همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 76.
"ویو جئون جونگ کوک"
صبح زود...
طبق عادت...
من زودتر از دوین از خونه بیرون زدم.
هر کدوم با ماشین خودمون راهی شرکت شدیم.
وقتی وارد پارکینگ شدم...
چند دقیقه بعد، ماشین دوین هم کنار ماشینم پارک شد.
پیاده شد.
یه لیوان قهوه دستش بود.
همین که چشمش به من افتاد...
لبخند ریزی زد.
+«صبح بخیر.»
لبخند کوتاهی جوابش رو دادم.
_«صبح بخیر، خانوم پارک.»
با هم وارد ساختمان شدیم.
تا در آسانسور باز شد...
کارمندها یکییکی سلام میکردن.
_«صبح بخیر، آقای جئون.»
_«صبح بخیر، خانوم پارک.»
سر تکون دادم و وارد آسانسور شدم.
دوین هم کنارم ایستاد.
در آسانسور بسته شد.
سکوت...
فقط صدای حرکت آسانسور شنیده میشد.
نگاهی به لیوان قهوهی توی دستش انداختم.
_«قهوه؟»
+«آره.»
_«برای خودت گرفتی؟»
+«آره.»
یه ابرو بالا انداختم.
_«پس مال من کو؟»
دوین با خنده گفت:
+«بعد از ماجرای بستنی...»
+«دیگه چیزی باهات شریک نمیشم.»
لبخندم پررنگ شد.
_«هنوزم کینهای هستی؟»
+«اسمش کینه نیست.»
+«عدالته.»
در آسانسور باز شد.
قبل از اینکه پیاده بشه، خیلی آروم گفتم:
_«پس یعنی هنوزم قهرای دیشب یادت نرفته؟»
بدون اینکه برگرده نگام کنه، جواب داد:
+«نه.»
+«ولی...»
یه لحظه ایستاد.
بعد با شیطنت لبخند زد.
+«امشب اگه بستنی بخری...»
+«شاید ببخشمت.»
و از آسانسور بیرون رفت.
بیاختیار خندیدم.
_«این دختر...»
چند دقیقه بعد...
توی سالن طراحی...
ملیس، سوآ و بوراک دور میز جمع شده بودن.
همین که دوین وارد شد...
ملیس با دقت به صورتش نگاه کرد.
_«خب؟»
دوین کیفش رو روی میز گذاشت.
+«خب چی؟»
سوآ با خنده گفت:
_«بالاخره آشتی کردین؟»
دوین سرفهای کرد.
+«با کی؟»
ملیس دست به سینه شد.
_«با همخونهت.»
+«آره...»
+«یعنی...»
+«فقط سر یه بالش دعوامون شده بود.»
بوراک که تا اون لحظه ساکت بود، با تعجب گفت:
_«دعواتون سر بالش بود؟»
سوآ خندید.
_«تو خبر نداری، این دوتا سر تخممرغ و بستنی هم دعوا میکنن.»
همه خندیدن.
در همان لحظه...
من از کنار میزها رد شدم.
نگاهم برای لحظهای با دوین تلاقی کرد.
بدون اینکه کسی متوجه بشه...
خیلی آروم گفتم:
_«خانوم پارک.»
دوین هم زیر لب جواب داد:
+«بله، آقای جئون؟»
_«امشب...»
_«بستنی شکلاتی.»
چشمهاش برق زد.
اما سریع خودش رو جمع کرد و با حالت کاملاً رسمی گفت:
+«متشکرم، آقای جئون.»
ملیس با شک بین ما نگاه کرد.
_«چرا احساس میکنم شما دوتا یه چیزی رو از ما قایم میکنین؟»
من و دوین...
همزمان و بدون فکر گفتیم:
_«هیچی.»
بعد هر دو مکث کردیم...
و همین جواب همزمان...
باعث شد سوآ با خنده زیر لب بگه:
_«این دوتا هر روز بیشتر شبیه زن و شوهرها میشن...»
پارت 76.
"ویو جئون جونگ کوک"
صبح زود...
طبق عادت...
من زودتر از دوین از خونه بیرون زدم.
هر کدوم با ماشین خودمون راهی شرکت شدیم.
وقتی وارد پارکینگ شدم...
چند دقیقه بعد، ماشین دوین هم کنار ماشینم پارک شد.
پیاده شد.
یه لیوان قهوه دستش بود.
همین که چشمش به من افتاد...
لبخند ریزی زد.
+«صبح بخیر.»
لبخند کوتاهی جوابش رو دادم.
_«صبح بخیر، خانوم پارک.»
با هم وارد ساختمان شدیم.
تا در آسانسور باز شد...
کارمندها یکییکی سلام میکردن.
_«صبح بخیر، آقای جئون.»
_«صبح بخیر، خانوم پارک.»
سر تکون دادم و وارد آسانسور شدم.
دوین هم کنارم ایستاد.
در آسانسور بسته شد.
سکوت...
فقط صدای حرکت آسانسور شنیده میشد.
نگاهی به لیوان قهوهی توی دستش انداختم.
_«قهوه؟»
+«آره.»
_«برای خودت گرفتی؟»
+«آره.»
یه ابرو بالا انداختم.
_«پس مال من کو؟»
دوین با خنده گفت:
+«بعد از ماجرای بستنی...»
+«دیگه چیزی باهات شریک نمیشم.»
لبخندم پررنگ شد.
_«هنوزم کینهای هستی؟»
+«اسمش کینه نیست.»
+«عدالته.»
در آسانسور باز شد.
قبل از اینکه پیاده بشه، خیلی آروم گفتم:
_«پس یعنی هنوزم قهرای دیشب یادت نرفته؟»
بدون اینکه برگرده نگام کنه، جواب داد:
+«نه.»
+«ولی...»
یه لحظه ایستاد.
بعد با شیطنت لبخند زد.
+«امشب اگه بستنی بخری...»
+«شاید ببخشمت.»
و از آسانسور بیرون رفت.
بیاختیار خندیدم.
_«این دختر...»
چند دقیقه بعد...
توی سالن طراحی...
ملیس، سوآ و بوراک دور میز جمع شده بودن.
همین که دوین وارد شد...
ملیس با دقت به صورتش نگاه کرد.
_«خب؟»
دوین کیفش رو روی میز گذاشت.
+«خب چی؟»
سوآ با خنده گفت:
_«بالاخره آشتی کردین؟»
دوین سرفهای کرد.
+«با کی؟»
ملیس دست به سینه شد.
_«با همخونهت.»
+«آره...»
+«یعنی...»
+«فقط سر یه بالش دعوامون شده بود.»
بوراک که تا اون لحظه ساکت بود، با تعجب گفت:
_«دعواتون سر بالش بود؟»
سوآ خندید.
_«تو خبر نداری، این دوتا سر تخممرغ و بستنی هم دعوا میکنن.»
همه خندیدن.
در همان لحظه...
من از کنار میزها رد شدم.
نگاهم برای لحظهای با دوین تلاقی کرد.
بدون اینکه کسی متوجه بشه...
خیلی آروم گفتم:
_«خانوم پارک.»
دوین هم زیر لب جواب داد:
+«بله، آقای جئون؟»
_«امشب...»
_«بستنی شکلاتی.»
چشمهاش برق زد.
اما سریع خودش رو جمع کرد و با حالت کاملاً رسمی گفت:
+«متشکرم، آقای جئون.»
ملیس با شک بین ما نگاه کرد.
_«چرا احساس میکنم شما دوتا یه چیزی رو از ما قایم میکنین؟»
من و دوین...
همزمان و بدون فکر گفتیم:
_«هیچی.»
بعد هر دو مکث کردیم...
و همین جواب همزمان...
باعث شد سوآ با خنده زیر لب بگه:
_«این دوتا هر روز بیشتر شبیه زن و شوهرها میشن...»
- ۹۰۵
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط