{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹¹ : پارت ¹¹

سارا خندید و گفت:«چی؟واقعا؟»من دستانم را از هیجان و ذوق مشت کرده بودم و فشار می دادم و گفتم:«آره!اصلا خودمم نمیدونم چجوری!»بعد خندیدم و گفتم:«هیچ وقت به همچین چیزی فکر نکرده بودم»مشغول حرف زدن بودیم که مایک،لوکاس و داستین سمتمان دویدند و گفتند:«بچه ها!بچه ها بیاید حال ویل خوب نیست!»همدیگر را نگاه کردیم.و انگار تازه ماجرا شروع شده بود!همگی سمت اتاقی دویدیم که ویل آنجا بود.در اتاق را که باز کردیم با چهره ی خیس و نگاه پر از التماس ویل رو به رو شدیم.باران به محض دیدن ویل،سمتش دوید.دستانش را روی صورتش گذاشت و گفت:«چیشده ویل؟خوبی الان؟»مایک که کنار ویل ایستاد بود گفت:«داشتیم باهم حرف می زدیم که بدنش شروع کرد به عرق کردن و لرزیدن»ما چهار نفر نگاهی به هم انداختیم.ویل زمزمه کرد:«من دیدمش...من دیدمش...»هیلدا گفت:«مایک به نظرم باید به جویس زنگ بزنی و بگی که بیاد مدرسه،حال ویل خوب نیست»ویل گفت:«نه!نمیخوام مامانم چیزی بفهمه!»باران گفت:«نه ویل اشتباه میکنی،مامانت باید در جریان همه چی باشه»و آرام گفت:«قبل از اینکه دیر بشه...»مایک از جا بلند شد،سمت در رفت و گفت:«من و هیلدا میریم تا به جویس زنگ بزنیم»هیلدا گونه هایش سرخ شد،لبخندی زد و راهی مایک شد.من و سارا هم کنار ویل رفتیم و سعی کردیم او را با حرف هایمان آرام کنیم.ویل گفت:«من ی چیزی دیدم،ی چیز سیاه!»سارا گفت:«درکت میکنیم ویل»بعد از چند دقیقه که مایک و هیلدا به ما ملحق شدند،بچه ها را بیرون از اتاق بردم تا باهم حرف بزنیم.بیرون از اتاق و در راهرو ایستاده بودیم،در اتاق را بستم و سمت بچه ها رفتم و گفتم:«دخترا،من فکر میکنم باید بهشون بگیم که از آینده اومدیم و بگیم که قراره چه اتفاقاتی براشون بیفته.باید بهشون ی هشداری بدیم،مخصوصا به ویل و جویس»سارا گفت:«فکر میکنی حرفمون رو باور میکنن؟»هیلدا در ادامه ی حرف سارا گفت:«راست میگه نازی!ما فقط یکی دو روز هست که اینجاییم،چجوری میخوان حرفمون رو باور کنن؟»
گفتم:«من خودمم نمیدونم ولی باید بهشون درباره ی اتفاقاتی که قراره بیفته هشدار بدیم»باران گفت:«الان فقط هاپر در جریان ماجراست.اون میتونه کمک کنه که داریم راست میگیم»همه ساکت شدیم و منتظر جواب بودیم.با صدای ملایمی گفتم:«اگه بهشون نگیم که از آینده اومدیم،غیب شدنمون عجیب نمیشه؟مایک،ویل،لرد و استیو باید بدونن که ما فقط چند روز اینجاییم!»هیلدا دستی بر صورتش کشید و گفت:«باشه.همه چی رو میگیم»

🥞ادامه دارد...

#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
دیدگاه ها (۰)

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹² : پارت ...

موضوع کلیپ چیه؟✨️: گیریفیندور ❤️ ♡ ㅤ  ❍ㅤ     ⎙ㅤ     ⌲ˡᶦᵏᵉ  ...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁰ : پارت ...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁹ : پارت ⁹...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط