Just think about tomarrow...🙃
تکپارتی از فلیکس( درخواستی)
علامت تو:○
علامت دیگران:_
صدای ضربان قلب خودت رو به بلندترین حالت ممکن توی گوشت میشنیدی.
با استرس دستِ لرزونت رو روی سینهت قرار دادی و چندتا نفس عمیق، پشت سرهم کشیدی.
بلند شدی و یک بار دیگه خودت رو توی آینه نگاه کردی.
لباس سفید بلند و کارشدهی قشنگی که توی تنت داشتی، هنوز زیپش باز بود.
برای هزارمین بار، صدای خواهش گونهی خانمی از پشت درِ بستهی اتاق به گوش رسید:" خانم لی، خواهش میکنم! توروخدا در رو باز کنید؛ یک ربع... فقط یک ربع زمان داریم!"
امروز، همون روزی بود که سالها منتظر رسیدنش بودی.
روز عروسیت با تنها عشق زندگیت، از شدت استرسی که داشتی در رو قفل کرده بووی و خودت رو توی اتاق حبس کرده بودی.
با اینکه فقط یک ربع تا شروع مراسم باقی مونده بود، اما هنوز نمیتونستی خودت رو راضی کنی که در رو به روی آرایشگر باز کنی.
مدتی که گذشت، صدای التماسهای آرایشگر خاموش شد و بعد از چندثانیه سکوت، چند تقهی آروم به در خورد.
بلافاصله، صدای بَم و آشنایی به گوش رسید:" عشقم؟... چیشده؟!"
از وحشتت سکوت کردی و هیچ جوابی ندادی.
به جای تو، آرایشگر با حالتِ استرسی گفت:" حدودا یک ساعته از اتاق بیرون نمیان و نمیذارن آرایششون کنم!"
_اون بدون آرایش هم شبیه یه الههست؛ خب؟!
آرایشگر با لحنی آروم تر گفت:" ولی خب نمیشه که..."
ضربهی آروم دیگهای روی در خورد و دوباره فلیکس رو شنیدی:" خوشگلم... میخوام یکم باهم حرف بزنیم. میشه در رو باز کنی؟ فقط خودمون دوتا؛ هیچکی نمیاد...!"
آروم قفل در رو پیچوندی و بدو بدو برگشتی سرجات، جلوی آینه.
فلیکس چیزی به آرایشگر گفت و چندثانیه بعد در رو باز کرد و بعداز اینکه داخل شد، اون رو پشت سرش بست.
همینطور که با استرس آب دهنت رو قورت میدادی، دستهای گرمی روی کمرت فرود اومد.
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
علامت تو:○
علامت دیگران:_
صدای ضربان قلب خودت رو به بلندترین حالت ممکن توی گوشت میشنیدی.
با استرس دستِ لرزونت رو روی سینهت قرار دادی و چندتا نفس عمیق، پشت سرهم کشیدی.
بلند شدی و یک بار دیگه خودت رو توی آینه نگاه کردی.
لباس سفید بلند و کارشدهی قشنگی که توی تنت داشتی، هنوز زیپش باز بود.
برای هزارمین بار، صدای خواهش گونهی خانمی از پشت درِ بستهی اتاق به گوش رسید:" خانم لی، خواهش میکنم! توروخدا در رو باز کنید؛ یک ربع... فقط یک ربع زمان داریم!"
امروز، همون روزی بود که سالها منتظر رسیدنش بودی.
روز عروسیت با تنها عشق زندگیت، از شدت استرسی که داشتی در رو قفل کرده بووی و خودت رو توی اتاق حبس کرده بودی.
با اینکه فقط یک ربع تا شروع مراسم باقی مونده بود، اما هنوز نمیتونستی خودت رو راضی کنی که در رو به روی آرایشگر باز کنی.
مدتی که گذشت، صدای التماسهای آرایشگر خاموش شد و بعد از چندثانیه سکوت، چند تقهی آروم به در خورد.
بلافاصله، صدای بَم و آشنایی به گوش رسید:" عشقم؟... چیشده؟!"
از وحشتت سکوت کردی و هیچ جوابی ندادی.
به جای تو، آرایشگر با حالتِ استرسی گفت:" حدودا یک ساعته از اتاق بیرون نمیان و نمیذارن آرایششون کنم!"
_اون بدون آرایش هم شبیه یه الههست؛ خب؟!
آرایشگر با لحنی آروم تر گفت:" ولی خب نمیشه که..."
ضربهی آروم دیگهای روی در خورد و دوباره فلیکس رو شنیدی:" خوشگلم... میخوام یکم باهم حرف بزنیم. میشه در رو باز کنی؟ فقط خودمون دوتا؛ هیچکی نمیاد...!"
آروم قفل در رو پیچوندی و بدو بدو برگشتی سرجات، جلوی آینه.
فلیکس چیزی به آرایشگر گفت و چندثانیه بعد در رو باز کرد و بعداز اینکه داخل شد، اون رو پشت سرش بست.
همینطور که با استرس آب دهنت رو قورت میدادی، دستهای گرمی روی کمرت فرود اومد.
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#آی ان#آی.ان#چانگبین
- ۴۷۴
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط