{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۵
#حلقه_سکوت
ویو ات
*سریع لباسام رو پوشیدم و رفتم دانشگاه
دم در دانشگاه منتظر یونا دوستم بودم اون تنها کسی بود که از ازدواج من و تهیونگ خبر داشت بعد چند مین یونا آمد و پریدم بغلش*
ات: یوناااااا
یونا: اتتت خوبی
ات: آره بیا بریم تو راه حرف میزنبم
یونا: باش
* داشتن به سمت کلاس میرفتن*
یونا: راستی ات تهیونگ گذاشت بیایی مهمونی؟
ات: آه دیشب کلی با تهیونگ بحث کردیم نزاشت
یونا: ایشش فکر نمیکردم اینقدر سخت گیر باشه حالا دوباره بهش پیام بده
ات: باشه میدم فعلا بیا بریم تو کلاس
یونا : باش
* یونا و ات رفتن تو کلاس نشستن*
ویو تهیونگ
*بعد اینکه اون اتفاق افتاد همش به ل*بای ات فکر میکردم ولی به هر حال سریع آماده شودم و رفتم داشنگاه ماشین و پارک کردم و رفتم تو دفتر معلم ها و به همه سلام کردم یه ۱۰ دقیقه دیگه کلاسم شروع می‌شود
با اینکه اینجا کلی استاد هست من فقط با ینفر جونگکوک راحتم قبل اینکه کلاس شروع بشه آمد پیشم*
جونگکوک: هی رفیق چطوری؟
تهیونگ: بدنیستم امروز کلاس داری؟
جونگکوک: نه پس الکی از خواب نازم آمدم اینجا
تهیونگ:😂😂
جونگکوک: تهیونگ تو ۵ دقیقه دیکه کلاس نداری دیرت نشوده ؟
تهیونگ: وای امروز همش دیرم میشه من برن میبینمت
جونگکوک: موفق باشی
* رفتم سمت کلاس قبل از اینکه وارد بشم نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو*
تهیونگ: سلام بچه ها
*دانشجو ها همه سلام کردن و شروع کردیم به درس دادن*
ویو ات و یونا
یونا: هی ات به تهیونگ الان پیام بده بگو من برم مهمونی
ات: ولی داره درس میده عصبی میشه
یونا: چقدر ترسویی الان موقعیت خوبیه
ات: آه باشه
* گوشیم رو در آوردم و به تهیونگ پیامک دادم و گفتم تهیونگا میتونم برم مهمونی؟ 🥺*
ویو تهیونگ
* داشتم درس میدادم که به پیامک آمد کنجکاو شودم برای همین یه مسئله
دادم به دانشجو ها تا پیامو چک کنم
اولش بچه ها غر زدن ولی گفتم باید حل کنن
گوشی رو برداشت و دیدم ات بود و گفته بود برم مهمونی ؟ *
(مکالمه)
تهیونگ: ایشش ات دیشب کلی بحث کردیم گفتم که نه
ات: لطفا همیت یبار جان من
تهیونگ: اتتت
ات: بعله
تهیونگ: فقط همین دفعه
ات: مرسییی

#اد_هه_این
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶# حلقه_سکوت ویو ات*بعد اینکه تهیونگ اجازه داد گوشی رو ...

پارت ۷# حلقه_سکوت *که یهو یه پسره مست امد و داست نزدیک می‌شو...

پارت ۴ # حلقه_سکوتات: ایشش برو بخواب * تهیونگ رفت رو تخت و ...

پارت ۴ *ا.ت یک دقیقه ترسید دستش رو به گوشش گرفت و چشماش رو ب...

پارت آخرویو اتصبح از خواب بیدار شدم و آماده شودم رفتم پایین ...

واییی باورم نمیشه دارم پارت میزارم و خب باید بگم ادامیننن گل...

پارت ۴ ویو تهیونگ د دیدم جونگکوک زنگ زده با استرس جوابشو داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط