« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت اول: قفس بلورین
صدای بارش باران روی سقف پانورامای عمارت، تنها صدایی بود که سکوت سنگین سالن را میشکست. «جه-این» کنار پنجره ایستاده بود و به قطراتی که مثل اشک روی شیشه میلغزیدند خیره شده بود. او هیچچیز از گذشتهاش به یاد نداشت؛ نه طعم آغوش مادرش را و نه لبخند اطمینانبخش پدرش را. تمام دنیای او در ده سال گذشته، در دیوارهای این عمارت و سایهی مردی خلاصه میشد که حالا صدای قدمهای محکم و منظمش روی سنگفرش سالن میپیچید.
«باز هم داری به بیرون نگاه میکنی، فرشتهی من؟»
صدای بم و مخملی تهیونگ، لرزه به تن جه-این انداخت. نه از ترس، بلکه از هیبتی که همیشه همراه این مرد بود. تهیونگ با همان کت چرمی مشکی و نگاهی که انگار تا اعماق روح آدم را میکاوید، پشت سر او ایستاد. بوی تلخ ادکلن او فضای اطراف جه-این را پر کرد.
جه-این بدون اینکه برگردد، زمزمه کرد: «فقط داشتم فکر میکردم... که اون بیرون چه شکلیه. چرا هیچوقت اجازه ندارم تنها برم؟»
تهیونگ قدمی جلوتر گذاشت. دستکش چرمیاش را درآورد و انگشتان سردش را روی چانهی جه-این گذاشت و سر او را به سمت خودش چرخاند. نگاه تهیونگ لبریز از چیزی بود که فراتر از محافظت به نظر میرسید؛ یک «وسواس» عمیق و ریشهدار.
«بیرون دنیای کثیفیه، جه-این. آدمها بیرحمان. اونها هر چیز زیبایی رو که ببینن، میخوان نابودش کنن. من فقط دارم از تنها دارایی باارزشم محافظت میکنم.»
او نمیدانست که این «محافظت»، در واقع پنهان کردن حقیقتی خونین است. تهیونگ میدانست که در جای دیگری از این شهر، در میان گروههای شورشی مافیا، پسری با چشمانی شبیه به جه-این به نام «جئون جونگکوک» قسم خورده تا ریشهی خاندان کیم را خشک کند. جونگکوک فکر میکرد خواهرش در آن تصادف کشته شده، غافل از اینکه او حالا در قلب قلمروی دشمن، زیر سایهی مردی بزرگ شده که تمام دنیایش را از او گرفته بود.
در همین لحظه، درِ سالن باز شد و «شوگا» با چهرهای جدی وارد شد.
«قربان، جیمین خبر داده که موشها دوباره به انبار شماره ۴ حمله کردن. انگار جئون دوباره داره برامون خط و نشان میکشه.»
با شنیدن نام «جئون»، چشمان تهیونگ برای لحظهای به سردی یخ شد. او نگاهش را از جه-این نگرفت، اما لحنش تغییر کرد: «به جیمین بگو هیچکدومشون نباید زنده بمونن. هر کسی که به قلمروی من نزدیک بشه... باید بهای سنگینی بده.»
او دوباره به جه-این خیره شد و با لحنی که حالا دوباره نرم شده بود، گفت: «برو به اتاقت عزیزم. امشب کمی شلوغ میشه. نمیخوام صدای شلیکها خوابت رو بهم بزنه.»
جه-این با تردید به چشمان تهیونگ نگاه کرد. حسی ته دلش میگفت که این مرد چیزی را از او پنهان میکند؛ چیزی که به تصادف ده سال پیش و آن کابوسهای شبانه مربوط بود. اما او چه چارهای داشت؟ او متعلق به این مرد بود؛ نقطه ضعفِ قدرتمندترین رئیس مافیای شهر.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت اول: قفس بلورین
صدای بارش باران روی سقف پانورامای عمارت، تنها صدایی بود که سکوت سنگین سالن را میشکست. «جه-این» کنار پنجره ایستاده بود و به قطراتی که مثل اشک روی شیشه میلغزیدند خیره شده بود. او هیچچیز از گذشتهاش به یاد نداشت؛ نه طعم آغوش مادرش را و نه لبخند اطمینانبخش پدرش را. تمام دنیای او در ده سال گذشته، در دیوارهای این عمارت و سایهی مردی خلاصه میشد که حالا صدای قدمهای محکم و منظمش روی سنگفرش سالن میپیچید.
«باز هم داری به بیرون نگاه میکنی، فرشتهی من؟»
صدای بم و مخملی تهیونگ، لرزه به تن جه-این انداخت. نه از ترس، بلکه از هیبتی که همیشه همراه این مرد بود. تهیونگ با همان کت چرمی مشکی و نگاهی که انگار تا اعماق روح آدم را میکاوید، پشت سر او ایستاد. بوی تلخ ادکلن او فضای اطراف جه-این را پر کرد.
جه-این بدون اینکه برگردد، زمزمه کرد: «فقط داشتم فکر میکردم... که اون بیرون چه شکلیه. چرا هیچوقت اجازه ندارم تنها برم؟»
تهیونگ قدمی جلوتر گذاشت. دستکش چرمیاش را درآورد و انگشتان سردش را روی چانهی جه-این گذاشت و سر او را به سمت خودش چرخاند. نگاه تهیونگ لبریز از چیزی بود که فراتر از محافظت به نظر میرسید؛ یک «وسواس» عمیق و ریشهدار.
«بیرون دنیای کثیفیه، جه-این. آدمها بیرحمان. اونها هر چیز زیبایی رو که ببینن، میخوان نابودش کنن. من فقط دارم از تنها دارایی باارزشم محافظت میکنم.»
او نمیدانست که این «محافظت»، در واقع پنهان کردن حقیقتی خونین است. تهیونگ میدانست که در جای دیگری از این شهر، در میان گروههای شورشی مافیا، پسری با چشمانی شبیه به جه-این به نام «جئون جونگکوک» قسم خورده تا ریشهی خاندان کیم را خشک کند. جونگکوک فکر میکرد خواهرش در آن تصادف کشته شده، غافل از اینکه او حالا در قلب قلمروی دشمن، زیر سایهی مردی بزرگ شده که تمام دنیایش را از او گرفته بود.
در همین لحظه، درِ سالن باز شد و «شوگا» با چهرهای جدی وارد شد.
«قربان، جیمین خبر داده که موشها دوباره به انبار شماره ۴ حمله کردن. انگار جئون دوباره داره برامون خط و نشان میکشه.»
با شنیدن نام «جئون»، چشمان تهیونگ برای لحظهای به سردی یخ شد. او نگاهش را از جه-این نگرفت، اما لحنش تغییر کرد: «به جیمین بگو هیچکدومشون نباید زنده بمونن. هر کسی که به قلمروی من نزدیک بشه... باید بهای سنگینی بده.»
او دوباره به جه-این خیره شد و با لحنی که حالا دوباره نرم شده بود، گفت: «برو به اتاقت عزیزم. امشب کمی شلوغ میشه. نمیخوام صدای شلیکها خوابت رو بهم بزنه.»
جه-این با تردید به چشمان تهیونگ نگاه کرد. حسی ته دلش میگفت که این مرد چیزی را از او پنهان میکند؛ چیزی که به تصادف ده سال پیش و آن کابوسهای شبانه مربوط بود. اما او چه چارهای داشت؟ او متعلق به این مرد بود؛ نقطه ضعفِ قدرتمندترین رئیس مافیای شهر.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط