Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۹ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با قدم های سریع سمته اتاق سوهی هجوم برد و آن دخترک با هزاران درد درونی تنها گذاشت دخترک همچنان تکونی نمیخورد چون درد وحشتناکی دورش میچرخید تند تند نفسی کشید " آروم باش لطفا . " باز هم تند تند نفسی کشید و ملافه را به چنگ گرفت کم کم آن لرزاند بدنش زیاد و زیاد تر میشد با آن درد ها سروکله میزد تا اینکه وجود جونکوک ظاهر شد سپس سوهی دست لرزاند دخترک را در دستش گرفت
سوهی: آروم باش ... آروم باشه .. سمته جونکوک نگاه انداخت سپس نجوا کرد
سوهی: ماشینو آماده کن جلو در باشه وقت زایمانش هست زود باش
جونکوک همچنان سری تکون داد سپس با قدم های سریع از اتاق خارج شد
سمتش چشم دوخت سپس گفت
سوهی: آروم باش دخترم سعی کن نفس های عمیقی بکشی
دخترک کم کم صداش تغییر کرد و با ریختن آن عرق های رو پیشانی به آرامی زمزمه کرد
ات: ..در.د ..دا..رم
سوهی: باشه آروم باش الان تموم میشه
سمته در چشم دوخت و عصبی زمزمه کنان گفت " پس کجای جونکوک "
انتظار هایش به پایان رسید جونکوک با چشم های درشت به معشوق اش خیره شد شاید شوکه بود یعنی تصورات اش اینجوری نبود شاید اصلا همچنین صحنه ای در کله دنیا اش ندیده بود سپس با حرف سوهی تر افکارش بیورن آمد
سوهی: بیا کمک کن
جونکوک سمتش رفت سپس دست دخترک را گرفت و با کمک سوهی و جونکوک از روی تخت بلند شد با آروم آروم رفتن از اتاق خارج شدن دا کیونگ و جوهیوک با شنیدن آن صدا ها از اتاقشون بیرون آمدن و با ترس که از چشم هایشان بیرون میآمدن گفت
جوهیوک: یا خدا الان که وقتش نبود نیم شبــ.....
حرفش با زدن ضربه محکم به پهلو اش قطع شد سپس با عصبانیت گفت
دا کیونگ: خفشو...
با قدم های سریع به سمته جونکوک رفت
دا کیونگ: جونکوک زود باش
جونکوک : ب..اش .... همچنان با دستپاچه گی بیان نمود .. جین وو از نیم راه رسیده با چشم های درشت گفت ... جین وو : چی شده
جو هیوک: جی جی ..
جین وو ابرو بالا انداخت سپس همراه آن ها هم قدم شدن
های
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۵۹ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با قدم های سریع سمته اتاق سوهی هجوم برد و آن دخترک با هزاران درد درونی تنها گذاشت دخترک همچنان تکونی نمیخورد چون درد وحشتناکی دورش میچرخید تند تند نفسی کشید " آروم باش لطفا . " باز هم تند تند نفسی کشید و ملافه را به چنگ گرفت کم کم آن لرزاند بدنش زیاد و زیاد تر میشد با آن درد ها سروکله میزد تا اینکه وجود جونکوک ظاهر شد سپس سوهی دست لرزاند دخترک را در دستش گرفت
سوهی: آروم باش ... آروم باشه .. سمته جونکوک نگاه انداخت سپس نجوا کرد
سوهی: ماشینو آماده کن جلو در باشه وقت زایمانش هست زود باش
جونکوک همچنان سری تکون داد سپس با قدم های سریع از اتاق خارج شد
سمتش چشم دوخت سپس گفت
سوهی: آروم باش دخترم سعی کن نفس های عمیقی بکشی
دخترک کم کم صداش تغییر کرد و با ریختن آن عرق های رو پیشانی به آرامی زمزمه کرد
ات: ..در.د ..دا..رم
سوهی: باشه آروم باش الان تموم میشه
سمته در چشم دوخت و عصبی زمزمه کنان گفت " پس کجای جونکوک "
انتظار هایش به پایان رسید جونکوک با چشم های درشت به معشوق اش خیره شد شاید شوکه بود یعنی تصورات اش اینجوری نبود شاید اصلا همچنین صحنه ای در کله دنیا اش ندیده بود سپس با حرف سوهی تر افکارش بیورن آمد
سوهی: بیا کمک کن
جونکوک سمتش رفت سپس دست دخترک را گرفت و با کمک سوهی و جونکوک از روی تخت بلند شد با آروم آروم رفتن از اتاق خارج شدن دا کیونگ و جوهیوک با شنیدن آن صدا ها از اتاقشون بیرون آمدن و با ترس که از چشم هایشان بیرون میآمدن گفت
جوهیوک: یا خدا الان که وقتش نبود نیم شبــ.....
حرفش با زدن ضربه محکم به پهلو اش قطع شد سپس با عصبانیت گفت
دا کیونگ: خفشو...
با قدم های سریع به سمته جونکوک رفت
دا کیونگ: جونکوک زود باش
جونکوک : ب..اش .... همچنان با دستپاچه گی بیان نمود .. جین وو از نیم راه رسیده با چشم های درشت گفت ... جین وو : چی شده
جو هیوک: جی جی ..
جین وو ابرو بالا انداخت سپس همراه آن ها هم قدم شدن
های
- ۱۹.۶k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط