{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part 34

وارد اتاق شدم...
یه مرد روی کاناپه نشسته بود و یهو با دیدن من بلند شد و تعظیم کرد و با نیشخند شیطانی و ترسناکی که زده بود گفت: مشتاق دیدار... بانو جئون!!

کلمه ی "جئون" رو خیلی محکم تلفظ کرد. به من گفت جئون!؟؟؟
جئون که فامیلیه جونگکوکه! فامیلیه من نیست!!
با تعجب نزدیک رفتم: ببخشین... شما کی هستید؟؟

مرد زد زیر خنده! خنده های کش دار و ترسناک! بعد بهم چشم دوخت... یجوری نگام میکرد که احساس میکرد به خونم تشنه ست!!

با ترس زمزمه کردم: شما... شما کی هستید!؟؟؟

سرشو کج کرد و بی اهمیت به سوالم گفت: بانو جئون... یه درخواستی ازتون داشتم!

اخم کردم: من جئون نیستم!

پوزخند زد: مگه فامیلیه شوهرت نیست!!؟؟ یا دوست پسرت...؟؟

سر تکون دادم: هیچکدوم... من نسبتی با آقای جئون ندارم...!

مرد کلافه هوفی کشید: به نظرت جونگکوک دیوونه ست که این همه پول داره برات خرج میکنه!!!؟؟؟؟
مکسی کرد و با عصبانیت و دیوانگی گفت: لابد فکر کردی، اونکه ثروتمنده! حتما خرج کردن این پولا براش کاری نداره! ولی نه بچه جون! کسی دیگه حاظر نیست حتی یه تک تومنی از پولاش کم بشه! حتما... حتما تو زن رویا هاشی!


⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۶)

رولم رو عوض کردم... شدم همون رول اصلیم که دازای هست:)) گمم ن...

پارت۳۳پنج روز بعد ...از پنجره به بیرون نگاه میکردم... چند رو...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۴اروم روی تخت نش...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۳شب شده بود... م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط