ات سلام نامجون
ات: سلام نامجون
نامجون: سلام ات خوبی؟ مزاحم که نشدم
ات: نه نه...کارم تموم شده بود نشسته بودم.
نامجون: خوبه..ات شب ساعت۹ میتونی بیای خونه ی من....قراره دور هم باشیم.
ات: باشه چرا که نه.
ات سریع اتاق رو تمیز کرد و رفت حموم توی اتاق استراحت و حاضر شد . تمام وسایلش چروک شده بود و اتو نداشت...فقط یه پیراهن مردونه ی کوک بود بین لباساش . (وقتی کوک وسایل های ات رو بیرون انداخته...اشتباهی پیراهن مردونه ی خودشو هم قاطی ، بیرون انداخته)
ات اون پیراهن مردانه رو پوشید به یه دامن تا زانو و یک کفش کتانی هم پوشید
خیلی خوشگل شده بود
رفت خیلی کم آرایش کرد.
بعد از اون سریع رفت سمت یه گل فروشی و گل های زیبایی با آخرین پول باقی مانده اش خرید
موجودی: ۰
ات مجبور شد پیاده به سمت خونه ی نامجون بره. خیلی بد شانس بود چون خونه ی نامجون با ماشین نیم ساعت راهه پیاده ۱ ساعت راه میشه.
خلاصه ات پیاده رفت و وسطای راه بود که بارون بارید و ات با بدو بدو حرکت کرد
یک و نیم ساعت بعد رسید.
ساعت۱۰ شب بود
اعضا نمیدونستن ات قراره بیام
دینگ دینگ
نامجون: من باز میکنم
خلاصه ات مثل موش آبکشیده شده بود و رفت داخل و سلام کرد به همه
کوک وقتی ات رو دید هیچی نگفت
ات هم گل های خیس شده رو با لرزان و خجالت داد به نامجون و گفت: ببخشید....گل هایی که برات خریده بودم....خیس شده
کوک اومد جلو و گفت : این پیرهن منه؟ دزدیدی؟
ات: یعنی چی....معلومه که نه..
کوک زیر لب گفت: دروغ گفتنو از کی یاد گرفته نمیدونم.
ات: من ندزدیدیم..
کوک با تحقیر نگاه کرد و زیر لب یه چیزی گفت بقیه هم اومدن جلو ...
جیمین: کوک این بحث رو تموم کن
جیهوپ: کوک رفتارت خیلی زشته..
کوک: من یه مرد بالغم....خودم میدونم چی میگم..اون پیرهنمو برداشته.
ات چشماش پر از اشک شد و با دستان لرزان دکمه های پیرهنو باز کرد و در آورد . حالا یه سوتین ( عکس دوم) توی تنش بود
اعضا چشماشونو برگردوندن..ولی کوک مشتقیم به چشمای ات نگاه میکرد.
ات: بگیرش
نامجون: سلام ات خوبی؟ مزاحم که نشدم
ات: نه نه...کارم تموم شده بود نشسته بودم.
نامجون: خوبه..ات شب ساعت۹ میتونی بیای خونه ی من....قراره دور هم باشیم.
ات: باشه چرا که نه.
ات سریع اتاق رو تمیز کرد و رفت حموم توی اتاق استراحت و حاضر شد . تمام وسایلش چروک شده بود و اتو نداشت...فقط یه پیراهن مردونه ی کوک بود بین لباساش . (وقتی کوک وسایل های ات رو بیرون انداخته...اشتباهی پیراهن مردونه ی خودشو هم قاطی ، بیرون انداخته)
ات اون پیراهن مردانه رو پوشید به یه دامن تا زانو و یک کفش کتانی هم پوشید
خیلی خوشگل شده بود
رفت خیلی کم آرایش کرد.
بعد از اون سریع رفت سمت یه گل فروشی و گل های زیبایی با آخرین پول باقی مانده اش خرید
موجودی: ۰
ات مجبور شد پیاده به سمت خونه ی نامجون بره. خیلی بد شانس بود چون خونه ی نامجون با ماشین نیم ساعت راهه پیاده ۱ ساعت راه میشه.
خلاصه ات پیاده رفت و وسطای راه بود که بارون بارید و ات با بدو بدو حرکت کرد
یک و نیم ساعت بعد رسید.
ساعت۱۰ شب بود
اعضا نمیدونستن ات قراره بیام
دینگ دینگ
نامجون: من باز میکنم
خلاصه ات مثل موش آبکشیده شده بود و رفت داخل و سلام کرد به همه
کوک وقتی ات رو دید هیچی نگفت
ات هم گل های خیس شده رو با لرزان و خجالت داد به نامجون و گفت: ببخشید....گل هایی که برات خریده بودم....خیس شده
کوک اومد جلو و گفت : این پیرهن منه؟ دزدیدی؟
ات: یعنی چی....معلومه که نه..
کوک زیر لب گفت: دروغ گفتنو از کی یاد گرفته نمیدونم.
ات: من ندزدیدیم..
کوک با تحقیر نگاه کرد و زیر لب یه چیزی گفت بقیه هم اومدن جلو ...
جیمین: کوک این بحث رو تموم کن
جیهوپ: کوک رفتارت خیلی زشته..
کوک: من یه مرد بالغم....خودم میدونم چی میگم..اون پیرهنمو برداشته.
ات چشماش پر از اشک شد و با دستان لرزان دکمه های پیرهنو باز کرد و در آورد . حالا یه سوتین ( عکس دوم) توی تنش بود
اعضا چشماشونو برگردوندن..ولی کوک مشتقیم به چشمای ات نگاه میکرد.
ات: بگیرش
- ۳۲.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط