GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۵ ✦
صبح روز بعد...
نور کمرنگ خورشید از پشت پنجرههای کلاس عبور میکرد، اما فضای مدرسه مثل همیشه سرد و سنگین بود. انگار این ساختمان قدیمی چیزی را پنهان میکرد که نمیخواست کسی بفهمد.
بورا از همان لحظهای که وارد مدرسه شد، حس عجیبی داشت. ذهنش هنوز درگیر اتفاقات دیشب بود؛ آن دختر سفیدپوش، زیرزمین، عکس قدیمی و آن پسری که شباهت عجیبی به جونگکوک داشت.
دوربینش را محکمتر گرفت و آرام وارد کلاس شد.
بورا : «چرا حس میکنم امروز قراره یه اتفاق بد بیفته؟»
صدایی از پشت سرش آمد.
جیمین : «چون هر بار که تو این جمله رو میگی، یه اتفاق بد میفته.»
بورا برگشت و نگاهش کرد.
بورا : «تو هنوزم میترسی؟»
جیمین : «من؟ نه.»
یونگی که کنار در ایستاده بود، آرام گفت:
یونگی : «دروغ میگه.»
جیمین : «من فقط محتاطم.»
یونگی : «اسم ترس رو گذاشتی احتیاط؟»
جیمین : «حداقل من مثل شماها دنبال روح نمیگردم.»
---
جونگکوک وارد کلاس شد.
این بار برخلاف همیشه ساکتتر بود.
بورا متوجه شد.
بورا : «چیزی شده؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد همان عکس قدیمی را روی میز گذاشت.
جونگکوک : «درباره اون پسر تحقیق کردم.»
همه نزدیکتر شدند.
جیمین : «چی فهمیدی؟»
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
جونگکوک : «اسمش کیم سئونگ وو بوده.»
یونگی : «خب؟»
جونگکوک : «اون آخرین نفری بوده که هان سوآ رو قبل از ناپدید شدن دیده.»
سکوتی سنگین روی کلاس افتاد.
---
بورا آرام پرسید:
بورا : «پس چرا شبیه توئه؟»
جونگکوک جواب نداد.
برای اولین بار، حتی خودش هم ترسیده بود.
جونگکوک : «چون این تنها چیزی نیست که عجیبه.»
بورا : «چی دیگه هست؟»
جونگکوک پوشهای را باز کرد.
داخلش یک صفحه قدیمی بود.
روی آن نوشته شده بود:
"کیم سئونگ وو، دانشآموزی که بعد از حادثه زیرزمین ناپدید شد."
---
جیمین : «صبر کن...»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «یعنی دو نفر ناپدید شدن؟»
جونگکوک : «آره.»
بورا آرام گفت:
بورا : «هان سوآ و کیم سئونگ وو...»
---
ناگهان دوربین بورا روشن شد.
بدون اینکه کسی لمسش کند.
همه به سمتش برگشتند.
جیمین : «نه نه نه... من این قسمت رو دوست ندارم.»
یونگی : «تو هیچ قسمتی رو دوست نداری.»
---
صفحه دوربین روشن شد.
یک عکس جدید داخلش بود.
عکسی که هیچکدامشان نگرفته بودند.
در عکس...
همان کلاس دیده میشد.
اما این بار...
یک نفر دیگر هم داخل تصویر بود.
---
بورا دوربین را نزدیکتر گرفت.
چهرهی دختر سفیدپوش دوباره در عکس دیده میشد.
اما کنار او...
پسری ایستاده بود.
---
جونگکوک رنگش پرید.
بورا : «جونگکوک؟»
جونگکوک آرام زمزمه کرد:
جونگکوک : «اون...»
بورا : «چی؟»
جونگکوک نگاهش را از عکس برنداشت.
جونگکوک : «اون همون پسره.»
---
باد سردی از پنجره وارد کلاس شد.
و روی صفحه دوربین یک جمله ظاهر شد.
مثل اینکه کسی آن را نوشته باشد.
---
"قبل از اینکه دیر شود، حقیقت را پیدا کنید."
---
همه ساکت ماندند.
چون حالا دیگر مطمئن بودند...
هان سوآ فقط یک روح گمشده نبود.
او چیزی را پنهان کرده بود.
و آن راز...
به جونگکوک مربوط میشد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۵ ✦
صبح روز بعد...
نور کمرنگ خورشید از پشت پنجرههای کلاس عبور میکرد، اما فضای مدرسه مثل همیشه سرد و سنگین بود. انگار این ساختمان قدیمی چیزی را پنهان میکرد که نمیخواست کسی بفهمد.
بورا از همان لحظهای که وارد مدرسه شد، حس عجیبی داشت. ذهنش هنوز درگیر اتفاقات دیشب بود؛ آن دختر سفیدپوش، زیرزمین، عکس قدیمی و آن پسری که شباهت عجیبی به جونگکوک داشت.
دوربینش را محکمتر گرفت و آرام وارد کلاس شد.
بورا : «چرا حس میکنم امروز قراره یه اتفاق بد بیفته؟»
صدایی از پشت سرش آمد.
جیمین : «چون هر بار که تو این جمله رو میگی، یه اتفاق بد میفته.»
بورا برگشت و نگاهش کرد.
بورا : «تو هنوزم میترسی؟»
جیمین : «من؟ نه.»
یونگی که کنار در ایستاده بود، آرام گفت:
یونگی : «دروغ میگه.»
جیمین : «من فقط محتاطم.»
یونگی : «اسم ترس رو گذاشتی احتیاط؟»
جیمین : «حداقل من مثل شماها دنبال روح نمیگردم.»
---
جونگکوک وارد کلاس شد.
این بار برخلاف همیشه ساکتتر بود.
بورا متوجه شد.
بورا : «چیزی شده؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد همان عکس قدیمی را روی میز گذاشت.
جونگکوک : «درباره اون پسر تحقیق کردم.»
همه نزدیکتر شدند.
جیمین : «چی فهمیدی؟»
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
جونگکوک : «اسمش کیم سئونگ وو بوده.»
یونگی : «خب؟»
جونگکوک : «اون آخرین نفری بوده که هان سوآ رو قبل از ناپدید شدن دیده.»
سکوتی سنگین روی کلاس افتاد.
---
بورا آرام پرسید:
بورا : «پس چرا شبیه توئه؟»
جونگکوک جواب نداد.
برای اولین بار، حتی خودش هم ترسیده بود.
جونگکوک : «چون این تنها چیزی نیست که عجیبه.»
بورا : «چی دیگه هست؟»
جونگکوک پوشهای را باز کرد.
داخلش یک صفحه قدیمی بود.
روی آن نوشته شده بود:
"کیم سئونگ وو، دانشآموزی که بعد از حادثه زیرزمین ناپدید شد."
---
جیمین : «صبر کن...»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «یعنی دو نفر ناپدید شدن؟»
جونگکوک : «آره.»
بورا آرام گفت:
بورا : «هان سوآ و کیم سئونگ وو...»
---
ناگهان دوربین بورا روشن شد.
بدون اینکه کسی لمسش کند.
همه به سمتش برگشتند.
جیمین : «نه نه نه... من این قسمت رو دوست ندارم.»
یونگی : «تو هیچ قسمتی رو دوست نداری.»
---
صفحه دوربین روشن شد.
یک عکس جدید داخلش بود.
عکسی که هیچکدامشان نگرفته بودند.
در عکس...
همان کلاس دیده میشد.
اما این بار...
یک نفر دیگر هم داخل تصویر بود.
---
بورا دوربین را نزدیکتر گرفت.
چهرهی دختر سفیدپوش دوباره در عکس دیده میشد.
اما کنار او...
پسری ایستاده بود.
---
جونگکوک رنگش پرید.
بورا : «جونگکوک؟»
جونگکوک آرام زمزمه کرد:
جونگکوک : «اون...»
بورا : «چی؟»
جونگکوک نگاهش را از عکس برنداشت.
جونگکوک : «اون همون پسره.»
---
باد سردی از پنجره وارد کلاس شد.
و روی صفحه دوربین یک جمله ظاهر شد.
مثل اینکه کسی آن را نوشته باشد.
---
"قبل از اینکه دیر شود، حقیقت را پیدا کنید."
---
همه ساکت ماندند.
چون حالا دیگر مطمئن بودند...
هان سوآ فقط یک روح گمشده نبود.
او چیزی را پنهان کرده بود.
و آن راز...
به جونگکوک مربوط میشد.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط