Sunflower part : 4
با کمک خاله ریچل به اتاقم رفتم و رو تخت نشستم
قبل اینکه از اتاق بره بیرون گفتم: + خاله ریچل
برگشت سمتمو سوالی نگام کرد
ادامه دادم: + ازت میخوام این ویلچرو از اتاق ببریو هیچوقت بهم بر نگردونیش
بدون اینکه جوابی بده ویلچرو برداشت و برد بیرون
با لبخند خودمو رو تخت ولو کردمو از شدت خستگی به خواب رفتم
روز دوم
روز سوم
روز پنجم
هفته 2
هفته 3
روز ها میگذشت و حس میکردم که هر روز تواناییم برای قدم برداشتن زیاد تر میشد
هرروز جونگکوک میومد دنبالم و تا خود دشت کولم میکرد
هیچوقت دلیل اینهمه محبت و صبرشو نفهمیدم حتی وقت نشد ازش بپرسم
اون بی وقفه تلاش میکرد که پیشرفت کنم
اون یه دوست خیلی خوبه
هفته ی سوم..... روز چهارم
با کمک دیوار و وسایل خودمو به در رسوندم
درو باز کردم که با چهره جونگکوک مواجه شدم
دقیقا همون شور و شوق روز اول
همون نگاه صبور و مهربون لبخندی بهش زدمو سلام کردم
با خوش رویی جوابمو داد
_ برای یه سواری دیگه اماده ای؟
ابرومو انداختم بالا و گفتم: + امروز خودم میام
و بعد بازوشو گرفتمو با کمک اون قدم برداشتم
باشه ای گفت و درو پشت سرمون بست
دستی که گرفته بودمشو از دستم دراورد و بجاش دور پهلوم گذاشت و منو به خودش چسبوند
با خجالت لبخندی زدمو لب پایینمو به دندون گرفتم
اما اون انگار راحت بود
مدتی بعد به جای همیشگیمون رسیدیم
بخاطر خسته شدن پام یکم رو زمین نشستیم
جونگکوک دفترچشو دراورد و شروع به نوشتن یه چیزایی کرد
چند دقیقه ای که گذشت گفت:
_ منتظرم باش من یه کاری انجام میدم زود بر میگردم
سرمو به معنای مثبت تکون دادم
بعد رفتنش متوجه شدم دفترچشو گذاشته یکم بهش نگاه کردم
به شدت کنجکاو بودم بخونمش اون اگه کاری داشته باشه حتما تو شهره حالا حالاها بر نمیگرده
شاید یکم.....یه نگاه کوچیک...
تعارفو گذاشتم کنار و با یه حرکت برش داشتم صفحه هارو ورق میزدم که چشمم به یه جمله افتاد:
" امروز زیباترین دختری که به چشم دیده بودم رو پشت یه پنجره دیدم
چشماش شبیه اقیانوسه و موهاش به رنگ خورشید "
ورق زدم:
" امروز باز از کنار خونشون رد شدم نمیدونم چرا همیشه اونجا نشسته اما یه بارم شده دوست دارم باهاش حرف بزنم"
صفحه ی بعد:
" من یک هفتست که هرروز از کنار خونه اوم دختر رد میشم و با اینکه تاحالا باهاش حرف نزدم و نمی شناسمش نمیدونم چرا انقدر جذبش زدم"
با تعجب و چشمای درشت شده دفتر رو ورق میزدم
" امروز رفتیم به خونه معشوقه جدید پدرم
باورم نمیشه که اون دختر مو طلایی خواهر زاده اون زنه و متوجه شدم که بخاطر پاهاش هر روز کنار پنجره مینشسته من هرکاری که بتونم برای اون دختر میکنم و اون اسم زیبایی عم داره"
"الیزابت"
با دیدن اسم خودم داخل دفتر قلبم به لرزش در اومد
با دستای لرزون صفحه بعدو باز کردم
" هر روز که میگذره بیشتر مطمئن میشم که عاشقشم میتونم امید رو از چشماش بخونم اون پیشرفت زیادی کرده و این قابل مشاهدست
خوشحالم که میتونم به دختری که دوسش دارم کمک کنم....."
_ الیزابت
با شنیدن صدای جونگکوک سرمو با شدت اوردم بالا و به صورت متعجب و ترسیدش نگاه کردم
اروم زیر لب زمزمه کردم: + توعم به دیدنم میومدی؟
جونگکوک اروم اومد سمتم گفت: چیا رو خوندی؟
خواستم از جام بلند شم که تعادمو از دست دادم داشتم میوفتادم که جونگکوک منو گرفت
با دستم لباسشو گرفتم به صورتش خیره شدم
_ الیزا.....
صورتشو به سمت خودم اوردم لبمو روی لبهاش گذاشتم
حرفش نصفه موند و شوکه وایستاد
بعد چند ثانیه به خودش اومد و شروع کرد به بوسیدن لب هام کمرمو گرفت رو زمین نشست و منو رو پاهاش گذاشت
جوری منو میبوسید انگار مدت های زیادیه که منتظر این لحظه بوده
بعد چند دقیقه نفس کماوردیم و لب هامونو از هم جدا کردیم
دستامو رو دو طرف صورتش گذاشتمو همونطور که نفش نفس میزدم گفتم:
+ جونگکوک.... منم دوست دارم
های خوشگلا اینم از پارت جدید امیدوارم که خوشتون اومده باشه پارت بعدی پارت آخره لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه حتما حمایت کنید عزیزان 🌻🍂
قبل اینکه از اتاق بره بیرون گفتم: + خاله ریچل
برگشت سمتمو سوالی نگام کرد
ادامه دادم: + ازت میخوام این ویلچرو از اتاق ببریو هیچوقت بهم بر نگردونیش
بدون اینکه جوابی بده ویلچرو برداشت و برد بیرون
با لبخند خودمو رو تخت ولو کردمو از شدت خستگی به خواب رفتم
روز دوم
روز سوم
روز پنجم
هفته 2
هفته 3
روز ها میگذشت و حس میکردم که هر روز تواناییم برای قدم برداشتن زیاد تر میشد
هرروز جونگکوک میومد دنبالم و تا خود دشت کولم میکرد
هیچوقت دلیل اینهمه محبت و صبرشو نفهمیدم حتی وقت نشد ازش بپرسم
اون بی وقفه تلاش میکرد که پیشرفت کنم
اون یه دوست خیلی خوبه
هفته ی سوم..... روز چهارم
با کمک دیوار و وسایل خودمو به در رسوندم
درو باز کردم که با چهره جونگکوک مواجه شدم
دقیقا همون شور و شوق روز اول
همون نگاه صبور و مهربون لبخندی بهش زدمو سلام کردم
با خوش رویی جوابمو داد
_ برای یه سواری دیگه اماده ای؟
ابرومو انداختم بالا و گفتم: + امروز خودم میام
و بعد بازوشو گرفتمو با کمک اون قدم برداشتم
باشه ای گفت و درو پشت سرمون بست
دستی که گرفته بودمشو از دستم دراورد و بجاش دور پهلوم گذاشت و منو به خودش چسبوند
با خجالت لبخندی زدمو لب پایینمو به دندون گرفتم
اما اون انگار راحت بود
مدتی بعد به جای همیشگیمون رسیدیم
بخاطر خسته شدن پام یکم رو زمین نشستیم
جونگکوک دفترچشو دراورد و شروع به نوشتن یه چیزایی کرد
چند دقیقه ای که گذشت گفت:
_ منتظرم باش من یه کاری انجام میدم زود بر میگردم
سرمو به معنای مثبت تکون دادم
بعد رفتنش متوجه شدم دفترچشو گذاشته یکم بهش نگاه کردم
به شدت کنجکاو بودم بخونمش اون اگه کاری داشته باشه حتما تو شهره حالا حالاها بر نمیگرده
شاید یکم.....یه نگاه کوچیک...
تعارفو گذاشتم کنار و با یه حرکت برش داشتم صفحه هارو ورق میزدم که چشمم به یه جمله افتاد:
" امروز زیباترین دختری که به چشم دیده بودم رو پشت یه پنجره دیدم
چشماش شبیه اقیانوسه و موهاش به رنگ خورشید "
ورق زدم:
" امروز باز از کنار خونشون رد شدم نمیدونم چرا همیشه اونجا نشسته اما یه بارم شده دوست دارم باهاش حرف بزنم"
صفحه ی بعد:
" من یک هفتست که هرروز از کنار خونه اوم دختر رد میشم و با اینکه تاحالا باهاش حرف نزدم و نمی شناسمش نمیدونم چرا انقدر جذبش زدم"
با تعجب و چشمای درشت شده دفتر رو ورق میزدم
" امروز رفتیم به خونه معشوقه جدید پدرم
باورم نمیشه که اون دختر مو طلایی خواهر زاده اون زنه و متوجه شدم که بخاطر پاهاش هر روز کنار پنجره مینشسته من هرکاری که بتونم برای اون دختر میکنم و اون اسم زیبایی عم داره"
"الیزابت"
با دیدن اسم خودم داخل دفتر قلبم به لرزش در اومد
با دستای لرزون صفحه بعدو باز کردم
" هر روز که میگذره بیشتر مطمئن میشم که عاشقشم میتونم امید رو از چشماش بخونم اون پیشرفت زیادی کرده و این قابل مشاهدست
خوشحالم که میتونم به دختری که دوسش دارم کمک کنم....."
_ الیزابت
با شنیدن صدای جونگکوک سرمو با شدت اوردم بالا و به صورت متعجب و ترسیدش نگاه کردم
اروم زیر لب زمزمه کردم: + توعم به دیدنم میومدی؟
جونگکوک اروم اومد سمتم گفت: چیا رو خوندی؟
خواستم از جام بلند شم که تعادمو از دست دادم داشتم میوفتادم که جونگکوک منو گرفت
با دستم لباسشو گرفتم به صورتش خیره شدم
_ الیزا.....
صورتشو به سمت خودم اوردم لبمو روی لبهاش گذاشتم
حرفش نصفه موند و شوکه وایستاد
بعد چند ثانیه به خودش اومد و شروع کرد به بوسیدن لب هام کمرمو گرفت رو زمین نشست و منو رو پاهاش گذاشت
جوری منو میبوسید انگار مدت های زیادیه که منتظر این لحظه بوده
بعد چند دقیقه نفس کماوردیم و لب هامونو از هم جدا کردیم
دستامو رو دو طرف صورتش گذاشتمو همونطور که نفش نفس میزدم گفتم:
+ جونگکوک.... منم دوست دارم
های خوشگلا اینم از پارت جدید امیدوارم که خوشتون اومده باشه پارت بعدی پارت آخره لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه حتما حمایت کنید عزیزان 🌻🍂
- ۶۷۸
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط