{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۳۶

پوزخند زد: فریبت داده! حالا کار به این چیزاش نداریم! من میدونم که تو جونگکوک رو دوست داری! جونگکوک خیلی در معرض خطره! رغیب هاش از هرجا دارن میان تا جونگکوک رو گیر بندازن و شکستش بدن!

ادامه داد: این شکست دادن به این معنا نیست که از جلوی راهشون کنارش بزنن! اونا... اونا اگه جونگکوک رو گیر بیارن قطعا میکشنش!!

هینی کشیدم: اوه نههه خداای مننن!!!

مرد از واکنشم خوشش اومد و با لبخند شیطانیش گفت: تو که نمیخوای جونگکوکیت بمیره؟؟ پس با من همکاری کن تا منم بهت کمک کنم تا جونگکوک رو نجات بدی!

بلند شدم: باید براتون چکار کنم؟؟؟؟

مرد خندید: خوبه خوبه! باید... از جونگکوک برامون اطلاعات بدست بیاری!

اطلاعات...؟ اینجوری من... یعنی قراره بهش خیانت کنم؟ اون بهم اعتماد داره!!
اون مرد بلند شد و شمارش رو بهم داد و گفت: به حرفام فکر کن! فقط زودتر تصمیمت رو بهم بگو... چون رمان کمی برای جونگکوک مونده!!

بعد نزدیکم شد و درگوشم گفت: اون بزودی میمیره!!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱۴)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۳۵حرفاش توی مغزم ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part 34وارد اتاق شدم.....

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۳با تعجب گفتم: جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط