{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹ 🖤

پارت ۲۹ 🖤

چند روز بعد، همه‌چیز آرام‌تر شده بود. پرونده بسته شده بود و جیمین بالاخره می‌توانست بدون نگرانی من را ببیند.

عصر، من و جینا توی کافه نشسته بودیم که جونگ‌کوک و تهیونگ وارد شدند.

جینا با لبخند گفت: — «خب، من فکر کنم یه بهونه پیدا کنم برم بیرون. 😂»

— «جینا!»

خندید و از کنارمون رد شد.

جونگ‌کوک روبه‌رویم نشست و چند لحظه ساکت ماند.

— «ات... من آدم خوبی نیستم. خودت اینو می‌دونی.»

گفتم: — «می‌دونم.»

— «ولی از وقتی وارد زندگی من شدی، فهمیدم نمی‌خوام همه‌چیز رو مثل قبل ادامه بدم.»

لبخند زدم.

— «پس تغییرش بده.»

جونگ‌کوک برای اولین بار بدون اون حالت سرد همیشگی لبخند زد.

تهیونگ از دور بهش نگاه کرد و گفت: — «بالاخره آدم شدی.»

جونگ‌کوک خندید: — «زیادی حرف نزن.»

من و جینا خندیدیم.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ‌کس دنبال ما نبود و هیچ خطری وجود نداشت.

فقط یک زندگی آرام مانده بود... 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ 🖤 چند ماه گذشت و زندگی بالاخره به حالت عادی برگشت.جی...

پارت ۳۱ 🖤چند هفته از اتفاقات گذشته بود. جونگ‌کوک این روزها ک...

پارت ۲۸ 🖤افسر سابق با عجله از در پشتی فرار کرد. جیمین و چند ...

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط