{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۳۵

حرفاش توی مغزم اکو میشد... راست میگه! ولی... این مرد کیهه!؟؟؟ واقعا کیه که از همه چیز خبر داره!! از جونگکوک و حتی از اینکه این خونه رو برام خریده!!

این مرد... مشکوک ب نظر میاد! خنده هاش روی مخمه! لحنش عصبیم میکنه! جوری حرف میزنه که انگار دوست داره هرچه زودتر منو جونگکوک رو سر به نیست کنه!!!

بلند شدم و بلند گفتم: آقای محترم! فکر نمیکنم این چیرا به شما مربوط بشه! یا میگی کی هستی و اینجا چکار داری، یا میگم بادیگاردا یه درس حسابی بهت بدن!!!

پوزخند زد و با حالت بدی بهم زل زد: داد نزن! بشین حرف میزنیم!

سعی کردم اروم باشم و نشستم و بعد گفتم: بگو... میشنوم!

_خیلی خب... راست میرم سراغ اصل مطلب! شما حاضرید با ما همکاری کنید...؟

اخم کردم: همکاری!؟؟ شما حتی نمیگید کی هستید و از کجا اومدید!! من چرا باید با یه مرد غریبه همکاری کنم!؟؟

مرد یکم فکر کرد و گفت: خب پس بزار یه معامله کنیم!

بعد اروم تر گفت: جونگکوک یه مافیاست! اون دائم داره با همه دعوا میکنه یا آدم میکشه..!!! تو از این کاراش خبر داشتی!؟؟

با تعجب لب زدم: آدم میکشه...!؟؟؟ من فقط میدونستم دعوا میکنه!!


⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱۱)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۳۶پوزخند زد: فریب...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part 34وارد اتاق شدم.....

رولم رو عوض کردم... شدم همون رول اصلیم که دازای هست:)) گمم ن...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part 30من من کرد: من!؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط