𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۹ : ( پشت در )
تق... تق... تق...
صدای در دوباره تکرار شد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
هیونجین : کیه؟
فلیکس فقط سرش رو به نشونهی «ساکت باش» تکون داد.
گوشیش دوباره لرزید.
( در رو باز کن )
فلیکس زیر لب گفت:
فلیکس : لعنتی...
صدای مرد از پشت در بلندتر شد.
مرد : لی فلیکس... سه ثانیه وقت داری در رو باز کنی.
یک...
دو...
قبل از اینکه مرد عدد بعدی رو بگه، فلیکس نفس عمیقی کشید و در رو باز کرد.
پشت در، همون مرد کتوشلواری ایستاده بود.
کنارش دو مرد دیگه هم بودن.
مرد نگاهی به هیونجین انداخت.
مرد ناشناس : پس اینجاست.
فلیکس سریع جلوی هیونجین ایستاد.
فلیکس : گفتم کاری بهش نداشته باشید.
مرد خندید.
مرد ناشناس : هنوزم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟
فلیکس : خواهش میکنم...
مرد ناشناس : خواهش نکن.
نگاه مرد روی هیونجین ثابت موند.
مرد ناشناس : تو... هیونجینی؟
هیونجین بدون ترس جواب داد:
هیونجین : آره.
مرد ناشناس : پس بهتره از این پسر فاصله بگیری.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : چرا؟
مرد لبخند زد.
مرد ناشناس : چون تمام بدبختیهات از روزی شروع شد که با اون دوست شدی.
هیونجین خواست جلو بره، اما فلیکس بازوش رو گرفت.
فلیکس : حرفاشو باور نکن.
مرد پوزخند زد.
مرد ناشناس : هنوز حقیقت رو نگفتی؟
فلیکس با صدای بلندی گفت:
فلیکس : بسه!
برای چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت.
بعد مرد کارت کوچیکی از جیبش درآورد و روی میز گذاشت.
مرد ناشناس : فردا ساعت هشت شب.
همون جای همیشگی.
تنها بیا.
اگر نه...
نگاهش دوباره سمت هیونجین رفت.
مرد ناشناس : مجبور میشیم با روش دیگهای باهات حرف بزنیم.
بعد برگشت و همراه دو مرد دیگه از اتاق خارج شد.
در بسته شد.
...
هیونجین سریع سمت فلیکس رفت.
هیونجین : کی بودن؟
فلیکس : (سکوت کرد )...
هیونجین : اینا از جونت چی میخوان؟
فلیکس :( باز هم چیزی نگفت ) ...
هیونجین : چرا اسم منو آوردن؟
فلیکس آروم روی تخت نشست.
دستهاش میلرزید.
فلیکس : هیونجین...
یه خواهش ازت دارم.
هیونجین : چی؟
فلیکس : از این به بعد...
دیگه دنبالم نیا.
هیونجین ناباورانه نگاهش کرد.
هیونجین : جدی میگی؟
فلیکس : این تنها راهیه که میتونم ازت محافظت کنم.
هیونجین با عصبانیت خندید.
هیونجین : دوباره همون حرف؟
فلیکس : لطفاً...
هیونجین : نه.
این بار من عقب نمیکشم.
هر رازی که باشه، خودم پیداش میکنم.
فلیکس چشمهاش رو بست.
انگار از شنیدن این جمله بیشتر از هر چیزی ترسیده بود.
...
شب...
هیونجین توی اتاقش نشسته بود.
نگاهش روی اون کارت کوچیکی بود که مرد جا گذاشته بود.
فقط یک آدرس روی کارت نوشته شده بود.
[ انبار 17 ]
هیونجین گوشیاش رو برداشت.
با خودش گفت:
هیونجین : اگه فلیکس نمیخواد حقیقت رو بگه...
خودم میفهممش.
همون لحظه، تصمیمش رو گرفت.
فردا شب... مخفیانه دنبالش میرفت.
پایان پارت ۹
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۹ : ( پشت در )
تق... تق... تق...
صدای در دوباره تکرار شد.
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
هیونجین : کیه؟
فلیکس فقط سرش رو به نشونهی «ساکت باش» تکون داد.
گوشیش دوباره لرزید.
( در رو باز کن )
فلیکس زیر لب گفت:
فلیکس : لعنتی...
صدای مرد از پشت در بلندتر شد.
مرد : لی فلیکس... سه ثانیه وقت داری در رو باز کنی.
یک...
دو...
قبل از اینکه مرد عدد بعدی رو بگه، فلیکس نفس عمیقی کشید و در رو باز کرد.
پشت در، همون مرد کتوشلواری ایستاده بود.
کنارش دو مرد دیگه هم بودن.
مرد نگاهی به هیونجین انداخت.
مرد ناشناس : پس اینجاست.
فلیکس سریع جلوی هیونجین ایستاد.
فلیکس : گفتم کاری بهش نداشته باشید.
مرد خندید.
مرد ناشناس : هنوزم فکر میکنی میتونی ازش محافظت کنی؟
فلیکس : خواهش میکنم...
مرد ناشناس : خواهش نکن.
نگاه مرد روی هیونجین ثابت موند.
مرد ناشناس : تو... هیونجینی؟
هیونجین بدون ترس جواب داد:
هیونجین : آره.
مرد ناشناس : پس بهتره از این پسر فاصله بگیری.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین : چرا؟
مرد لبخند زد.
مرد ناشناس : چون تمام بدبختیهات از روزی شروع شد که با اون دوست شدی.
هیونجین خواست جلو بره، اما فلیکس بازوش رو گرفت.
فلیکس : حرفاشو باور نکن.
مرد پوزخند زد.
مرد ناشناس : هنوز حقیقت رو نگفتی؟
فلیکس با صدای بلندی گفت:
فلیکس : بسه!
برای چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت.
بعد مرد کارت کوچیکی از جیبش درآورد و روی میز گذاشت.
مرد ناشناس : فردا ساعت هشت شب.
همون جای همیشگی.
تنها بیا.
اگر نه...
نگاهش دوباره سمت هیونجین رفت.
مرد ناشناس : مجبور میشیم با روش دیگهای باهات حرف بزنیم.
بعد برگشت و همراه دو مرد دیگه از اتاق خارج شد.
در بسته شد.
...
هیونجین سریع سمت فلیکس رفت.
هیونجین : کی بودن؟
فلیکس : (سکوت کرد )...
هیونجین : اینا از جونت چی میخوان؟
فلیکس :( باز هم چیزی نگفت ) ...
هیونجین : چرا اسم منو آوردن؟
فلیکس آروم روی تخت نشست.
دستهاش میلرزید.
فلیکس : هیونجین...
یه خواهش ازت دارم.
هیونجین : چی؟
فلیکس : از این به بعد...
دیگه دنبالم نیا.
هیونجین ناباورانه نگاهش کرد.
هیونجین : جدی میگی؟
فلیکس : این تنها راهیه که میتونم ازت محافظت کنم.
هیونجین با عصبانیت خندید.
هیونجین : دوباره همون حرف؟
فلیکس : لطفاً...
هیونجین : نه.
این بار من عقب نمیکشم.
هر رازی که باشه، خودم پیداش میکنم.
فلیکس چشمهاش رو بست.
انگار از شنیدن این جمله بیشتر از هر چیزی ترسیده بود.
...
شب...
هیونجین توی اتاقش نشسته بود.
نگاهش روی اون کارت کوچیکی بود که مرد جا گذاشته بود.
فقط یک آدرس روی کارت نوشته شده بود.
[ انبار 17 ]
هیونجین گوشیاش رو برداشت.
با خودش گفت:
هیونجین : اگه فلیکس نمیخواد حقیقت رو بگه...
خودم میفهممش.
همون لحظه، تصمیمش رو گرفت.
فردا شب... مخفیانه دنبالش میرفت.
پایان پارت ۹
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۴۹۱
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط