«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
موضوع: اگر همهی بازیکنهای بلولاک بچه بشن و تو مجبور شی مراقبشون باشی 👶⚽
---
صبح که وارد بلولاک شدی، یه سکوت عجیب همهجا رو گرفته بود.
تو: «چرا اینجا اینقدر ساکته؟ 🤨»
در رو باز کردی و...
پوف!
یه عالمه بچه کوچولو جلوت بودن.
تو: «...نه. نه نه نه. امکان نداره.»
یه بچه با موهای سفید از پشت مبل بیرون اومد.
ناگی کوچولو: «حوصله ندارم... بغل میخوام.» 💤
تو: «ناگی؟!»
همون لحظه یه بچهی مو زرد با لبخند بزرگ پرید سمتت.
باچیرا کوچولو: «هی! بیا با هیولای توی ذهنم بازی کنیم!»
تو: «باچیرا هم بچه شده؟! وای نه...»
---
یه گوشه دیگه...
رین کوچولو با اخم نشسته بود.
تو: «رین؟»
رین: «من بچه نیستم.»
تو: «تو الان قدت به میز هم نمیرسه.»
رین: «...ساکت.»
😂
---
بعد صدای دعوا اومد.
رئو کوچولو: «ناگی مال منه! من اول دیدمش!»
شیدو کوچولو: «نه! من میخوام باهاش بازی کنم!»
تو: «خدایا... یکی کمک کنه...»
---
وسط این شلوغی، یه بچه آروم اومد جلو.
ایساگی کوچولو با همون نگاه تحلیلگرش گفت:
> «فکر کنم اگه همه رو تقسیم کنیم، کنترلشون راحتتر میشه.»
تو چند ثانیه خیره موندی.
تو: «حتی بچه هم شدی، باز داری بازی رو تحلیل میکنی؟ 😭»
---
آخر شب...
همه خسته روی زمین خوابیده بودن.
ناگی روی شونهات خوابش برده بود، باچیرا هنوز عروسکش رو بغل کرده بود، رین وانمود میکرد خواب نیست، و ایساگی داشت برنامه میریخت فردا چطور همه رو کنترل کنید.
تو: «من فقط اومده بودم تمرین ببینم... چطوری شدم پرستار کل بلولاک؟!»
ایساگی کوچولو با جدیت گفت:
> «ولی تو بهترین گزینه بودی.»
و تو:
> «...باشه. ولی فردا یکی دیگه مراقبشونه. 😭
موضوع: اگر همهی بازیکنهای بلولاک بچه بشن و تو مجبور شی مراقبشون باشی 👶⚽
---
صبح که وارد بلولاک شدی، یه سکوت عجیب همهجا رو گرفته بود.
تو: «چرا اینجا اینقدر ساکته؟ 🤨»
در رو باز کردی و...
پوف!
یه عالمه بچه کوچولو جلوت بودن.
تو: «...نه. نه نه نه. امکان نداره.»
یه بچه با موهای سفید از پشت مبل بیرون اومد.
ناگی کوچولو: «حوصله ندارم... بغل میخوام.» 💤
تو: «ناگی؟!»
همون لحظه یه بچهی مو زرد با لبخند بزرگ پرید سمتت.
باچیرا کوچولو: «هی! بیا با هیولای توی ذهنم بازی کنیم!»
تو: «باچیرا هم بچه شده؟! وای نه...»
---
یه گوشه دیگه...
رین کوچولو با اخم نشسته بود.
تو: «رین؟»
رین: «من بچه نیستم.»
تو: «تو الان قدت به میز هم نمیرسه.»
رین: «...ساکت.»
😂
---
بعد صدای دعوا اومد.
رئو کوچولو: «ناگی مال منه! من اول دیدمش!»
شیدو کوچولو: «نه! من میخوام باهاش بازی کنم!»
تو: «خدایا... یکی کمک کنه...»
---
وسط این شلوغی، یه بچه آروم اومد جلو.
ایساگی کوچولو با همون نگاه تحلیلگرش گفت:
> «فکر کنم اگه همه رو تقسیم کنیم، کنترلشون راحتتر میشه.»
تو چند ثانیه خیره موندی.
تو: «حتی بچه هم شدی، باز داری بازی رو تحلیل میکنی؟ 😭»
---
آخر شب...
همه خسته روی زمین خوابیده بودن.
ناگی روی شونهات خوابش برده بود، باچیرا هنوز عروسکش رو بغل کرده بود، رین وانمود میکرد خواب نیست، و ایساگی داشت برنامه میریخت فردا چطور همه رو کنترل کنید.
تو: «من فقط اومده بودم تمرین ببینم... چطوری شدم پرستار کل بلولاک؟!»
ایساگی کوچولو با جدیت گفت:
> «ولی تو بهترین گزینه بودی.»
و تو:
> «...باشه. ولی فردا یکی دیگه مراقبشونه. 😭
- ۱.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط