𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁴
چند دقیقه گذشت.
هنوز همونجا نشسته بودم.
اتاق ساکت بود...
اونقدر ساکت که فقط صدای نفسهای خودم رو میشنیدم.
گوشی رو توی دستم فشار دادم.
دلم میخواست صدای بابا رو بشنوم.
فقط چند ثانیه...
فقط اینکه بهم بگه همهچیز درست میشه.
اما نمیتونستم بهش زنگ بزنم.
نمیخواستم بفهمه هنوز دارم گریه میکنم.
اشکهام رو پاک کردم و از روی تخت بلند شدم.
نگاهم دور اتاق چرخید.
همهچیز عالی بود.
ولی هیچچیز مال من نبود.
همون لحظه صدای ضربه به در اومد.
+ بله؟
در باز شد.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
خدمتکار: خانم، ارباب گفتن برای شام پایین تشریف بیارید.
چند لحظه مکث کردم.
اصلاً حوصلهی دیدن جونگکوک رو نداشتم.
اما نمیخواستم از همون روز اول فرار کنم.
آروم سر تکون دادم.
+ باشه.
چند دقیقه بعد جلوی آینه ایستادم.
به چشمهای قرمز خودم نگاه کردم.
با دست صورتم رو پاک کردم.
+ گریه بسه، ات.
+ حداقل جلوی اون مرد خودتو ضعیف نشون نده.
از اتاق بیرون رفتم.
راهروهای عمارت هنوز هم برام غریبه بودن.
هر قدمی که برمیداشتم، بیشتر حس میکردم وارد دنیایی شدم که هیچ شناختی ازش ندارم.
وقتی به سالن غذاخوری رسیدم...
جونگکوک پشت میز نشسته بود.
چند پرونده جلوی خودش داشت.
حتی با ورود من سرش رو بلند نکرد.
چند ثانیه منتظر موندم.
ولی وقتی دیدم قرار نیست چیزی بگه، خودم صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
سکوت سنگینی بینمون بود.
بالاخره جونگکوک پروندهها رو بست.
نگاهش رو به سمتم آورد.
_ گریه کردی؟
خشکم زد.
انتظار هر چیزی رو داشتم جز این سؤال.
+ به تو ربطی نداره.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ درست میگی.
_ به من ربطی نداره.
نگاهم رو ازش گرفتم.
+ پس چرا پرسیدی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد قاشقش رو برداشت.
_ چون کسی که قراره تحت حفاظت من باشه، نباید حال روحیش باعث اشتباه بشه.
اخم کردم.
+ من یه آدمم، نه یه مأموریت.
برای چند ثانیه نگاهش روی من ثابت موند.
بعد با همان حالت سرد همیشگی گفت:
_ میدونم.
_ برای همین اینجام.
سکوت شد.
همون موقع صدای گوشی جونگکوک بلند شد.
نگاهش روی صفحه افتاد.
چهرهش دوباره سرد شد.
_ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد آرام گفت:
_ فهمیدم.
تماس رو قطع کرد.
من قاشقم رو روی بشقاب گذاشتم.
+ چی شده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار داشت تصمیم میگرفت جواب بده یا نه.
آخر سر فقط گفت:
_ چیزی که لازم نیست نگرانش باشی.
از این جوابش حرصم گرفت.
+ شماها چرا همیشه همینو میگین؟
نگاهش روی من ثابت موند.
_ چون بعضی چیزها رو هرچی کمتر بدونی، امنتری.
بعد پروندهها رو برداشت و از کنار میز رد شد.
قبل از اینکه از سالن خارج بشه، ایستاد.
بدون اینکه برگرده گفت:
_ فردا صبح ساعت هشت، آماده باش.
متعجب نگاهش کردم.
+ برای چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
_ برای اینکه قوانین اینجا رو یاد بگیری.
و رفت.
من همونجا نشستم و به جایی که چند ثانیه قبل ایستاده بود نگاه کردم.
قوانین...
همین کلمه کافی بود تا بفهمم زندگی توی این عمارت قرار نیست آسون باشه.
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁴
چند دقیقه گذشت.
هنوز همونجا نشسته بودم.
اتاق ساکت بود...
اونقدر ساکت که فقط صدای نفسهای خودم رو میشنیدم.
گوشی رو توی دستم فشار دادم.
دلم میخواست صدای بابا رو بشنوم.
فقط چند ثانیه...
فقط اینکه بهم بگه همهچیز درست میشه.
اما نمیتونستم بهش زنگ بزنم.
نمیخواستم بفهمه هنوز دارم گریه میکنم.
اشکهام رو پاک کردم و از روی تخت بلند شدم.
نگاهم دور اتاق چرخید.
همهچیز عالی بود.
ولی هیچچیز مال من نبود.
همون لحظه صدای ضربه به در اومد.
+ بله؟
در باز شد.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
خدمتکار: خانم، ارباب گفتن برای شام پایین تشریف بیارید.
چند لحظه مکث کردم.
اصلاً حوصلهی دیدن جونگکوک رو نداشتم.
اما نمیخواستم از همون روز اول فرار کنم.
آروم سر تکون دادم.
+ باشه.
چند دقیقه بعد جلوی آینه ایستادم.
به چشمهای قرمز خودم نگاه کردم.
با دست صورتم رو پاک کردم.
+ گریه بسه، ات.
+ حداقل جلوی اون مرد خودتو ضعیف نشون نده.
از اتاق بیرون رفتم.
راهروهای عمارت هنوز هم برام غریبه بودن.
هر قدمی که برمیداشتم، بیشتر حس میکردم وارد دنیایی شدم که هیچ شناختی ازش ندارم.
وقتی به سالن غذاخوری رسیدم...
جونگکوک پشت میز نشسته بود.
چند پرونده جلوی خودش داشت.
حتی با ورود من سرش رو بلند نکرد.
چند ثانیه منتظر موندم.
ولی وقتی دیدم قرار نیست چیزی بگه، خودم صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
سکوت سنگینی بینمون بود.
بالاخره جونگکوک پروندهها رو بست.
نگاهش رو به سمتم آورد.
_ گریه کردی؟
خشکم زد.
انتظار هر چیزی رو داشتم جز این سؤال.
+ به تو ربطی نداره.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
_ درست میگی.
_ به من ربطی نداره.
نگاهم رو ازش گرفتم.
+ پس چرا پرسیدی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد قاشقش رو برداشت.
_ چون کسی که قراره تحت حفاظت من باشه، نباید حال روحیش باعث اشتباه بشه.
اخم کردم.
+ من یه آدمم، نه یه مأموریت.
برای چند ثانیه نگاهش روی من ثابت موند.
بعد با همان حالت سرد همیشگی گفت:
_ میدونم.
_ برای همین اینجام.
سکوت شد.
همون موقع صدای گوشی جونگکوک بلند شد.
نگاهش روی صفحه افتاد.
چهرهش دوباره سرد شد.
_ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد آرام گفت:
_ فهمیدم.
تماس رو قطع کرد.
من قاشقم رو روی بشقاب گذاشتم.
+ چی شده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار داشت تصمیم میگرفت جواب بده یا نه.
آخر سر فقط گفت:
_ چیزی که لازم نیست نگرانش باشی.
از این جوابش حرصم گرفت.
+ شماها چرا همیشه همینو میگین؟
نگاهش روی من ثابت موند.
_ چون بعضی چیزها رو هرچی کمتر بدونی، امنتری.
بعد پروندهها رو برداشت و از کنار میز رد شد.
قبل از اینکه از سالن خارج بشه، ایستاد.
بدون اینکه برگرده گفت:
_ فردا صبح ساعت هشت، آماده باش.
متعجب نگاهش کردم.
+ برای چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد فقط گفت:
_ برای اینکه قوانین اینجا رو یاد بگیری.
و رفت.
من همونجا نشستم و به جایی که چند ثانیه قبل ایستاده بود نگاه کردم.
قوانین...
همین کلمه کافی بود تا بفهمم زندگی توی این عمارت قرار نیست آسون باشه.
- ۶۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط