پارت ۴
پارت ۴
ویو تهیونگ وقتی که دیدمش از زیباییش شکه شدم چشمایی با درخشش ستاره موهایی تا پایین باسنش که عین ابریشم لخت بود اومد نشست رو زمین پیشم و و شروع و به بادیگارد گفت کجاش زخمیه و بادیگارد گفت پهلوی سمت راست. بعد که پیرهنم و کند به بادیگار گفت دستام رو بگیره و اونا هم همین کارو کردن بعد که گلوله رو در اورد بلند شد خواست بره که صدای نازش رو شنیدم :
- کار من تمومه ولی تا وقتی که زخمشون جوش نخورده نباید بره حموم یا حداقل سرشون رو بشورن و روزی دو بار پانسمانش رو عوض کنید خداحافظ.
بعد پشتش رو کرد و رفت راستش ما مافیا ها حق نداریم عاشق بشیم و اگر بشیم تا ابد عاشقشیم و من الان احساس میکنم دلم رو به یه خانم دکتر دادم و باید اونو مال خودم کنم .
از بادیگاردم پرسیدم که اون کجا کار میکنه و گفت بیمارستان (یه چیزی تصور کنید ) پس باید هر چه زودتر برم اونجا .
+++++++++
ویو لارا : توی ماشین کلی سر اقای هان غر زدم که چرا چنین چیزی رو به من نگفته و اوردم اینجا دیگه کم کم داشتیم میرسیدیم . وقتی رسیدیم از اونجایی که شانس اصلا تو زندگی من نیست الانم شانس ندارم و باید تا صبح شیفت وایسم عالیههههه( خود درگیر 😂)
+++++++
صبح ساعت ۶ بود بعد از دوتا عمل خیلی سخت و رسیدگی به بیمارا دارم میرم خونه پیش سوهوک ( خودتون میشناسید نیازی نیس بگم ولی باید بگم که برادر لارا هست و دو سال از لارا کوچیک تره) رفتیم خونه دیدم سوهوک خوابه پیشونیشو بوسیدم و رفتم بخوابم .
+++++++
الان یه دو روزی هست که قضیه ی اون مرد و کارخونه رو به ملی فراموش کردم ولی یه کم چهره ی مرده توی ذهنم هست . امروز باید برم بیمارستان . اماده شدم و راهی بیمارستان شدم . ( استایلشو میزارم ) وقتی رفتم طبق معمول به همه سلام دادم و رفتم تو اتاقم.
تقریبا ساعت ۷ شب بود که دیگه میخواستم برم که یهو صدای شلیک گلوله اومد . از ترس گرخیدم میخواستم برم بیرون تا درو باز کردم و نفر بهم حمله کردن و بازو هامو گرفتن بردن یه گوشه و همه ی پرستارا و دکتر ها رو به صف کردن . یه مرد هیکلی اومد وسط سالن و داد زد :
+ ما دنبال یه دکتر هستیم اون رو پیدا کردیم میریم و کاری بهتون نداریم ولی اگه پیداش نکردیم زندتون نمیزاریم .
همه ی پرستارا جیغ کشیدن . اون مرد یکی یکی همه رو نگاه میکرد که رسید به من چهرش اشناس . وایسا ببینمم این همون مرد توی کارخونه نیستتت ( ترسیده ) به اقای هان که اون طرف صف بود خیره شدم که داشت با تعجب و ترس نگام میکرد اره خودشه همون مردس ولی چرا اینجاس دنبال چی میگرده .
وقتی بهش نگاه کردم ناخداگاه سرم رو انداختم پایین که با دستش چونمو گرفت و سرمو اورد بالا و یه لبخنی عجیبی توی چهرش داشت این دیگه کیههه.
++++
ویو تهیونگ: امروز قرار بود که به بیمارستان برم و اون دکتری که اسمش رو نمیدونم و قلبم رو دزدیده رو برارم پیش خودم و قضیه رو بهش بگم ببینم اون راجب احساساتم چه نظری داره .
فلش بک بعد این ماجرای بیمارستان.( گشاد خودتی 😂😂🫵🫵)
وقتی دیدمش فهمیدم خودشه ولی چهرش الان واضح بود و خوشکلیش چند برابر شد .
به بادیگاردم گفتم همراهم بیارش تو ماشین که صداشو شنیدم .
- اهای شما کی هستید منو کجا میبرید ؟
+ رییس اینجا کیهه( یه کم داد ولی اعصبانی نیست )
یه پیر مرد اومد جلو .
# مم...من رییس اینجام ( لکنت)
+ من این خانم رو با خودم میبرم کسی حق اعتراض نداره .
- یعنی چی تو کی هستی و منو کجا میبری من جایی نمیام و شما رو نمیشناسم .
یه پوزخند زدم و داد زدم
+ من بزرگترین مافیای اسیا هستم و تاحالا کسی نتونیته سر حرفم حرف بزنه .
وقتی اینو گفتم چهرش پر از ترس شد و سکوت کرد .
به بادیگاردم گفتم بیارش ولی یه کم دست و پا زد ولی بازم نتونست مقاومت کنه و مجبور شد بیاد.
ویو لارا : وقتی فهمیدم کیه از ترس نزدیک بود بشاشم به خودم و کاری انجام ندم خواستن دوباره ببرنم ولی بازم دستو پا زدم ولی ترسیدم و هیچی نگفتم .
رفتیم تو ماشین که شبیه لیموزین بود ولی کوچیکتر . اون روبه روم نشسته بود و زل زده بود بهم راننده رو نمیتونستیم ببینیم چون یه پنجره داشت که اون هم بسته بود ( منظورمو فهمیدین ؟) همینطوری زل زده بود بهم که دهن باز کرد و گفت :
+ اسمت چیه خانم دکتر ( پوزخند)
- چرا باید بگم ؟ ( ترسیده)
+ چون من میگم ( یه کم اخم )
- اسمم لاراعه .
ویو تهیونگ : داشتم بهش نگاه میکردم و نقشه میکشیدم ( خودتون میدونید چی میگم 😂 ولی نه به این زودی فعلا منتظر اسمات نباشید البته شاید دو سه پارت دیگه 🤭)
از اونجایی که کنجکاو بودم ببینم اسم این فرشته چیه ازش پرسیدم . چون اول نگفت یه کم اخم کردم که چهرش کیوت شد و اسمشو گفت . اسمشم مثل خودش خوشکله . یه چند دقیقه ساکت بود ولی بعد به حرف اومد و پرسید :
فردا پارت بعد میاد 🥰👋💞💗
ویو تهیونگ وقتی که دیدمش از زیباییش شکه شدم چشمایی با درخشش ستاره موهایی تا پایین باسنش که عین ابریشم لخت بود اومد نشست رو زمین پیشم و و شروع و به بادیگارد گفت کجاش زخمیه و بادیگارد گفت پهلوی سمت راست. بعد که پیرهنم و کند به بادیگار گفت دستام رو بگیره و اونا هم همین کارو کردن بعد که گلوله رو در اورد بلند شد خواست بره که صدای نازش رو شنیدم :
- کار من تمومه ولی تا وقتی که زخمشون جوش نخورده نباید بره حموم یا حداقل سرشون رو بشورن و روزی دو بار پانسمانش رو عوض کنید خداحافظ.
بعد پشتش رو کرد و رفت راستش ما مافیا ها حق نداریم عاشق بشیم و اگر بشیم تا ابد عاشقشیم و من الان احساس میکنم دلم رو به یه خانم دکتر دادم و باید اونو مال خودم کنم .
از بادیگاردم پرسیدم که اون کجا کار میکنه و گفت بیمارستان (یه چیزی تصور کنید ) پس باید هر چه زودتر برم اونجا .
+++++++++
ویو لارا : توی ماشین کلی سر اقای هان غر زدم که چرا چنین چیزی رو به من نگفته و اوردم اینجا دیگه کم کم داشتیم میرسیدیم . وقتی رسیدیم از اونجایی که شانس اصلا تو زندگی من نیست الانم شانس ندارم و باید تا صبح شیفت وایسم عالیههههه( خود درگیر 😂)
+++++++
صبح ساعت ۶ بود بعد از دوتا عمل خیلی سخت و رسیدگی به بیمارا دارم میرم خونه پیش سوهوک ( خودتون میشناسید نیازی نیس بگم ولی باید بگم که برادر لارا هست و دو سال از لارا کوچیک تره) رفتیم خونه دیدم سوهوک خوابه پیشونیشو بوسیدم و رفتم بخوابم .
+++++++
الان یه دو روزی هست که قضیه ی اون مرد و کارخونه رو به ملی فراموش کردم ولی یه کم چهره ی مرده توی ذهنم هست . امروز باید برم بیمارستان . اماده شدم و راهی بیمارستان شدم . ( استایلشو میزارم ) وقتی رفتم طبق معمول به همه سلام دادم و رفتم تو اتاقم.
تقریبا ساعت ۷ شب بود که دیگه میخواستم برم که یهو صدای شلیک گلوله اومد . از ترس گرخیدم میخواستم برم بیرون تا درو باز کردم و نفر بهم حمله کردن و بازو هامو گرفتن بردن یه گوشه و همه ی پرستارا و دکتر ها رو به صف کردن . یه مرد هیکلی اومد وسط سالن و داد زد :
+ ما دنبال یه دکتر هستیم اون رو پیدا کردیم میریم و کاری بهتون نداریم ولی اگه پیداش نکردیم زندتون نمیزاریم .
همه ی پرستارا جیغ کشیدن . اون مرد یکی یکی همه رو نگاه میکرد که رسید به من چهرش اشناس . وایسا ببینمم این همون مرد توی کارخونه نیستتت ( ترسیده ) به اقای هان که اون طرف صف بود خیره شدم که داشت با تعجب و ترس نگام میکرد اره خودشه همون مردس ولی چرا اینجاس دنبال چی میگرده .
وقتی بهش نگاه کردم ناخداگاه سرم رو انداختم پایین که با دستش چونمو گرفت و سرمو اورد بالا و یه لبخنی عجیبی توی چهرش داشت این دیگه کیههه.
++++
ویو تهیونگ: امروز قرار بود که به بیمارستان برم و اون دکتری که اسمش رو نمیدونم و قلبم رو دزدیده رو برارم پیش خودم و قضیه رو بهش بگم ببینم اون راجب احساساتم چه نظری داره .
فلش بک بعد این ماجرای بیمارستان.( گشاد خودتی 😂😂🫵🫵)
وقتی دیدمش فهمیدم خودشه ولی چهرش الان واضح بود و خوشکلیش چند برابر شد .
به بادیگاردم گفتم همراهم بیارش تو ماشین که صداشو شنیدم .
- اهای شما کی هستید منو کجا میبرید ؟
+ رییس اینجا کیهه( یه کم داد ولی اعصبانی نیست )
یه پیر مرد اومد جلو .
# مم...من رییس اینجام ( لکنت)
+ من این خانم رو با خودم میبرم کسی حق اعتراض نداره .
- یعنی چی تو کی هستی و منو کجا میبری من جایی نمیام و شما رو نمیشناسم .
یه پوزخند زدم و داد زدم
+ من بزرگترین مافیای اسیا هستم و تاحالا کسی نتونیته سر حرفم حرف بزنه .
وقتی اینو گفتم چهرش پر از ترس شد و سکوت کرد .
به بادیگاردم گفتم بیارش ولی یه کم دست و پا زد ولی بازم نتونست مقاومت کنه و مجبور شد بیاد.
ویو لارا : وقتی فهمیدم کیه از ترس نزدیک بود بشاشم به خودم و کاری انجام ندم خواستن دوباره ببرنم ولی بازم دستو پا زدم ولی ترسیدم و هیچی نگفتم .
رفتیم تو ماشین که شبیه لیموزین بود ولی کوچیکتر . اون روبه روم نشسته بود و زل زده بود بهم راننده رو نمیتونستیم ببینیم چون یه پنجره داشت که اون هم بسته بود ( منظورمو فهمیدین ؟) همینطوری زل زده بود بهم که دهن باز کرد و گفت :
+ اسمت چیه خانم دکتر ( پوزخند)
- چرا باید بگم ؟ ( ترسیده)
+ چون من میگم ( یه کم اخم )
- اسمم لاراعه .
ویو تهیونگ : داشتم بهش نگاه میکردم و نقشه میکشیدم ( خودتون میدونید چی میگم 😂 ولی نه به این زودی فعلا منتظر اسمات نباشید البته شاید دو سه پارت دیگه 🤭)
از اونجایی که کنجکاو بودم ببینم اسم این فرشته چیه ازش پرسیدم . چون اول نگفت یه کم اخم کردم که چهرش کیوت شد و اسمشو گفت . اسمشم مثل خودش خوشکله . یه چند دقیقه ساکت بود ولی بعد به حرف اومد و پرسید :
فردا پارت بعد میاد 🥰👋💞💗
- ۸۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط