{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده،

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده،
حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت!

گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار»؟
تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»

«ناصرخسرو قبادیانی»
دیدگاه ها (۱)

مُرغِ دِلَم باز پَریدن گرفت؛طوطیِ جان قَند چَریدن گرفت؛اُشتُ...

دلم پر است ز خون، بر لبم مزن انگشت!که همچو شیشه ی مِی گریه د...

یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند؛اندوه شبان من بی‌یار ندانند؛...

مائیم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم؛هر صبح منوریم و هر شام خوشیم؛...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۰

سناریو قفل آبی پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط