Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶۰ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سوهی نگران تر از بقیه سمته جونکوک قدم برداشت این همه قدم زدن و دور تا دور راه رو سفید بیمارستان همه را سرگیجه کرده بودن مخصوصا جوهیوک .. با آرامش دستش را روی بازو جونکوک گذاشت سپس با لحن آرام ای گفت .. سوهی: جونکوک لطفا بشین
جونکوک مضطرب گفت
جونکوک : نمیتونم برای یک دقیقه هم که شده بشینم حس میکنمـ....
سکوت کرد و به زمین خیره ماند درست همان زمان بود که پرستار با لبخند رو لب هایش سمته آن هم هجوم برد جونکوک با دیدنش قدم های از سوهی جلو برداشت سپس جلو پرستار ایستاد ... جونکوک : حالش چطوره خوبهـ ؟
پرستار با لبخند گفت : حال مادر و بچه خوبه
جونکوک تنها یک نفسی از سر آسودگی کشید سپس موهای که رو پیشانی اش اذیتش میکرد را پشت اش هدایت نمود همچنان پرستار میان حرفش گفت : الان به بخش VIP مراجعه میکنیم
جونکوک بدونه هیچگونه حرفی سمته جوهیوک چرخید ...
جوهیوک: خواهر زاده به دنیا اومد
لبخندی زد و دست هایش را به آغوش رفیق اش باز کرد سپس جونکوک با یک بغل رفیقانی او را به آغوش گرفت....
جین وو با کلافه کی دستی رو شانه سوهی گذاشت
جین وو : گفت باشم اسمشو من میزارم
به آرامی پلک از رو هم برداشت کم کم این دید تار واضح تر میشد نفس های آرامی میکشید و کم کم آن دیدش سمته مبلی که کنار پنجره بود چرخید تصاویری جونکوک که اغوش به بچه به آرامی در آن ملاف صورتی رنگ دست کوچیک اش را گرفته بود و لبخند زیبایی رو لب هایش نقش بسته شده هرزگاهی سمته گردنش خم میشد و آن بوی آرامشی را وارد ریه هایش میکرد باز هم به چهره کوچیک و غرق در خوابش خیره میشد و از دور دندون هایش را روی هم میگذاشت از شدت این کیوتی بچه تنها لبش را گاز میگرفت
جوهیوک: یااااا ببین دستش شبیه دست منه
جین وو کنار جونکوک نشسته سمت صورت بچه خم شد
جین وو : خیلی بچه جدی هستش مگه جون
جونکوک با تک لبخندی رو لب هایش نجوا کرد
جونکوک : نه برعکس خیلی هم کیوته خیلی
صدا سوهی دیدش را سمته خودش جلو کرد .. سوهی: بیدار شدی دخترک.. با قدم های که دا کیونگ و سوهی سمته تخت برداشتند مواجه شد سپس به آرامی سری تکون داد
ات: آ..ره
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶۰ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سوهی نگران تر از بقیه سمته جونکوک قدم برداشت این همه قدم زدن و دور تا دور راه رو سفید بیمارستان همه را سرگیجه کرده بودن مخصوصا جوهیوک .. با آرامش دستش را روی بازو جونکوک گذاشت سپس با لحن آرام ای گفت .. سوهی: جونکوک لطفا بشین
جونکوک مضطرب گفت
جونکوک : نمیتونم برای یک دقیقه هم که شده بشینم حس میکنمـ....
سکوت کرد و به زمین خیره ماند درست همان زمان بود که پرستار با لبخند رو لب هایش سمته آن هم هجوم برد جونکوک با دیدنش قدم های از سوهی جلو برداشت سپس جلو پرستار ایستاد ... جونکوک : حالش چطوره خوبهـ ؟
پرستار با لبخند گفت : حال مادر و بچه خوبه
جونکوک تنها یک نفسی از سر آسودگی کشید سپس موهای که رو پیشانی اش اذیتش میکرد را پشت اش هدایت نمود همچنان پرستار میان حرفش گفت : الان به بخش VIP مراجعه میکنیم
جونکوک بدونه هیچگونه حرفی سمته جوهیوک چرخید ...
جوهیوک: خواهر زاده به دنیا اومد
لبخندی زد و دست هایش را به آغوش رفیق اش باز کرد سپس جونکوک با یک بغل رفیقانی او را به آغوش گرفت....
جین وو با کلافه کی دستی رو شانه سوهی گذاشت
جین وو : گفت باشم اسمشو من میزارم
به آرامی پلک از رو هم برداشت کم کم این دید تار واضح تر میشد نفس های آرامی میکشید و کم کم آن دیدش سمته مبلی که کنار پنجره بود چرخید تصاویری جونکوک که اغوش به بچه به آرامی در آن ملاف صورتی رنگ دست کوچیک اش را گرفته بود و لبخند زیبایی رو لب هایش نقش بسته شده هرزگاهی سمته گردنش خم میشد و آن بوی آرامشی را وارد ریه هایش میکرد باز هم به چهره کوچیک و غرق در خوابش خیره میشد و از دور دندون هایش را روی هم میگذاشت از شدت این کیوتی بچه تنها لبش را گاز میگرفت
جوهیوک: یااااا ببین دستش شبیه دست منه
جین وو کنار جونکوک نشسته سمت صورت بچه خم شد
جین وو : خیلی بچه جدی هستش مگه جون
جونکوک با تک لبخندی رو لب هایش نجوا کرد
جونکوک : نه برعکس خیلی هم کیوته خیلی
صدا سوهی دیدش را سمته خودش جلو کرد .. سوهی: بیدار شدی دخترک.. با قدم های که دا کیونگ و سوهی سمته تخت برداشتند مواجه شد سپس به آرامی سری تکون داد
ات: آ..ره
- ۲۰.۶k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط