{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮


همون لحظه صدای زنگ سالن بلند شد.. چراغ‌ها کم‌ نور شدن و همه سکوت کردن..
پرده قرمز مخملی به آرومی کنار رفت، صحنه روشن شد.
دکور ، ساده و در عین حال باشکوه بود؛ درختای نقاشی شده و مه مصنوعی که حس و حالی از یه جنگل مه آلود و اسرارآمیز رو ایجاد می‌کرد.


رقص شروع شد.

بالرین‌ها وارد صحنه شدن. همه با لباس‌های یکدست و حرکات هماهنگ..
لارا رو تو همون نگاه اول شناختم.
همیشه حرکاتش دقیق و تکنیکی بود، بی‌عیب و نقص... با هر حرکت،با هر چرخش،ظرافت و زیبایی رو به نمایش میگذاشت... همه با هر حرکتش نفس تو سینه حبس میکردن...

اما من... من هیچ احساسی نداشتم. انگار داشتم یه فیلم رو تماشا میکردم..فیلمی که برام هیچ جذابیتی نداشت.

پدرم به پهلوم زد و با صدای آروم و پر از غرور گفت..
ته‌سون: ببین تهیونگ این رقص نتیجه سال‌ها تلاش و سختی کشیدنه..

زیر لب زمزمه کردم
تهیونگ: این رقص هیچ احساسی نداره

صدام انقدر آروم بود که هیچ کس نشنید. اما خودم شنیدم و برام کافی بود.


~~~~~~

سردردم بیشتر و بیشتر میشد. دوباره سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم... صدای خنده و پچ پچ پدر و مادرم با خانواده لارا، بوی عطر سنگین مادر لارا و موسیقی ملایم و تکراری که از بلندگوها پخش میشد...
دلم می خواست خودم رو از اینجا پرت کنم بیرون..

اما صدای قدم‌های بالرین‌ها روی سن و صدای ویولن ها مانع این کار میشد....
در همون لحظه زیر چشمی به صحنه نگاه کردم که چیزی توجه ام رو جلب کرد...یه سایه با حرکتی نامنظم در پشت گروه بزرگ رقصنده ها..
چشمام رو به سختی باز کردم...فکر کردم توهم زدم اما دقیق تر که نگاه کردم..متوجه یه نفر شدم.

یه دختر که لباسش با بقیه فرق داشت. یه لباس ساده و بدون زرق و برق.. اون تو پس زمینه اجرا، پشت سر بقیه بود و به سختی دیده میشد.

کنجکاوی درونم شعله ور شد. این سایه مبهم تنها چیزی بود که تو این نمایش بی روح کمی جذابیت داشت... اما نمی تونستم به درستی ببینمش...
کلافه بودم...‌با حرص تو جام جا به جا شدم و کمی از روی صندلی بلند شدم و خم شدم..

پدرم با صدایی آروم و غرور آمیز گفت...
ته‌سون: نگاه کن می‌ران! بالاخره تهیونگ هم به وجد اومده.

مادرم با لبخندی که از خوشحالی روی صورتش بود گفت..
می‌ران: بهت گفته بودم، رقص لارا همه رو جذب میکنه.

اما من به لارا نگاه نمیکردم تموم تمرکزم روی اون دختر گوشه صحنه بود...
عصبی بودم از اینکه نمیتونستم اونو واضح ببینم...اما تو همون لحظه که میخواستم دوباره بشینم اون به آرومی به سمت جلو حرکت کرد.

حالا نزدیکتر بود و دیگه یه سایه نبود.

نورافکن‌ها روی اون افتاد..و چهره اش مشخص شد.

نفسم تو سینه حبس کردم.
اون..اون یه فرشته بود....لباش به آرومی میخندید..موهاش رو گوجه ای شل بالای سرش بسته بود...چند تار موی نازک روی پیشونی و گردن سفیدش ریخته بود...پوستش به سفیدی ماه بود...
اما چیزی که بیشتر توجه‌ام رو جلب کرد، چشماش بود... چشماش پر از زندگی بود...پر از شور و اشتیاق...و در نور صحنه برق میزد...
چشم هاش منو به دنیای دیگه ای میبردن... دنیایی که توش هیچ قانونی،هیچ انتظاری و هیچ مسئولیتی وجود نداشت...فقط شور و شوق خالص...


حالا اون جلوتر اومده بود..و شروع به رقصیدن کرد... نه با حرکات خشک و تکراری، بلکه با تموم وجودش...بدنش با آهنگ همراه بود... انگار که اون و موسیقی یکی شده بودن...

تموم وجودم به لرزه افتاد.. انگار نیروی جاذبه چند برابر شده بود.. زانوهام سست شد و ناچار روی صندلی فرو ریختم....
نفس نفس میزدم و دستمو روی سینه ام گذاشتم...
قلبم ... قلبم که مدت‌ها بود فقط به عنوان یه عضو حیاتی کار میکرد حالا دیوونه وار میتپید... انگار از یه خواب عمیق و طولانی بیدار شده بود

تپش قلبم انقدر بلند بود که می ترسیدم پدر و مادرم هم بشنون...
زیرلب زمزمه کردم...
تهیونگ: این دیگه چه حسیه؟ من... من چم شده؟

مغزم سعی میکرد این حس عجیب رو نادیده بگیره. "این فقط یه دختره..یه بالرین دیگه." اما قلبم حرف دیگه ای میزد.


تا حالا به چیزی به اسم "عشق در نگاه اول" اعتقاد نداشتم.
همیشه فکر میکردم اینها داستان‌های بچه گونه ای هست که تو فیلم ها و کتاب‌ها میگن...من یه آدم منطقی بودم... کسی که برای تموم زندگیش، برای تموم تصمیم هاش برنامه ریزی کرده بود. قرار بود با لارا ازدواج کنم.. شرکتمون رو بزرگتر کنم و یه زندگی راحت و بی دغدغه داشته باشم.. احساسات جایی تو این برنامه نداشتن...

اما این دختر..
اون تموم معادلات زندگیم رو به هم ریخته بود. فقط با یه نگاه، فقط با یه رقص پر از احساس.‌
دیدگاه ها (۲۲)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯چشم هام رو بستم و دوباره باز...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟰جلوی ساختمون منتظر ماشین بود...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭[ویو تهیونگ]کراوات ابریشمیم ...

تیزر فیکشن{پوانِ شکسته}فردا پارت اول رو میزارم،🚫کلا واپسين ر...

تمام این چند روز با چشمای اشکی و صورتی که قرمزیش روی پوست سف...

p4رفتم سمتش. دختر بی‌جون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته ...

نگاه اون دو تا که انکار برخلاف من بهترین زمان زندگیشون بود م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط