{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« وسواس مافیا »

« وسواس مافیا »
پارت ۸: مردی که پشت آتش ایستاده بود

صدای خنده‌ی آرام مرد توی ساختمان متروکه پیچید.

همون صدا...

همون صدایی که سال‌ها توی کابوس‌های جه-این می‌اومد.

جه-این خشک شده بود.

تمام بدنش می‌لرزید.

نه از ترس...

از اینکه یه تکه از گذشته‌اش جلوی چشم‌هاش ایستاده بود.

مرد از تاریکی بیرون اومد.

کت بلند مشکی پوشیده بود. موهاش کمی سفید شده بود، اما اون لبخند سرد و آشنا هنوز روی صورتش بود.

«بالاخره پیدات کردم، جه-این.»

جونگ‌کوک اسلحه‌اش رو محکم‌تر گرفت.

«تو کی هستی؟»

مرد نگاهش رو از جونگ‌کوک گرفت و روی جه-این گذاشت.

«جالبه... حتی برادرت هم نمی‌دونه حقیقت چیه.»

با شنیدن کلمه‌ی «برادرت»، جه-این نفسش بند اومد.

جونگ‌کوک قدمی جلو رفت.

«اسم منو از کجا می‌دونی؟»

مرد خندید.

«چون من کسی بودم که باعث شدم سال‌ها فکر کنی خواهرت مرده.»

سکوت.

یه سکوت سنگین.

جونگ‌کوک برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد.

بعد با صدای خفه گفت:

«چی گفتی؟»

مرد دست‌هاشو توی جیبش گذاشت.

«اون شب... تصادف نبود.»

چشم‌های جه-این پر از اشک شد.

«نه...»

مرد ادامه داد:

«خانواده‌ی جئون‌ها قرار بود از بین برن.»

جونگ‌کوک با خشم گفت:

«دروغ نگو!»

مرد لبخند زد.

«چرا باید دروغ بگم؟ وقتی خودت هم می‌دونی اون شب یه نفر زنده موند.»

نگاهش دوباره روی جه-این افتاد.

«اون دختر کوچولو.»

جه-این یک قدم عقب رفت.

«تو... تو کی هستی؟»

مرد آرام گفت:

«کسی که همه‌چیز رو شروع کرد.»

---

تهیونگ از لحظه‌ای که مرد وارد شده بود، ساکت مانده بود.

اما حالا...

چشم‌هاش پر از خشم شده بود.

«تو نباید اینجا باشی.»

مرد برگشت سمتش.

«کیم تهیونگ.»

لبخند زد.

«پس بالاخره اعتراف کردی که هنوز مراقب دختر جئون‌ها هستی.»

جه-این با شوک به تهیونگ نگاه کرد.

«تو می‌شناختیش؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

و همین سکوت...

جواب بود.

جه-این با صدای شکسته گفت:

«بازم؟»

اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

«بازم یه چیز دیگه رو ازم پنهون کردی؟»

تهیونگ نگاهش کرد.

برای اولین بار، هیچ دفاعی نداشت.

«جه-این...»

اما او سرش رو تکون داد.

«نه.»

صداش لرزید.

«دیگه نمی‌خوام اسممو از زبون کسی بشنوم. دیگه نمی‌خوام همه درباره‌ی زندگی من بدونن جز خودم.»

---

جونگ‌کوک هنوز به مرد خیره بود.

«تو چرا این کارو کردی؟»

مرد آرام جواب داد:

«چون پدر شما چیزی داشت که نباید می‌داشت.»

«چی؟»

مرد لبخند زد.

«مدرک.»

همه ساکت شدند.

«مدرکی که می‌تونست بزرگترین خاندان‌های مافیا رو نابود کنه.»

تهیونگ اخم کرد.

«خفه شو.»

مرد نگاهش کرد.

«تو هم می‌دونی حقیقت چیه، تهیونگ.»

جه-این با گیجی پرسید:

«تهیونگ... تو چی می‌دونی؟»

تهیونگ جواب نداد.

و این بار...

جونگ‌کوک فهمید.

«تو از اول می‌دونستی؟»

صدای جونگ‌کوک سرد شد.

«تو می‌دونستی اون خواهر منه؟»

تهیونگ نگاهش پایین افتاد.

چند ثانیه سکوت.

بعد گفت:

«نه.»

جونگ‌کوک خندید.

ولی خنده‌اش پر از خشم بود.

«پس چی می‌دونستی؟»

تهیونگ آرام گفت:

«می‌دونستم اون دختر... کلید پیدا کردن حقیقت اون شبه.»

---

جه-این احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخه.

همه‌ی آدم‌های اطرافش...

هر کدوم یه تکه از زندگی‌اش رو داشتن.

ولی خودش...

هیچی.

صدای مرد دوباره بلند شد:

«می‌خوای بدونی اون شب واقعاً چی شد؟»

جه-این بهش نگاه کرد.

مرد لبخند زد.

«پس باید با من بیای.»

تهیونگ فوری گفت:

«نه.»

جونگ‌کوک همزمان گفت:

«امکان نداره.»

هر دو مرد برای اولین بار...

سر یک چیز با هم متحد شدند.

حفاظت از جه-این.

جه-این به هر دو نگاه کرد.

و خیلی آرام گفت:

«این بار... من تصمیم می‌گیرم.»

همه ساکت شدند.

جه-این قدمی جلو رفت.

«من می‌خوام حقیقت رو بدونم.»

تهیونگ با نگرانی گفت:

«جه-این...»

اما او نگاهش کرد.

«اگه واقعاً دوستم داری... بذار خودم انتخاب کنم.»

این جمله...

برای تهیونگ از هر چیزی سنگین‌تر بود.

چون می‌دانست.

دیگه نمی‌تونه اون رو توی قفس بلورین نگه داره.

---

همون لحظه...

گوشی مرد زنگ خورد.

جواب داد.

چند ثانیه گوش کرد.

بعد لبخند زد.

«بالاخره رسیدن.»

جونگ‌کوک اخم کرد.

«کی؟»

مرد فقط گفت:

«کسانی که ده سال پیش دستور آتش رو دادن.»

صدای ماشین‌ها از بیرون بلند شد.

نور چراغ‌ها از پنجره شکسته وارد ساختمان شد.

و جه-این فهمید...

جنگ واقعی تازه شروع شده.

پایان پارت ۸
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۸)

« وسواس مافیا »پارت ۹: قلبی که پشت دیوار پنهان شده بود صدای ...

« وسواس مافیا »پارت ۱۰: حقیقتی که بین ما ماند صبح با سکوت عج...

«وسواس مافیا»پارت ۷: انتخابی که هیچ‌کس آماده‌اش نبود سه ثانی...

«وسواس مافیا»ادامه پارت ۶ این بار، تهیونگ دستشویی‌اش شد.  ما...

« وسواس مافیا »پارت ۱۲: دختری که نباید زنده می‌ماند جه-این ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط