ک هنوز باد قدم نگذاشته بود*
یومه:.. این هوا رو دوست دارم.. بارونی رو بیشتر..
دازای: هوم.. غمگین
یومه:.. هیچوقت به شاد یا غمگین توجه نکردم.. وایب خوبی داره.. ترجیح میدم حس خوبی داشته باشم تا بخوام یه چیزیو ابراز کنم..
دازای: میدونم..
یومه: هوم.. دارم سعی میکنم خودمو توضیح بدم؟.. عجیبه..
دازای:.. اینجوری نیست ک بد باشه
یومه:.. جواب برای حرفت دارم.. ولی میدونم تهش به کجا میرسه پس.. بیخیال..
ع-.. دوباره
دازای:..*لبخند *
یومه:. . .
دازای:.....
یومه: بگم بهت نگاه میکنم، احساس گناه بهم دست میده یا بزارم یه موقعی ک فکنی از سر عصبانیت گفتم؟..
دازای: هوم؟..........*خنده *
یومه:...( ̄▽ ̄)...*لبخند *..
دازای:..*سرشو سمت عقب خم کرد و به اسمون نگاه کرد*
یومه:....(تو ذهن: به طور احمقانه ای.. جذابه) ...
دازای:*بهش نگاه کرد*...
*به هم خیره شدن*
دازای:*یکم لباش بهم فشرده شد*..
یومه:....
دازای:*میاد نزدیک *... هی یومه..* صورتشو به قصد بوسیدن نزدیک میکنه*... میشه-
یومه:*با پشت دست به دماغش ضربه میزنه*
دازای:اخ-..*دماغشو میگیره اما فاصله رو کم نمیکنه*
یومه:. . .
دازای:*دست دیگه اش روی زمین کنار کمر یومه بود و با چشمای نیمه باز و خمار نگاهش میکرد همینطور ک دستش روی صورتش بود*..
یومه:*نفسش حبس شد*...
دازای:*سرشو به تنه ی درخت، درست کنار گردن یومه تکیه داد*...*خنده ی کوتاهی سر داد*.. خیلی خب..
یومه:.. هوم..
دازای:.. یه لحظه مهم نبود چی میشد.. میدونی..(توی ذهن: زیادی بامزه خیره شده بودی)..
. . .
دازای:*کنارش نشست و به تنه ی درخت تکیه دادو چشاشو بست.*
یومه:.. لبخندت واسه ی چیه؟..
دازای:.. قیافت..
یومه:.. هوم.. فک کنم منطقی باشه.
دازای: هوم~..
یومه:.. دقت کردی ک.. مردم اعتقاد دارن ک مرده ها صداشونو میشنون و میفهمن.. ولی حیونا و گیاه ها نه.
دازای: هومم.. نه. ولی الان اره
یومه: خودمم الان دقت کردم..
دازای:*خنده *..
یومه:*لبخند *.....
ادامه دارد..
محدودیتی نامحدود
پارت 111/11
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یومه:*لبخند*... هوف.. به خیر گذشت.. یجورایی
خب برم-..*به تلفن خره یه پیامک میاد*
هوم...*رفتم و تلفن رو از روی زمین برداشتم*
"نقشه عوض شد، هردوشونو بکش"
...*به جنازه ی مرد نگاه کردم*... تچ *رفتم*
--------------------------------------
DAZAI
دازای:*به سنگ قبر اوداساکو تکیه داده بود و به برگای درخت نگاه میکرد*...
یومه:*یه دسته رز کرمی روی قبر گذاشتم *.. کنیچیوا..*لبخند *..*رفتم و به درخت تکیه دادم*
دازای: جایی بودی؟..
یومه: هوم.. دیدن یه دوست.. اشنا؟..
دازای: برگشتن از پیش یه.. دوست یا اشنا.. با استین خونی.. روی گردنت هم یه قطره هست..
یومه: مگه نمیشه سر راه یه مزاحم ببینم؟
دازای: . . .هوم *لبخند *
یومه:*نشستم*...
دازای:...
یومه:...
*هوا رو به ابری شدن میرفت و باد میون ساختمون ها حرکت میکرد اما باد خنکی نبود. برگای درخت هر از گاهی شروع به رقص با باد میکردند. شکاف هایی از اسمان نور خورشید را روی زمین پهن کرده بود، جایی ک هنوز باد قدم نگذاشته بود*
یومه:.. این هوا رو دوست دارم.. بارونی رو بیشتر..
دازای: هوم.. غمگین
یومه:.. هیچوقت به شاد یا غمگین توجه نکردم.. وایب خوبی داره.. ترجیح میدم حس خوبی داشته باشم تا بخوام یه چیزیو ابراز کنم..
دازای: میدونم..
یومه: هوم.. دارم سعی میکنم خودمو توضیح بدم؟.. عجیبه..
دازای:.. اینجوری نیست ک بد باشه
یومه:.. جواب برای حرفت دارم.. ولی میدونم تهش به کجا میرسه پس.. بیخیال..
ع-.. دوباره
دازای:..*لبخند *
یومه:. . .
دازای:.....
یومه: بگم بهت نگاه میکنم، احساس گناه بهم دست میده یا بزارم یه موقعی ک فکنی از سر عصبانیت گفتم؟..
دازای: هوم؟..........*خنده *
یومه:...( ̄▽ ̄)...*لبخند *..
دازای:..*سرشو سمت عقب خم کرد و به اسمون نگاه کرد*
یومه:....(تو ذهن: به طور احمقانه ای.. جذابه) ...
دازای:*بهش نگاه کرد*...
*به هم خیره شدن*
دازای:*یکم لباش بهم فشرده شد*..
یومه:....
دازای:*میاد نزدیک *... هی یومه..* صورتشو به قصد بوسیدن نزدیک میکنه*... میشه-
یومه:*با پشت دست به دماغش ضربه میزنه*
دازای:اخ-..*دماغشو میگیره اما فاصله رو کم نمیکنه*
یومه:. . .
دازای:*دست دیگه اش روی زمین کنار کمر یومه بود و با چشمای نیمه باز و خمار نگاهش میکرد همینطور ک دستش روی صورتش بود*..
یومه:*نفسش حبس شد*...
دازای:*سرشو به تنه ی درخت، درست کنار گردن یومه تکیه داد*...*خنده ی کوتاهی سر داد*.. خیلی خب..
یومه:.. هوم..
دازای:.. یه لحظه مهم نبود چی میشد.. میدونی..(توی ذهن: زیادی بامزه خیره شده بودی)..
. . .
دازای:*کنارش نشست و به تنه ی درخت تکیه دادو چشاشو بست.*
یومه:.. لبخندت واسه ی چیه؟..
دازای:.. قیافت..
یومه:.. هوم.. فک کنم منطقی باشه.
دازای: هوم~..
یومه:.. دقت کردی ک.. مردم اعتقاد دارن ک مرده ها صداشونو میشنون و میفهمن.. ولی حیونا و گیاه ها نه.
دازای: هومم.. نه. ولی الان اره
یومه: خودمم الان دقت کردم..
دازای:*خنده *..
یومه:*لبخند *.....
ادامه دارد..
- ۶.۷k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط