🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁹ : پارت ⁹
بعد خوردن صبحانه پاشدیم و رفتیم مدرسه
ولی یه مردی با لباس های بنفش با کلاه که با ستاره های ریز ست شده بود رو دیدیم همچنین داشت برای بقیه جادوگری میکرد رفتیم جلوتر و همو دیدیم گفت :《سلام خوشگلاا》.
فهمیدیم ویل باران که داشت با تعجب نگاه میکرد ماهم متعجب بودیم.
بعد چند ثانیه تعجب به داخل کلاس رفتیم و وسط درس خودندنمون لورد گفت جناب والت (اسم معلممون) من چشم هام آسیب دیده میتونم دو نیمکت به جلو برم (بغل من)؟
آقای والت گفت :《 حتما 》.
لورد اومد بغل من نشست و از اونجایی که من مونده بودم با خودم گفتم :《 واقعا برای چی اینکارو کرد؟تو سرش چی بود؟ 》.
بعد چند ساعت درس خوندن رسیدیم به کلاس آزمایش و یعنی آخرین کلاس
+هیلدا گفت: 《خداروشکر چیزی نمونده برای آزاد شدنمون 》
منو باران و نازی هم حرف هیلدا رو تایید کردیم .
داخل کلاسمون باید جزوه ای از برخی آزمایشات مینوشتیم و همینطور انجام هم میدادیم از اونجایی که لورد خواب بود و کل کلاس نبود مجبور بودم من که هم گروهش بودم بیدارش کنم ولی نمیدونستم چجوری این کار رو بکنم و تو سرم بود که :《 الان استیو میاد و بیدارش میکنه 》ولی نیومد و تا آخر کلاس خواب بود.
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_سارا
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁹ : پارت ⁹
بعد خوردن صبحانه پاشدیم و رفتیم مدرسه
ولی یه مردی با لباس های بنفش با کلاه که با ستاره های ریز ست شده بود رو دیدیم همچنین داشت برای بقیه جادوگری میکرد رفتیم جلوتر و همو دیدیم گفت :《سلام خوشگلاا》.
فهمیدیم ویل باران که داشت با تعجب نگاه میکرد ماهم متعجب بودیم.
بعد چند ثانیه تعجب به داخل کلاس رفتیم و وسط درس خودندنمون لورد گفت جناب والت (اسم معلممون) من چشم هام آسیب دیده میتونم دو نیمکت به جلو برم (بغل من)؟
آقای والت گفت :《 حتما 》.
لورد اومد بغل من نشست و از اونجایی که من مونده بودم با خودم گفتم :《 واقعا برای چی اینکارو کرد؟تو سرش چی بود؟ 》.
بعد چند ساعت درس خوندن رسیدیم به کلاس آزمایش و یعنی آخرین کلاس
+هیلدا گفت: 《خداروشکر چیزی نمونده برای آزاد شدنمون 》
منو باران و نازی هم حرف هیلدا رو تایید کردیم .
داخل کلاسمون باید جزوه ای از برخی آزمایشات مینوشتیم و همینطور انجام هم میدادیم از اونجایی که لورد خواب بود و کل کلاس نبود مجبور بودم من که هم گروهش بودم بیدارش کنم ولی نمیدونستم چجوری این کار رو بکنم و تو سرم بود که :《 الان استیو میاد و بیدارش میکنه 》ولی نیومد و تا آخر کلاس خواب بود.
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_سارا
- ۲۰۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط