{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهاردهم | صبحی که تازگی دارد.

پارت چهاردهم | صبحی که تازگی دارد.

پارک لارا

اولین چیزی که حس کردم، سردرد بود.

چشم‌هام رو به زور باز کردم.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام.

به سقف خیره شدم.

ـ من کجام...؟

صدای خواب‌آلود میچا از کنارم اومد.

ـ ویلا...

برگشتم سمتش.

موهاش کاملاً به‌هم ریخته بود و هنوز چشم‌هاش بسته بود.

ـ چرا اینجاییم؟

چشم‌هاش رو باز کرد.

ـ خودت گفتی میایم.

چند ثانیه ساکت موندیم.

بعد همزمان گفتیم:

ـ وای...

صدای خنده‌مون بلند شد.

میچا دستش رو روی سرش گذاشت.

ـ من دیگه هیچ‌وقت نمی‌خورم.

ـ منم.

چند ثانیه بعد بهش نگاه کردم.

ـ راستی...

ـ چی؟

ـ دیشب چی کار کردم؟

میچا با خنده نگام کرد.

ـ واقعاً یادت نیست؟

ـ نه.

ـ هیچی.

ـ میچا!

ـ باشه، باشه.

لبخند زد.

ـ فقط یکم شلوغ کردی.

ـ چقدر؟

ـ زیاد.

ـ مثلاً؟

ـ به جونگ‌کوک گفتی سگ‌اخلاق.

چشم‌هام گرد شد.

ـ چی؟!

میچا زد زیر خنده.

ـ چند بار هم گفتی چرا جذابه ولی اخلاقش بده.

صورتم رو با دست پوشوندم.

ـ نههههه...

ـ تازه کلی هم باهاش بحث کردی.

ـ منو بکش.

میچا از خنده روی تخت افتاد.

ـ کاش فیلم می‌گرفتیم.

ـ اصلاً خنده‌دار نیست!

ـ برای من خیلی خنده‌داره.

بالش رو سمتش پرت کردم.

ـ خفه شو.

***

چند دقیقه بعد، هر دو از اتاق بیرون اومدیم.

ویلا برخلاف شب گذشته کاملاً ساکت بود.

آروم وارد سالن شدیم.

رُزا روی مبل نشسته بود و قهوه می‌خورد.

با دیدنمون لبخند زد.

ـ صبح بخیر، دو تا دردسرساز.

میچا گفت:

ـ سلام...

رُزا به من نگاه کرد.

ـ حالت چطوره؟

ـ افتضاح.

ـ حقته.

ـ ممنون از همدردیت.

رُزا خندید.

ـ جی‌هان تو آشپزخونه‌ست.

ـ جونگ‌کوک و لیام چی؟

ـ لیام هنوز خوابه.

بعد به سمت آشپزخونه اشاره کرد.

ـ جونگ‌کوک هم از صبح بیداره.

همون لحظه صدای جی‌هان اومد.

ـ بالاخره بیدار شدین؟

میچا گفت:

ـ متأسفانه.

جی‌هان از آشپزخونه بیرون اومد و دو لیوان آب دستش بود.

یکی رو به میچا داد.

ـ بخور.

ـ مرسی.

بعد یکی رو به من داد.

ـ تو هم.

ـ ممنون.

جی‌هان با لبخند گفت:

ـ دیشب خیلی شجاع شده بودی.

نگاهش کردم.

ـ نمی‌خوام درباره‌ش حرف بزنیم.

ـ باشه.

رُزا خندید.

ـ اتفاقاً من هنوز یادمه وقتی وسط سالن...

ـ رُزا!

ـ باشه، باشه.

همه خندیدیم.

همون موقع صدای قدم‌هایی از راهرو اومد.

برگشتم.

جونگ‌کوک وارد سالن شد.

موهاش کمی نامرتب بود و لباس ساده‌ای پوشیده بود.

نگاهش برای لحظه‌ای روی من موند.

ـ صبح بخیر.

آروم گفتم:

ـ صبح بخیر.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد گفت:

ـ سردرد داری؟

ـ یکم.

ـ آب بخور.

لیوانی که دستم بود رو بالا آوردم.

ـ دارم.

لبخند کوتاهی زد.

ـ خوبه.

میچا زیر لب گفت:

ـ چه گفت‌وگوی عمیقی.

با آرنج زدم بهش.

ـ ساکت.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به میچا انداخت.

بعد رو به من گفت:

ـ دیشب چیزی یادت مونده؟

صورتم داغ شد.

ـ نه.

جی‌هان خنده‌ش گرفت.

ـ مطمئنی؟

ـ جی‌هان!

ـ باشه، چیزی نمی‌گم.

جونگ‌کوک لبخند خیلی کوچیکی زد.

ـ بهتره بعضی چیزها رو یادت نیاد.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ چرا؟

ـ چون احتمالاً خودت هم دوست نداری یادت بیاد.

میچا دوباره خندید.

ـ من همه‌چی رو یادمه.

ـ میچا، تو هم بهتره چیزی نگی.

ـ چرا؟ من که کاری نکردم.

جی‌هان گفت:

ـ تو نصف شب با بالش به من حمله کردی.

میچا چند ثانیه فکر کرد.

ـ واقعاً؟

ـ واقعاً.

رُزا زد زیر خنده.

ـ من هنوز نمی‌فهمم چرا دیشب گذاشتیم این دوتا بخورن.

ـ خودمون خواستیم!

میچا با افتخار گفت.

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد.

ـ معلومه.

لبخند زدم.

برای اولین بار صبح، فضا کاملاً راحت شده بود.

نه مهمونی‌ای وجود داشت، نه آدم‌های غریبه‌ای، نه آن همه رسمیت.

فقط شش نفر بودیم که بعد از یک شب عجیب، حالا دور هم ایستاده بودیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما چیزی که نمیدونستیم این بود که...

برای بعضی‌ها، دیشب فقط یک مهمونی نبود جرقه ای از شروع یک صفحه ی جدید بود....
دیدگاه ها (۵)

قشنگم فالوشه؟💞@army.fate

بانو فالوشه...؟ 🤎@fate.suga7

فرشته فالوشه... 💞@jkvfiction

بچها یه سوال از فیک جونگ کوک خوشتون میاد؟ ینی قشنگه ادامش بد...

پارت یازدهم| ویلاپارک لاراداشتیم صحبت میکردیم که رُزا صدامون...

پارت نهم | مهمانیپارک لاراصدای موسیقی از چند متر اون‌طرف‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط