{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡ ماه سفید من ♡

♡ ماه سفید من ♡
پارت : ۲۵
که دیدم یکم مسته ولی هنوز هوشیاریش رو داره دستش رو گرفتم و بردمش تو ماشین رفتیم خونه
تهیونگ : خوشت اومد ؟
ا/ت : اینا برای کی ان؟
تهرونگ : اینا برای تو ان ، منو ببخش
ا/ت : تهیونگ ما فقط ۵ ماه که باهم ازدواج کردیم اونوقت میام میبینم یه دختر تو بغلت بعد بهت میگه ددی تو اصلا برات مهم نیست ؟
تهیونگ : چرا برای منم مهمه من خودمم خوشکم زده بود بعد که تو رفتی به نامجون گفتم بیاد و تا میتونه بزندش الانم تو بیمارستانه
ا/ت : خب که چی ؟
تهیونگ زنگ زد به نامجون ( جلوی ا/ت زنگ زد )
( آغاز مکالمه )
تهیونگ : حال جنی چطوره ؟
نامجون : نمیدونم ولی الان تو اتاق عمله ، دکتر میگه خیلی بد زدمش
تهیونگ : باشه
( پایان مکالمه )
تهیونگ: دیدی ؟ خیلی بد زدش
ا/ت : اون دختره کی بود ؟ اون نامه رو کی فرستاده بود ؟
ادمین : یه لحظه وایسا
ا/ت : چیه ؟
ادمین : شام کی حاضر میشه ؟
تهیونگ : برو درست کن بلدی که
ادمین : حب ادامه بدید
تهیونگ : خب راستش یکم دلم میخواست بکنمت برای همین اون نامه رو برات فرستادم و یکم خونیش کردم که استرس بگیری ، از ادمین یاد گرفتم
بعد رفتم خونه مامان بابام تا اونجارو تزئین کنم برای امشب که دیدم جنی هم اونجاست ، جنی خواهر ناتنیم و هی بهم می‌چسبه هروقت منو میبینه یه لباس
باز میپوشه
ا/ت : اما اون تو بغلت بود...ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

پارت. ۳۱

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط