{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایکاش ...

ایکاش ...
نگاهت پنجره داشت...

آنوقت من ، با یک قوری

چای هل و دارچین ، می آمدم
کنارش می نشستم و

تا ته شب به چشم هایت
خیره می شدم.
دیدگاه ها (۳)

چه فرقی می ڪندچقـــــــدر می خواهمتمسئله این است ڪهتو را هرچ...

بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی... خسته نمیشویهرچه قدر گوش دهی....

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

پارت ۲ندیمه ی عمارتساعت ۸ و نیم بود که،ماشین و،فرستادماز شب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط