{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭


[ویو تهیونگ]

کراوات ابریشمیم رو محکم‌تر کردم، انگار با هر گره، حلقه‌ی نامرئی دور گردنم تنگ‌تر می‌شد.

تو آینه قدی اتاق، به خودم با کت و شلوار تیره خیره شدم؛ پسری بیست و پنج ساله با یه زندگی از پیش تعیین شده...

بیشتر شبیه قربانی یه دسیسه بودم تا داماد آینده یه خانواده اصیل...لعنت به این زندگی، لعنت به این انتخاب‌های از پیش تعیین شده.


ته‌سون: تهیونگ آماده ای؟

صدای پدرم از پایین پله ها مثل همیشه خشک و بی روح بود،انگار نه با پسرش، بلکه با یکی از کارمندهاش صحبت میکنه...


نفسم رو با فشار بیرون دادم.
تهیونگ: بله پدر، اومدم.
لبخندی زورکی زدم، لبخندی که بیشتر شبیه انقباضی دردناک بود تا نشونه‌ای از شادی. امشب لارا، نامزدم، تو سالن خانه اپرای سلطنتی لندن اجرا داشت.


از پله ها پایین رفتم.. مادرم با لبخند به سمتم اومد و گونه ام رو بوسید و گفت..
می‌ران: چه داماد خوش تیپی! مطمئنم لارا امشب از دیدنت حسابی خوشحال میشه

~~~~~~

تو ماشین سکوت عجیبی حکم فرما بود..
صدای ضبط ماشین که آهنگ‌های کلاسیک پخش میکرد تنها صدایی بود که شنیده میشد.

پدرم مشغول چک کردن ایمیل‌هاش بود و مادرم به بیرون خیره شده بود.


پدرم بدون اینکه سرش رو از روی موبایلش بلند کنه گفت...
ته‌سون: تهیونگ حواست هست؟ میدونی این ازدواج چقدر برای آینده کاری ما مهمه؟ میدونی چقدر تلاش کردم تا این موقعیت رو به دست بیارم؟

نفس عمیقی کشیدم..

تهیونگ: اره،میدونم

ته‌سون: امشب باید با لارا خوب رفتار کنی،باید نشون بدی که به این ازدواج علاقه مندی میدونی که چقدر حساسه..

تهیونگ:باشه پدر...

پدرم بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد...
ته‌سون: فقط همین؟ باشه پدر؟ تهیونگ تو باید بفهمی که دیگه یه بچه نیستی باید مسئولیت هات رو بپذیری این ازدواج یه بازی نیست.

سرم رو به پنجره تکیه دادم...
تهیونگ: میدونم من هیچ وقت نگفتم که این یه بازیه فقط...

مادرم با لحن آرامش بخش، پرسید...
می‌ران: فقط چی؟

از حرفی که می‌خواستم بزنم پیشمون شدم و گفتم...
تهیونگ: هیچی فقط امیدوارم امشب اجراش خوب باشه

پدرم سرشو تکون داد و دوباره به موبایلش خیره شد.
ته‌سون: باید خوب باشه اون تموم زندگیش رو برای این کار گذاشته و نا امیدمون نمیکنه..

درست در همین لحظه ماشین جلوی سالن بزرگ تئاتر ایستاد...یه ساختمون عظیم و با ابهت، با چراغ های روشن و جمعیتی که اطرافش ایستاده بودن...


بوی خاص سالن‌های تئاتر، ترکیبی از چوب قدیمی، گرد و غبار و عطر ادکلن‌های گران‌قیمت، به مشامم رسید و حس خفگیم رو بیشتر کرد...

پدرم با چند نفر از دوستاش صحبت میکرد و مادرم مشغول خوش و بش با آشناها بود...

من در گوشه ای ایستاده بودم و با لیوان آب پرتقالی که تو دستم بود به پوستر بزرگ لارا که روی دیوار بود نگاه میکردم.. اون زیبا بود. این رو نمی تونستم انکار کنم..یه بالرین زیبا و با استعداد.... اما هیچ شور و هیجانی تو چهره اش نبود ...لبخندش مصنوعی به نظر می رسید.

یهو صدای مادرم از پشت سرم اومد..
می‌ران: تهیونگ! کجا رفتی؟ باید بریم بشینیم.

سرگردون به عقب برگشتم. قلبم با شدت میزد.
می‌ران: بیا بریم اجرا الان شروع میشه.

بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم..
به همراه پدر و مادرم به سمت ردیف اول صندلی ها رفتیم.. درست کنار خانواده لارا ...پدر و مادرش با دیدن ما لبخند بزرگی زدن و از جاشون بلند شدن.

مینهو: آقای کیم، خانم کیم خوش اومدید.

پدرم با غرور دست پدر لارا رو فشرد و مادرم با مادر لارا روبوسی کرد.
مادر لارا گفت..
هانا: چقدر خوشحالیم که بالاخره این لحظه رو میبینیم.

با بی حوصلگی روی صندلی نشستم و سرم رو به پشت تکیه دادم.. چشمام رو بستم ...
صدای پچ پچ آدم‌ها، صدای خنده و صحبت صدای مادرم که با اشتیاق از آینده حرف میزد، همه مثل یه وزوز آزار دهنده تو سرم میپیچید.

تو اون لحظه فقط میخواستم فرار کنم...
از تموم این تظاهرها و دروغ‌ها، از این زندگی از پیش تعیین شده.. اما راهی نبود.

احساس کردم دستی روی بازوم گذاشته شد. چشمام رو باز کردم.. مادرم بود که با لبخندی مهربون نگاهم میکرد...

می‌ران: تهیونگ چرا چشمات رو بستی؟
دیدگاه ها (۲۱)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮همون لحظه صدای زنگ سالن بلند...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯چشم هام رو بستم و دوباره باز...

تیزر فیکشن{پوانِ شکسته}فردا پارت اول رو میزارم،🚫کلا واپسين ر...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}⤏𝙶𝚎𝚗𝚛𝚎 :⤌عاشقانه/درام/هنری⤏𝙲𝚑𝚊𝚛𝚊𝚌𝚝...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p47سون ته با نیشخند به جونگکوک خیره شد:« تو این...

اشتباه من

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p50سون ته بلند شد و لبخند کج معروفش رو زد:« چرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط