قهوه تلخ
قهوه تلخ😼🎀
پارت آخر
پارت 9
(۳ روز بعد)
ویو چویا
اوه شکمم خیلی درد میکنههه اگه به دازای بگم حاملم یعنی بچه رو قبول میکنه؟؟
+اوه چویا ناراحتی؟
_اوم نه داشتم فکر میکردم دوست داری بابا بشی؟
+چچچی؟؟؟😭 وایی آرههه
_خب من حاملممم
+عرررر ذوققققق آخ جونننن😭😭🎀
_خب اسمشو چی بذاریم؟؟
.
.
۹ ماه بعد
.
+دازای کی میرسیممم شکمم در میکنه آییی
_الان میریسیم بیمارستان نزدیکه
+اوخ آییی
_رسیدیم
.
.
ویو دازای
رفتیم اتاق عمل چویا رو بیهوش کردن و شکمشو باز کردن بلاخره ذوقققق بچههه رنگ موهاش نارنجی بود و چشم هاش قهوه ایی چقدر نازهه
چویا به هوش اومد و ناله ای کرد بچه رو گرفت و با صدای ضعیفی گفت
+دا دا دازای دوست دارم
و بعدش بیهوش شد
_هعی چی شد حالش خوبه؟؟؟؟
+آقای اوسامو لطفا با بچه بیرون برید ایشون به کما رفته زود حالش خوب میشه
به بیرون رفتم یک ساعت گذشت بلاخره دکتر بیرون اومد
_آقای اوسامو متاسفم....
+چچچچییی؟
.
.
+سلام خانم ناکاهارا . تسلیت عرض میکنم مامان چویا یکهو بغضش شکست و زد زیر گریه بزور جلوی گیرمو گرفتم بچه رو دادم دستش
+ خودم یک کاری دارم زود میام بچه رو میبرم
سری یه نشانه تایید تکون داد
.
.
ویو مامان چویا
اوم این نامه چیه کنار لباس بچه؟؟ بزار ببینم . چچی؟؟؟ دازای دیگه چرا؟
با سرعت خودمو به قبر چویا رسوندم جنازه دازای با یک کاتر خونی جلوی قبر افتاده بود
.
.
ویو چویا:
+واقعا اومدی؟
_من هرگز نمی تونم ترکت کنم
پریدم بغلش و سرمو ناز کرد
پایانننن😼
پارت آخر
پارت 9
(۳ روز بعد)
ویو چویا
اوه شکمم خیلی درد میکنههه اگه به دازای بگم حاملم یعنی بچه رو قبول میکنه؟؟
+اوه چویا ناراحتی؟
_اوم نه داشتم فکر میکردم دوست داری بابا بشی؟
+چچچی؟؟؟😭 وایی آرههه
_خب من حاملممم
+عرررر ذوققققق آخ جونننن😭😭🎀
_خب اسمشو چی بذاریم؟؟
.
.
۹ ماه بعد
.
+دازای کی میرسیممم شکمم در میکنه آییی
_الان میریسیم بیمارستان نزدیکه
+اوخ آییی
_رسیدیم
.
.
ویو دازای
رفتیم اتاق عمل چویا رو بیهوش کردن و شکمشو باز کردن بلاخره ذوقققق بچههه رنگ موهاش نارنجی بود و چشم هاش قهوه ایی چقدر نازهه
چویا به هوش اومد و ناله ای کرد بچه رو گرفت و با صدای ضعیفی گفت
+دا دا دازای دوست دارم
و بعدش بیهوش شد
_هعی چی شد حالش خوبه؟؟؟؟
+آقای اوسامو لطفا با بچه بیرون برید ایشون به کما رفته زود حالش خوب میشه
به بیرون رفتم یک ساعت گذشت بلاخره دکتر بیرون اومد
_آقای اوسامو متاسفم....
+چچچچییی؟
.
.
+سلام خانم ناکاهارا . تسلیت عرض میکنم مامان چویا یکهو بغضش شکست و زد زیر گریه بزور جلوی گیرمو گرفتم بچه رو دادم دستش
+ خودم یک کاری دارم زود میام بچه رو میبرم
سری یه نشانه تایید تکون داد
.
.
ویو مامان چویا
اوم این نامه چیه کنار لباس بچه؟؟ بزار ببینم . چچی؟؟؟ دازای دیگه چرا؟
با سرعت خودمو به قبر چویا رسوندم جنازه دازای با یک کاتر خونی جلوی قبر افتاده بود
.
.
ویو چویا:
+واقعا اومدی؟
_من هرگز نمی تونم ترکت کنم
پریدم بغلش و سرمو ناز کرد
پایانننن😼
- ۱.۸k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط