{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی که همه چیز عوض شد

شبی که همه چیز عوض شد

جونکوک پسر بیستو چهار ساله ای بود که از بچگی اهل پارتی و مهمونی رفتن بود و اعتقادی به عشق نداشت

شبی که به پارتی برادر بزرگترش یونگی رفته بود دنیا برایش ایستاد مات به مرد سی ساله خوش هیکل و جذاب که دوست برادرش بود نگاه میکرد

یونگی: بزار معرفی کنم جونکوک ایشون تهیونگه همکار من و تهیونگ ایشون برادر کوچک ترم هستن جونکوک

تهیونگ: خوشبختم

کوک: من‌م همینطور (لرزان)

جونکوک با قدم های بلند از اونجا دور شد آنقدر تو فکر تهیونگ بود که تعداد پیک هاش از دستش در رفت و وقتی به خودش اومد حتی تسلطی روی راه رفتنش نداشت

چیزی نمونده بود که روی زمین سقوط کند که دو دست قدرتمند کمرش را گرفت و مانع سقوطش شد

جونکوک سرش را بالا آورد و با تهیونگ چشم تو چشم شد

تهیونگ: حالت خوبه؟

و کمی به جونکوک نزدیک تر شد که جونکوک یکهو کراوات تهیونگ را کشید و لب هایشان در هم قفل شد

باید بگم که تصمیم گرفتم نرم و به فیک نویسی ادامه بدم 🫂😊
دیدگاه ها (۲۷)

من کوک رو نمیبخشمممم

ازم متنفر نباش (پارت ³)جین: نمیتونم واقعا تازه باید برم آزما...

سلام خوشگلام راستش می‌خوام از ویسگون برم و دیگه فیک نویسی رو...

تهکوکمم🥹🥹

"سرنوشت "p,28...یونگی : اوه ... خوش اومدید بفرمایید تو ........

خلاصه ی رمانBlack Gold (بلک گلد): میونگ دختری که تو ناز و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط