{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 74.

"ویو جئون جونگ کوک"

بالش خورد به صورتش.

چند ثانیه...

همه‌چیز ساکت شد.

دوین آروم بالش رو از روی صورتش برداشت.

به من نگاه کرد.

نه اخم داشت...

نه داد زد...

نه بالش رو پرت کرد.

فقط...

خیلی آروم گفت:

+«باشه.»

...

یه "باشه"‌ی خیلی آروم.

بعد بلند شد.

رفت سمت اتاقش.

در رو هم...

آروم بست.

تق.

چند لحظه همون‌جا ایستادم.

زیر لب گفتم:

_«قهر کرد؟»

چند ثانیه منتظر موندم.

هیچ صدایی نیومد.

رفتم جلوی در اتاقش.

آروم در زدم.

تق تق

_«پارک دوین؟»

جوابی نیومد.

_«خانوم پارک؟»

بازم سکوت.

لبمو جمع کردم.

_«دوین؟»

از پشت در فقط یه جمله شنیدم.

+«قهرم.»

خنده‌م گرفت.

_«به خاطر یه بالش؟»

+«آره.»

_«جدی؟»

+«خیلی جدی.»

سرمو به در تکیه دادم.

_«باشه...»

_«بیا آشتی کنیم.»

+«نه.»

_«چرا؟»

+«چون دلم نمی‌خواد.»

_«بستنی می‌دم.»

+«نمی‌خوام.»

_«فردا قهوه مهمون من.»

+«نمی‌خوام.»

_«هرچی بخوای می‌خرم.»

+«نمی‌خوام.»

آه کشیدم.

_«پس چی می‌خوای؟»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد...

خیلی آروم گفت:

+«هیچی.»

_«هیچی؟»

+«فقط قهرم.»

بی‌اختیار خندیدم.

_«تو واقعاً بچه‌ای.»

از پشت در فوری جواب داد.

+«با بچه حرف نزن.»

_«باشه.»

_«با خانوم اخمو حرف می‌زنم.»

+«من اخمو نیستم.»

_«هستی.»

+«نیستم.»

_«هستی.»

صدای پاش به در خورد.

انگار از اون طرف با حرص لگد کوچیکی به در زده بود.

_«آقای جئون!»

خنده‌م رو به زور نگه داشتم.

_«باشه باشه.»

_«ببخشید.»

+«قبول نیست.»

_«چرا؟»

+«باید نازمو بکشی.»

چشم‌هام گرد شد.

زیر لب خندیدم.

_«خودت داری اعتراف می‌کنی باید نازت رو بکشم؟»

از پشت در با لجبازی گفت:

+«آره.»

+«این وظیفه‌ته.»

_«وظیفه‌ی من؟»

+«آره.»

_«از کی؟»

+«از همین الان.»

دستم رو روی پیشونیم کشیدم.

_«خدایا...»

_«من با چه موجودی هم‌خونه شدم؟»

از پشت در صدای خنده‌ی ریزش اومد.

ولی سریع سرفه کرد تا معلوم نشه.

لبخند زدم.

_«شنیدم خندیدی.»

+«نه.»

_«شنیدم.»

+«اشتباه شنیدی.»

آروم دستگیره‌ی در رو گرفتم.

_«اگه در رو باز کنی...»

_«قول می‌دم دیگه بالش پرت نکنم.»

+«دروغ می‌گی.»

_«به جون...»

مکث کردم.

_«...قابلمه‌ی نودل.»

این بار صدای خنده‌ی دوین کاملاً بلند شد.

ولی هنوز در رو باز نکرد.

_«نه.»

_«هنوز قهرم.»

به در تکیه دادم و با لبخند گفتم:

_«باشه، خانوم پارک.»

_«هرچقدر طول بکشه...»

_«امشب تا آشتیت ندم، از جلوی این در تکون نمی‌خورم.»

و برای اولین بار...

جئون جونگ کوک، رئیس سختگیر و جدی شرکت...

پشت در اتاق هم‌خانه‌ی لجبازش نشسته بود...

فقط برای اینکه نازِ یک دختر قهرکرده را بکشد.
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری... پارت 75."ویو پارک دوین"ده دقیقه گذشت...بعد....

همخونه اجباری... پارت 76."ویو جئون جونگ کوک"صبح زود...طبق عا...

همخونه اجباری... پارت 73."ویو پارک دوین"نودل‌ها بالاخره آماد...

همخونه اجباری... پارت 72."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...نزدیک نه ...

همخونه اجباری... پارت 46"ویو جئون جونگ کوک"خونه...فقط دلم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط