{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی

نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی !

 

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !

بخند ! گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

 

خزان کجا ، تو کجا تک درخت من ! باید

چو برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

 

درخت ، فصل خزان هم درخت می ماند

تو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پاییزی

 

تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران

که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

 

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد

و گرنه از دگران کم نداشتی چیزی

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۲)

من که در تنگ برای تو تماشا دارمبا چه رویی بنویسم غم دریا دار...

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چ...

بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرمبر شانه ی تنهایی خود سر بگذا...

# پست موقت آبجی باران ، اینم حرفی که میخواستی ... قبلا گذاشت...

#بوسه_مرگ "پارت ۷۰"دقایقی بعد...آروم کنار مسیر سنگی باغ قدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط